د ز کفر آن بد خوست

بمرشدش سپرد سر چنین کند باور
		که هر چه بر سر او می‌رود ارادت اوست

نثار مقدم او سازد عقل و ایمان را
		فدای او بنماید هر آنچه را نیکوست

بگوید او چه رخ پیر در دلم گیرم
		مراد خویش بیابم که قبله‌ام آنسوست

بگو بشاعر خود رو فرار کن ز آتش
		که داغدار ازل نیست حنظل خود روست

هر آنکه غافل مست است برقعی همه حال
		ز وهم خویش هماره چو حافظ پر گواستمیفکن بر روش خود نظری بهتر ازین
		خبری گیر از عقل و ثمری بهتر ازین

تو همه فکر بدن روح ندارد قوتی
		خبری گیر ز جانت خبری بهتر ازین

عشق فتنه بود و بی‌هنری و مستی
		شاعرا نیست هنر تا هنری بهتر ازین

هنر بهتر ازین خر کنی و لاف بود
		چه هنر بهتر ازین و چه خری بهتر ازین

هنر با ثمری صنعت و حفظ قرآن
		که بدارین تو سودی نبری بهتر ازین

لیک در باغ سخن یاوه چو شعر حافظ
		نیست الحق که نشد پرده دری بهتر ازین

هست مقصود و حق از والشعرا(1)  این شعرا
		برقعی نزد خرد نی نظری بهتر ازین
------------------------------------------------------------
1) اشاره به آیة کریمه: ﴿وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ﴾ (الشعراء: 224) می باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:962.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:963.txt">حافظ شكن</a></body></html>چندانکه گفتم غم با طبیبان
		درمان نکردند مسکین غریبان

آن گل که هر دم در دست خاریست
		گو شرم بادت از عندلیبان

ای منعم آخر بر خوان جودت
		تا چند باشیم از بی نصیبان

ما درد پنهان با یار گفتیم
		نتوان نهفتن درد از طبیبان

حافظ نگشتی رسوای گیتی
		گر می شنیدی پند ادیباندرد و غم خود گو با لبیبان
		یعنی رسولان از حق طبیبان

درمان نمایند به از طبیبان
		تا باز بینی روی حبیبان

نبود رسولی گر حاضر ای جان
		جُو(1)  یک فهیمی بین ادیبان

اما تو گفتی درد و غم خویش
		با اهل تزویر آن ناطبیبان

تو درد پنهان با پیر گفتی
		خواستی سعادت از بی‌نصیبان

خواستی تو نعمت از فاقد آن
		تا چند باشی از نانجیبان

حافظ نگشتی رسوای گیتی
		گر می شنیدی پند لبیبان

یارب امان تا روشن نماید
		این برقعی ره بر ما غریبان
---------------------------------------------------
1) جو = بجوی، جستجو کن.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:965.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:966.txt">حافظ شكن</a></body></html>صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
		دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
		ما را ز جام بادة گلگون خراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستم
		با ما بجام بادة صافی خطاب کن

روزی که چرخ از گل ما کوز‌ه‌ها کند
		زنهار کاسة سر ما پر شراب کن

کار صواب باده پرستی است حافظا
		بر خیز و عزم و جزم بکار صواب کنصبح است عاقلا قدری ترک خواب کن
		دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عمر بپایان رسد بیا
		توبه ز جام می کن و ترک شراب کن

گر مرد زهد و توبه و طاعت تو نیستی
		طعنه مزن بدین و تو خوف از عذاب کن

شاعر تو اهل زندقه و کفر و یاوه‌ای
		کمتر بفسق مردم ما را خراب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کنند
		فکری ز مُشت و هم لگد بی‌حساب کن

شاعر نه کار باده پرستی صواب هست
		خیز و جز این تو عزم بکار صواب کن

کار صواب امر کتابست و شرع ما
		با عقل و دین بساز و عمل بر کتاب کن

ای برقعی بسیرة دیرین صالحین
		صبح و سحر مخواب و خدا را خطاب کن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:968.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:969.txt">حافظ شكن</a></body></html>می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
		هجران بلای من شد یا رب بلا بگردان

