 و محرمات دینی باکی نداشتند و بعقیدة خبری خود تمام این زشت کاری را بخواست خدا و قضا و قدر او می‌دانستند و محل فسق و فجور و تجمع آنان جائی بوده بنام خرابات که غالباً اعیان و درباریان و لشکریان و شاعران از همین خراباتیان بودند و خود حافظ یکی از آنان بوده و بدین جهت با دولت‌های وقت مربوط بوده و در مجالس عیش و نوش آنان شرکت می‌کرده و از زهد صوفیان خانقاهی بدگوئی می‌نموده و از رئیس خرابات بنام پیر مغان و پیر خرابات مداحی کرده و ارتزاق و حرفة او مدح امر او سلاطین آن زمان بوده و در مجالس لهو و لعب آنان حاضر و غزل‌های خود را که غالباً بوزن تصنیف بده می‌خوانده و توقع صله و جائزه داشته.شاعر برو که باز جنون تو در گرفت
		اهل هوا ز نظم تو جان دگر گرفت

زاندلبری که چهرة زیباش گفته‌ای
		هر پیر قد خمیده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه‌ها که یاد نمودی ز عشق وی
		هر کس شنید فکر تو را عین شر گرفت

عیسی دمی که ساختی از وهم خویشتن
		ترسا نمود  توبه ز دین و حذر گرفت

از بس ز پستة لب شیرین دل فریب
		کردی بیان که شعله شهوت بدر گرفت

از بس که مدح شاه و وزیران نموده‌ای
		هر مستبد شنیدی و قبرت بزر گرفت

بر اسکناس قبر تو را نقش داده ‌اند
		مستعمری نگر که ز قبرت ثمر گرفت

از پیر و مغ تو این سخن آموختی که یار
		تعویذ کرده مهره خر را ببر گرفت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:212.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:213.txt">حافظ شكن</a></body></html>دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
		بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه یار
		حاشا که رسم لطف طریق کرم نداشت

حافظا ببر تو کوی فصاحت که مدعی
		هیچش خبر نبود و خبر نیز هم نداشتدیدی که یار این شعرا جز ستم نداشت
		دیدی که یار عارفتان هیچ غم نداشت

دیدی که یار این شعرا غیر حق بود
		غیر حق است آنکه حرم محترم نداشت

بخت بدت شده بد از تو و رنه حق
		کسرا شقی نکرد که او جز کرم نداشت

شاعر مخور تو باده و از محتسب مترس
		لعنت نما مجوس و مگو جام جم نداشت

هر شاعری که ره بحریم شهان نبرد
		رزقی حلال خورد و طمع بر درم نداشت

اف بر چنین فصاحت پر لاف شاعران
		حافظ گر این نداشت هنر نیز هم نداشت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:215.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:216.txt">حافظ شكن</a></body></html>روزگاریست که سودای بتان دین منست
		غم این کار نشاط دل غمگین منست

دیدن روی تو را دیدة جان بین باید
		این کجا مرتبة چشم جهان بین منست

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
		خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست

دولت فقر خدایا بمن ارزانی دار
		کین کرامت سبب حشمت و تمکین منست

واعظ ‌شحنه شناس این عظمت گو مفروش
		زانکه منزلگه سلطان دل مسکین منستروزگاریست تبرّا(1)  ز بتان دین منست
		دوری از بت سبب عزت و تمکین منست

دیدن روی و رخ پیر بصوفی دین شد
		کفر و شرکش نظر و چشم جهان بین منست

شعر صوفی که همی ‌طعن بدین کار ویست
		دفع آن از دل و جان همت و آئین منست

تا تو را عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
		شعرهای تو پر از طعنه بهم دین منست

صوفیا فقر سیه روئی دارین تو شد
		بی‌نیازی و قناعت ره دیرین منست

شاعر شاه شناس این عظمت گو مفروش
		صنعت و کار و هنر موجب تسکین منست

گر که منزلگه سلطان دل مسکین تو شد
		مورد لطف خدا این دل مسکین منست

حافظ از حشمت شاهان و بتان قصه مخوان
		کاین چنین قصة تو صفحة ننگین منست

هر که تقوی و ورع داشت چنین گفت مرا
		برقعی گفتة تو مورد تحسین منست
---------------------------------------------------------------
1) بیزاری.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:218.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:219.txt">حافظ شكن</a></body></html>رواق منظر چشم من آشیانة تست
		کرم نما و فرود آ که خانه خانة تست

