 کساني که از دانش برخوردار شده‌اند».

به کتابت نيز درمي‌آمد به نشان آنکه کتب قديم سيره در ماجراي مسلمان‌شدن «عمر» که در مکّه» رخ داد نوشته‌اند وي در خانة خاهرش صحيفه‌اي يافت که سورة شريفه «طه» را بر آن نگاشته بودند، «ابن هشام» مي‌نويسد: «فأعطته الصحيفة وفيها «طه» فقرأها، فلما قرأ منها صدرا قال: ما أحسن هذا الکلام ....». (السّيره النبويه، القسم الأوّل، صفحة 345)

يعني: «خواهر (عُمَر) آن صحيفه[16] را به او داد و در آن، سوره طه نوشته شده بود، همينکه اوائل سوره را خواند گفت چه نيکو سخني است»! از سوي ديگر، علي -عليه السلام- و عثمان هر دو از مسلمانان مکّه بودند و نوشتن را نيز مي‌دانستند، آيا ممکن است با حضور چنين کساني پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سيزده سال از املاء وحي خودداري نموده باشد[17]؟! به علاوه در سورة «فرقان» که در مکّه نازل شده از قول کافران مي‌خوانيم که دربارة آيات کريمه مي‌گفتند: 

)أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا ( (فرقان: 5).

«اين قرآن، افسانه‌هاي پيشينان است که (محمّد) آنها را نسخه‌برداري کرده»!.

هر چند اين سخن درست نبود ولي مي‌توان گفت کفّار مکّه با توجّه به نسخه‌هاي قرآني اين دروغ را ساخته بودند! و اگر بخواهيم برخلاف اسناد موجود فرض کنيم که در دوران مکّه، وحي را نمي‌نوشتند بازهم مشکلي پيش نمي‌آيد زيرا آيات قرآن در أذهان حافظان نگاهداري مي‌شد و مسلمانان، سُوَر قرآن را در نمازها قرائت مي‌کردند و در تبليغات و مناظرات خويش به کار مي‌بردند و تلاوت قرآن را از جملة عبادات مي‌شمردند و همراه به آن مي‌پرداختند، بدانگونه که در سورة مکّي «عنکبوت» (چنانکه گذشت) از حافظان قرآن تجليل شده است و از همه بالاتر، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- همة آيات را دقيقاً در خاطر داشت و در دورانهاي بعد املاء نمود و به کتاب درآمد، چنانکه ذکر بسياري از اين نوشته‌ها در تاريخ رفته است. پس آقاي «بلاشر» چرا خود را به زحمت مي‌افکند! و چه چيز را مي‌خواهد اثبات کند؟! آري تمام تلاش ايشان بر اين مطلب معطوف است که با لحن انکار‌آميز از خواننده بپرسد: «چه دلايلي وجود داشته که محمّد را منصرف ساخته تا يک متن ثابت لايتغيري از وحي را به جامعة خود بدهد»؟. (در آستانة قرآن، ترجمة دکتر راميار، صفحة 37) ما به اين قرآن‌شناس! قرن بيستم پاسخ مي‌دهيم انصراف پيامبر گرامي اسلام از اينکه متن قرآن را در اختيار امّتش قرار دهد، پنداري است که در زواياي ذهن و خيال شما راه يافته است! ولي در عالم خارج؛ پيامبر همة آيات قرآن را در ميان مردم نهاده و به «رفيق أعلي»[18] پيوسته است.

گواه روشن ما سخن پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در خطبة متواتر «حجّه الوداع» است که با اسناد بسيار و از طُرق غير قابل انکار نقل شده که آن حضرت مدّت کوتاهي پيش از وفات خود در حضور هزاران مسلمان ندا در داد: 

«فاعقلوا أيها الناس قولي، فإني قد بلغت وقد ترکت فيکم ما إن اعتصمتم به فلن تضلوا أبدا أمرا بينا، کتاب الله و سنة نبيه»[19] (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 604 و تاريخ الطّبري، الجزء الثّالث، صفحة 151 و المؤطأ اثر مالک، الجزء الثّاني، صفحة 208).

يعني: «اي مردم سخن مرا به عقل دريابيد که من پيام خدا را رساندم و در ميان شما چيزي نهادم که اگر به آن چنگ درزنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، امري است روشن، کتاب خدا و سنّت پيامبرش».