مرغول را بگردان یعنی بر غم سنبل
		گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

حافظ ز خوبرویان قسمت جز این قدر نیست
		گر نیستت رضائی حکم قضا بگردانشاعر بلای ما شد یارب بلا بگردان
		تاثیر شعر تصنیف از فکر ما بگردان

مرغول یار برده دین و خرد ز دستش
		عقل و خرد ز دام این دین ربا بگردان

دائم برقص و تصنیف افکنده دام خود را
		نی فکر کار و صنعت دامش خدا بگردان

گر عفتی نداری نسبت مده قضا را
		حافظ ز خوبرویان چشم خطا بگردان

این شاعران جبری زشتی ز حق بدانند
		ای برقعی تو از حق این افترا بگردان<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:98.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:99.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:971.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:972.txt">حافظ شكن</a></body></html>افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
		مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

خاتم جم را بشارت ده بحسن عاقبت
		کاسم اعظم کرد ازو کوتاه دست اهرمن

تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
		هر نفس با بوی رحمن می‌وزد باد یمن

شوکت پور پشنگ و تیغ عالم گیر او
		در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن

گوشه‌گیران انتظار جلوة خوش می‌کشند
		بر شکن طرف کلاه و برقع از رخ بر فکن

ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه‌دار
		تا از آن جام زرافشان جرعة بخشد بمن

مشورت باعقل‌کردم گفت حافظ می‌بنوش
		ساقیا می ده بقول مستشار مؤتمنشاعرا گر عقل باشد مستشار مؤتمن
		پس بدفع او چرا گوئی بده جامی بمن

تا بکی گوئی تو از پور پشنگ و تیغ او
		کن تملق را رها شه را مکن سرو چمن

میر تیموری که قتل عام بودی عادتش
		اسم اعظم نیست با او هست با او اهرمن 

گوشه‌گیران انتظار ظالمان کی می‌کشند
		کی وزد این بوی شیطان از اویس(1)  و از یمن

گفته‌ای بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
		تا از آن جام زرافشان جرعة بخشد بمن

این می ار ز رشد ز ظالم عقل ‌کی گفتی بنوش
		چون زنی تهمت بعقل مستشار مؤتمن

ور که ‌قصدت ‌عشق‌حق‌ گردیده ‌ای ‌بی‌عقل‌ خام
		از اتابک کی بدست آری تو این مشک ختن

ور می پیر خراباتست رو از وی بگیر
		شرط آن عشق و خلوصی شد بپیر و اهرمن

برقعی افکار زشت شاعران درهم شکن
		تا که بنشانی مریدانش بجای خویشتن
-----------------------------------------------------------------
1) اویس = اویس بن عامر بن جَزء قرنی یمنی، او در زمان پیامبر اسلام(ص) می زیسته است اما بخاطر سرپرستی و خدمت به مادرش با ایشان ملاقات نکرده و شرف صحابه بودن را حاصل ننموده است. در سال 37 هـ وفات نموده و آرامگاه او در ترکیة فعلی می باشد.
مسلمان شدن اویس در یمن و موفق نشدن او به دیدار با پیامبر گرامی اسلام(ص) از موضوعاتی است که در عرفان و ادبیات فارسی بدان پرداخته شده است.
بنقل از: ویکی پیدیا دانشنامة آزاد.  اویس قرنیFa.Wikipedia.org/wiki/<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:974.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:975.txt">حافظ شكن</a></body></html>خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
		تا ببینیم سر انجام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
		اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دسترنج تو همان به که شود صرف بکام
		دانی آخر که بناکام چه خواهد بودن

پیر میخانه همی خواند معمائی دوش
		از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

برده از ره دل حافظ بدف و چنگ و غزل
		تا جزای منِ بد نام چه خواهد بودنبدتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
		اثر مستی و اوهام چه خواهد بودن

این همه دم ز هوی و هوس و می‌خواری
		آخر کار و سرانجام چه خواهد بودن

گهی اسرار بگوئی گهی از دف و چنگ
		حافظا عاقبت دام چه خواهد بودن

تا 