ه با اين سخن تفاوت دارد. ابن کثير در کتاب «السيره النبويه» مي‌نويسد: 

«فخرج حتي قدم عليه مکة فلقيه، فقال: يا ابن عبد المطلب ما هذا الذي تقول؟ قال: أقول إني رسول الله وأن لا إله إلا هو. قال: إني أريد أن أکلمک فعدني غدا. قال: فموعدک غدا. قال: فتحب أن آتيک وحدي أو في جماعة من أصحابي وتأتيني وحدک أو في جماعة من أصحابک؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: أي ذلک شئت. قال: فإني آتيک في جماعة، فأت في جماعة فلما کان الغد غدا أمية في جماعة من قريش. قال: وغدا رسول الله صلى الله عليه وسلم معه نفر من أصحابه حتي جلسوا في ظل الکعبة. قال: فبدأ أمية فخطب ثم سجع ثم أنشد الشعر، حتي إذا فرغ الشعر قال: أجبني يا ابن عبد المطلب. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: (بسم الله الرحمن الرحيم. يس، والقرآن الحکيم ...) حتّي إذا فرغ منها وثب أمية يجر رجليه؛ فتبعته قريش، يقولون: ما تقول يا أمية؟ قال: أشهد أنه علي الحق. فقالوا: هل تتبعه؟ قال: حتي أنظر في أمره. ثم خرج أميه إلي الشام وقدم رسول الله صلى الله عليه وسلم المدينة، فلما قتل أهل بدر قدم أمية من الشام حتي نزل بدرا، ثم ترحل يريد رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال قائل: يا أبا الصلت ما تريد؟ قال: أريد محمدا. قال: وما تصنع؟ قال: أؤمن به والقي إليه مقاليد هذا الأمر! قال: أتدري من في القليب؟ قال: لا. قال: فيه عتبة بن ربيعة وشيبة بن ربيعة وهما ابنا خالک – وأمه ربيعة بنت عبد شمس – فجدع أذني ناقته وقطع ذنبها ثم وقف علي القليب يقول: ماذا ببدر فالعقنقل من مرازبة جحاجح القصيدة إلي آخرها ... ثم رجع إلي مکة والطائف وترک الإسلام». (سيرة ابن کثير، الجزء الأوّل، صفحة 133).

يعني: «أميه بن أبي الصّلت به مکّه آمد و با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ملاقات کرد و پرسيد: اي پسر عبدالمطلّب سخن تو چيست؟ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پاسخ داد: سخنم اين است که من فرستادة خدا هستم و جز او هيچ کس شايستة بندگي نيست. أميه گفت من مي‌خواهم با تو در اين باره سخن گويم مرا وعده دِه تا فردا به ديدارت آيم. پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: فردا موعد تو باشد. أميه باز پرسيد: آيا دوست داري که به تنهايي تو را ديدار کنم يا با گروهي از يارانم به ملاقاتت آيم؟ و تو نيز به تنهايي مرا ديدار مي‌کني يا با دسته‌اي از يارانت مي‌آيي؟ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پاسخ داد: هر کدام را که تو بخواهي. أميه گفت: من با عدّه‌اي خواهم آمد تو نيز با گروهي بيا.

روز بعد أميه در ميان دسته‌اي از قريشيان نزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و با پيامبر نيز برخي از أصحاب وي همراه بودد تا آنکه در ساية کعبه نشستند. آنگاه أميه آغاز سخن کرد، إبتداء «خطبه» خواند و سپس «سجع» (يعني نثر مقفّي) بر زبان آورد و بعد به «شعر»خواني پرداخت! چون از شعر فراغت يافت به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت: اينک اي پسر عبدالمطلّب مرا پاسخ ده! پيامبر گفت: (بسم الله الرحمن الرحيم. يس، و القرآن الحکيم...) چون قرأت سوره را به پايان بُرد، أميه از جاي برخاست و به راه افتاد امّا به درستي توانِ راه‌رفتن نداشت! قريش نيز در پي او روان شدند و از وي پرسيدند: اي أميه رأي تو چيست أميه گفت: گواهي مي‌دهم که او بر حق است! قريشيان پرسيدند: آيا او را پيروي خواهي کرد؟ أميه پاسخ داد: تا اينکه در کار او انديشه کنم! سپس به شام رفت و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به مدينه هجرت نمود و جنگ «بدر» پيش آمد و به شکست مشرکان قريش انجاميد، آنگاه أميه از شام بازگشت (و آهنگ مدينه کرد) و به جايگاهي که جنگ در آنجا رخ داده بود رسيد و قصد داشت تا به ديدار رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- برود، در آن هنگام با يکي از آشنايانش روبرو شد و او پرسيد: اي أباصلت مي‌خواهي به کجا روي گفت: قصد ديدار «محمّد» را دارم! پرسيد: چه مي‌خواهي بکني؟ أميه جواب داد: مي‌خواهم به او ايمان آورم و کليدهاي اين امر را به سويش افکنم!! آن مرد گفت: هيچ مي‌داني که در چاه «بدر» چه کساني افتاده‌اند؟ أميه پاسخ داد: نه! گفت: در اين چاه (اجساد) عتبه و شيبه دو پسر ربيعه هستند، پسر دايي‌هاي تو! ... و مقصودش از ربيعه دختر عبدشمس بود – أميه بن أبي‌الصّلت (از شنيدن اين سخن حالش ديگر شد) و دو گوش شتر مادة خود را بُريد و دُم آن را قطع کرد! سپس بر سر چاه ايستاد و اشعاري در سوک پسر دايي‌هايش با اين مطلع سرود: 