بتن مقصرم از دولت ملازمتت
		ولی خلاصة جان خاک آستانة تست

بلطف خال و خط از عارفان ربودی دل
		لطیفه‌های عجب زیر دام و دانة تست

سرود مجلست اکنون فلک برقص آورد
		که شعر حافظ شیرین سخن ترانة تستشها نگر که همی شعر عاشقانة تست
		ز حرص و آز و طمع دیده در خزانة تست

نه عارفست که بر دام و دانه بازد دل
		بگویدی که سرم زیر دام و دانة تست

بتن مقصرم از طاعت خدا و رسول
		ز تنبلی دل من خاک آستانة تست

من آن نیم که دهم دل بغیر تو شاها
		که هم خزانه بمهر تو و نشانة تست

فلک بلغو نرقصد برای مجلس شاه
		مگر که پیر برقصد که هم ترانة تست

دلت بر حس شه و پیر شاعرا تار است
		سرود مجلس شه بدترین فسانة تستدر این دیوانی که از حافظ در دسترس عموم می‌باشد از بسیاری از امرا و اعیان آن زمان نام برده و می‌توان گفت تمام غزلیات آن در مدح آنان بوده و اگر در بعضی از غزلیات نام آنان نیست یا بوده و ساقط شده و یا خود حافظ نخواسته یعنی خجالت کشیده نام ببرد برای بدبینی مردم بآنان، و یا کسانی که اشعار حافظ را جمع کرده‌اند نام ممدوح را ساقط کرده‌اند.
 بهرحال امراء و کسانی که نام و نشان آنان در دیوان ذکر شده عبارتند از: شاه شجاع و سلطان ابو سعید و امیر فرخ و شیخ ابو اسحق و شیخ احمد بن اویس ایلخانی و شاه حسن ایلخانی و سلطان اویس و شاه مسعود و امراء آل مظفر و امیر مبارز الدین محمد پسر امیر مظفر و شاه یحیی فرزند شرف الدین بن امیر مبارز و برادران او شاه حسین و شاه علی و شاه منصور. حافظ باین شاه منصور بسیار تملق گفته و اظهار عشق نموده و بلکه عشق خود را منحصر به او قرار داده و بعداً به قاتل او امیر تیمور نیز اظهار عشق کرده.
 دیگر از کسانی که حافظ بسیار از او تملق گفته و مداحی نموده خود امیر تیمور خونخوار است که از او بشاه ترکمان تعبیر کرده و او را معشوق و دلبر خود دانسته و دیگر سلطان غیاث الدین والی هرات و دیگر سلطان هند و امیر بنگاله و امیر ارغون خان والی سبزوار و نیشابور است. و دیگر از ممدوحین او توران شاه و شاه یزد و مانند ایشان است. و هم‌چنین بسیاری از وزیران را مداحی کرده و خود را عاشق ایشان خوانده و ایشان را آصف عهد و یا آصف ثانی و یا آصف صاحب قران نامیده بمناسبت اینکه وصی حضرت سلیمان پیغمبر(ع) و جانشین او نامش آصف بوده. حافظ نام آن بزرگوار معصوم را روی هر وزیر فاسق فاجری گذاشته سلاطین را سلیمان زمان و وزراء را آصف عهد دانسته.
 از جمله وزیرانی که نام و نشانشان در دیوان باقی مانده کمال الدین حسین و کمال الدین ابو الوفاء، و ابو النصر، ابو المعالی و جلال الدین و امیر ابو الفوارس چهارده ساله و عماد الدین محمود و فخرالدین عبدالصمد و قوام الدین وزیر و حاجی قوام الدین حسن و غیاث الدین و امراء و اعیان دیگر، مختصر امر امیر و وزیری که در هر شهری بوده از دور و یا نزدیک در هر نقطه‌ای که می‌دانسته مدح نموده، و آنان را از انبیاء بالاتر بوده و بلکه کمالات و صفات الهی را برای آنان شمرده. و حتی ایشان را مقسم رزق و جانان و جان جهان خوانده و دربانان و غلامان شاهان را به ملائکه و فرشته تعبیر کرده و گوید:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
بهر حال حافظ شاعری خود را از برکت جائزه و انعام ایشان دانسته مانند اینکه گفته:
بیُمن رایت منصور شاه