شگفتا! پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در ميان چندين هزار مسلمان فرياد مي‌زند که: «من کتاب خدا را در ميان شما نهاده‌ام» ولي مسيو «بلاشر»! عقيده دارد که پيامبر چنين کاري نکرده است! و سپس از من و شما دليل آن را مي‌پرسد؟!

اگر مقصود اين است که چرا قرآن در عصر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بر روي پوست و سنگ و استخوان نوشته شد و يک جا گرد نيامد در ميان دو جلد قرار نگرفت؟! البتّه اين کار در زماني که رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در ميان امّت بسر مي‌برد و آيات، به تدريج نزول مي‌يافتند و سوره‌ها بسته نشده بودند مقدور نبود امّا پس از إکمال دين و إتمام نعمت و رحلت رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- البتّه قرآن ازروي مدارک موجود، در کمال دقّت جمع آوري گشت[20]. از اينرو حارث محاسبي (متوفي به سال 243 هجري قمري) در کتاب «فهم السّنن» مي‌نويسد: «کتابة القرآن ليست بمحدثة فإنه صلي الله عليه وسلم کان يأمر بکتابته ولکنه کان مفرقا في الرقاع والأکتاف والعسب فإنما أمر الصديق بنسخها من مکان إلي مکان مجتمعا وکان ذلک بمنزلة أوراق وجدت في بيت رسول الله صلي الله عليه وسلم فيها القرآن، منتشرا فجمعها جامع وربط بخيط حتي لا يضيع منها شيء». (الإتقان علوم القرآن اثر جلال‌الدّين سيوطي، چاپ مصر، الجزء الأوّل، صفحة 58)

يعني: «نوشتن قرآن (پس از پيامبر) کار تازه‌اي نبود زيرا آن حضرت خود به نوشتن آن فرمان مي‌داد ليکن قرآن بر روي رُقعه‌ها و استخوانهاي شانة (شتر) و شاخه‌هاي درخت خرما به طور پراکنده نوشته شده بود و (ابوبکر) صدّيق دستور داد تا آنها را از اين مکان و آن مکان برگيرند و در يک جا گرد آورند و اين کار، به منزلة آن بود که برگهاي پراکنده‌اي را درخانة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بيابند که بر آن قرآن نوشته شده باشد آنگاه کسي همه را گرد آورد و با رشته‌اي بر بندد تا هيچ چيزش از ميان نرود».

«بلاشر» نه تنها از مفهوم واژة «سوره» و يا مسائل تاريخي مربوط به قرآن آگاهي لازم را ندارد بلکه در مواردي از محتواي آيات نيز بي‌خبر است مثلاً مي‌نويسد: «تمام اين داستانها (داستان هود ونوح و موسي و ابراهيم) در آن زمان معروف بود(!) و مخالفان پيامبر خيلي خوب مي‌توانستند با شنيدن آنها ريشخندانه به پيغمبر بگويند: اينها چيزي نيست جز أساطير الأوّلين اهميت مطلب بيشتر در نوع جديدِ به کار بردن به وسيلة قرآن بود، در اين کتاب هر يک از اين داستانها در هر يک از موارد، خود تبديل به استدلالي مي‌شود». (در آستانة قرآن، صفحة 203)

اگر مسيو «بلاشر»! از سر دقّت قرآن را خوانده بود هرگز چنين فتوائي صادر نمي‌فرمود! زيرا قرآن اجازة اين برداشت ناشيانه را به او نمي‌داد، چرا که قرآن پس از آوردن داستان نوح -عليه السلام- به تصريح مي‌فرمايد: 

)تِلْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنْتَ وَلا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هَذَا ( (هود: 49).

«اين از اخبار غيب است که به سوي تو وحي مي‌کنيم و پيش از اين، نه تو آنها را مي‌دانستي و نه قومت از آنها آگاهي داشتند».

در اينجا قصد ما آن نيست که به تفصيل از اشتباهات «بلاشر» و ديگر خاورشناسان سخن گوييم، امّا ذکر اين چند نمونه از کارهاي «گلدزيهر» و «بلاشر» لازم مي‌نمود تا گمان نرود آنگونه که نويسندة بي‌نام و نشان بيست سه سال اظهار داشته: اين مستشرقان «محقّقانِ بزرگِ» تاريخ و علوم اسلامي شمرده مي‌شوند! و در اسلام‌شناسي بي‌آنکه تعصّبي نشان دهند، به کارهاي مهمّ علمي دست 