ماذا ببدر فالعقنقل 
 من مرازبة جحاجح

آنگاه به مکّه بازگشت و به طائف رفت و اسلام را ترک نمود»[31].
اين گزارش را ابن کثير از ابن عساکر و او از ابن شهاب زُهْري آورده است و روايت مذکور چنانکه ملاحظه مي‌شود غير از آن چيزي است که نويسندة 23 سال بدون ذکر مأخذ حکايت مي‌کند.

رابعاً: آنچه مي‌نويسد که: [در صحيح بخاري حديثي از حضرت رسول هست فرمود: کاد أمية بن أبوا لصّلت أن يسلم يعني نزديک بود أميه بن ابوصلت ايمان آورد]! هرچند حديث مزبور در صحيح بخاري گزارش شده است ولي نه با اين شکل مغلوط! که دلالت بر ناآگاهي سيره‌نويس جديد! از مقدّمات زبان عربي مي‌کند! روايت بخاري بدين صورت آمده: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إن أصدق کلمة قالها شاعر قول لبيد: 

(ألا کل شيء ما خلا الله باطل) ...
و کاد أمية بن أبي الصلت أن يسلم.

کسي که هنوز نمي‌داند واژة «أب به معناي پدر» هنگامي که مضاف‌إليه واقع شود با «ياء» مي‌آيد نه با «واو» و بنابراين بجاي «اميه بن ابوالصّلت» «أميه بن أبي الصّلت» بايد بنويسد، چگونه به خود حقّ مي‌دهد سيره‌نويسي کند؟ چگونه جسارت مي‌ورزد و بر قرآن کريم بلحاظ ادبي، ايراد مي‌آورد؟!

فإن کنت تدري فهذا مصيبة 
 وإن کنت لاتدري فالمصيبة أعظم

گرکه مي‌داني و مي‌گويي خطا، اين ماتم است
ور نمي‌داني و مي‌گويي، مصيبت أعظم است![32].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- مقصود سيره‌نويس از «علي جواد» دکتر جواد علي، مؤلف کتاب معروف «تاريخ العرب في الجاهلية» است و البته اين واژگونه‌نويسي مانند لغزشهاي ديگر، از کمال دقّت ايشان در کار نويسندگي حکايت مي ‌کند!
[2]- عزير، همان کسي است که در تورات از او به نام «عزرا» ياد شده و يهوديان عرب براي اظهار محّبت به وي، نامش را با تصغير أدا مي‌کردند.
[3]- مقصود از آفرينش شش روزه، تشکيل هيئت نخستين عالم است در مدّتي که برابر با 6 روز بوده زيرا پيش از آفرينش آسمان و زمين «روز» پديد نيامده بود. و شش روز را مي‌توان به معناي شش دوره نيز تفسير کرد. زيرا (يوم) در زبان قرآن به معناي زمان ظهور وقايع نيز آمده است، مانند: يوم الدين (هنگام جزا) يوم التغابن (هنگام زيان ديدن) يوم الفتح (هنگام گشايش) يوم يموت (هنگامي که مي‌ميرد) و أمثال اينها که در همه اين موارد يوم بمعناي «زمان» بکار رفته است. و ضمن مباحث آينده کتاب، در اين باره به تفصيل سخن خواهيم گفت.
[4]- بخاري در صحيح خود از ابن عبّاس – پسر عمّ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- - آورده که وي، به چند تن از مسلمين گفت: «کيف تسألون أه