ق جنگ
		بساط عیش و نُوشت را بکن طَی

بسختی جان دهد ار روز مردن
		هر آن کس باشدش می در رگ و پی

زبان را در کش ای شاعر زمانی
		مگو از مطرب و از رهزن وی

بترس از خالق و از روز محشر
		عذابش را چشی خون می‌کنی قی

بگو ای برقعی از صنعت و کار
		که عیاشی بود یک شئ لاشی(1) 
--------------------------------------------------------
1) شیئ لاشی = چیز بی ارزش.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1168.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1169.txt">حافظ شكن</a></body></html>پدید آمد رسوم بی‌وفائی
		نماند از کس نشان آشنائی

برند از فاقه پیش هر خسیسی
		کنون اهل هنر دست گدائی

کسی کو فاضل است امروز در دهر
		نمی‌بیند ز غم یک دم رهائی

اگر شاعر بخواند شعر چون آب
		که دل را زو فزاید روشنائی

نبخشندش جوی از بخل و امساک
		اگر خود فی المثل باشد سنائی(1)

خرد در گوش حافظ دوش می‌گفت
		برد صبری مکن در بی‌نوائی
-----------------------------------------------------
1) سنائی = حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی در سال 473 هـ. ق در غزنین دیده به جهان گشود و پس از پایان تحصیلات در زادگاه خویش به شهرهای مهم علمی جهان آنروز چون بلخ و هرات سفر کرد. از آثار او دیوان اشعار (سیزده هزار بیت)، حدیقة الحقیقه، طریق التحقیق، مثنوی سیر العباد إلی المعاد، کارنامه و عقلنامه اشاره کرد.
حکیم سنایی در سال 545  هـ. ق وفات نموده و مزار او در شهر غزنین واقع است.تمام دفتر شعرت ریائی
		نداری با خدای خود صفائی

برو شاعر دمی دنبال صنعت
		مزن دم از رسوم بی‌وفائی

ز شعرش ملتی بیچاره گشتند
		که استعمارشان شد هکذائی

اگر خوانی غزل‌های طرب را
		کنی عیاش این قوم هوائی

اگر هر شاعری از عقل می‌گفت
		نمی‌شد عشق و مستی را بهائی

خرد در گوش این ملت بیاور
		ببر بیچارگی و بینوائی

اگر خواهی تو استقلال فکری
		ز عیش و نوش و مستی کن جدائی

تو پنداری هنر را عشق و مستی
		بری با این هنر دست گدائی

کجا اهل هنر محتاج گشتند
		نداری با هنرها آشنائی

تو پنداری که اشعار تو فضل است
		دهد فضلت تو را از غم رهائی

نمی‌دانی که این اشعار وهم است
		بود بدبختی و نکبت فزائی

بکاه‌ای برقعی از غفلت ما
		برای همت ما کن دعائیشاعر ز پیک دوست گوید و ما از کلام حق
		یاری ندیده‌ایم بجز لطف عام حق

کحل الجواهرش شده خاک قدوم خلق
		منت خدای را که نگفت از مقام حق

شاعر که دل بداد و بهر کس گرفت سیم
		خواب کنار دوست بگفت آن ملام حق

بر ما رسیده پیک نبی از مقام حق
		آورده حرز جان و خرد از کلام حق

خوش می‌دهد نشان مواهب ز لطف او
		خوش می‌کند حکایت من و سلام حق

دل داده تا پیام و کلامش بجان خرم
		در خجلتم جواب چه گویم پیام حق

شکر خدا که داشت ز رحمت موفقم
		بینم همی بدیده بهَر سوره نام حق

شاعر که دید بخت خود از رهگذار خلق
		جو برقعی تو نیکی بخت از مرام حق<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1171.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1172.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای دل گر از آن چاه زنخدان بدر آئی
		هر جا که روی زود پشیمان بدر آئی

هشدار که گر وسوسة عقل کنی گوش
		آدم صفت از روضة رضوان بدر آئی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
		کز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آئیشاعر گراز اندیشة پیران بدر آئی
		فائز شوی و از ره بطلان بدر آئی

آدم شوی ای شاعر و ای عارف و صوفی
		گر عشق کنی ترک و ز کفران بدر آئی

خواهی که شوی مؤمن و آزاد ز آتش
		باید که تو از حلقة عرفان بدر آئی

رو بر ره حق آر بدستور فقیهی
		تا کز سخط صاحب قرآن بدر آئی

جز عقل نشد حجت حق غیر رسولان
		شو تابع آنان که ز عصیان بدر آئی

نی پیر بود حجت و نی مرشد و شاعر
		باید که تو از بیعت پیران بدر آئی

هان برقعیا تابع فرمان خدا باش
		باشد که تو از غصه و احزان بدر آئی(1)
-------------------------------------------------------
1) این سه بیت اخیر در نسخة دستنویس با بقیة بیت ها کمی فرق دارد؛ یعنی امکان دارد که با قلم دیگری نوشته شده باشد، و این امکان وجود ندارد که فرد دیگری این ابیات را جایگزین کرده باشد. البته از نگاه معنی و مفهوم عین ابیات دیگر حافظ شکن می باشد و با نگاهی به حافظ شکن نظیر این ابیات را به کثرت مشاهده می نمائیم.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1174.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1175.txt">حافظ شكن</a></body></html>اَحمد اللهَ علی مَعدلةِ السلطانِ
		احمدُ شیخ اویس حسن اِیلخانی

خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
		آنکه می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی

دیده نادیده باقبال تو ایمان آورد
		مرحبا ای بهمه لطف خدا ارزانی

ماه اگر بی‌تو بر آید بدو نیمش بزنند
		دولت احمدی و معجزة سلطانی

جلوة حسن تو دل می‌برد از شاه و گدا
		چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

گر چه دوریم بیاد تو قدح می‌نوشیم
		بعد منزل نبود در سفر روحانی

از گل پارسیم غنچة عیشی نشکفت
		حبذا دجلة بغداد و می ریحانی

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
		کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

ای نسیم سحری خاک در یار بیار
		تا کند حافظ از آن دیدة جان نورانیاَحمد اللهَ علی خِلقَته الإنسان
		وله الشکرُ علی نِعمة الإیمان(1) 

گر کو حافظ شده عاشق بشة ایلخانی
		گفت می‌زیبد اگر جان جهانش خوانی

می بیادش خورد از دور و بشه می‌گوید
		بعد منزل نبود در سفر روحانی

لیک ما شکر گذاریم برای خالق
		فقط از بهر خدا آن احد سبحانی

ما نبندیم طمع بر کس و مدحش نکنیم
		ما نگوئیم بشه جانی و هم جانانی

می ‌ننوشیم بیاد کسی از بهر عطا
		تا که از حق بشود شامل ما غفرانی

بهر ما جز کلماتی ز خدا و ز رسول
		نکند چیز دگر دیدة جان نورانی

حمد آن حق که بتوفیق وی از دین و خرد
		دفع اوهام و اباطیل بشد دیوانی

نزد ما بت شکنی سهل ولی مشکل‌ها
		همه در دفع بت شاعر با اعوانی

بت چه از سنگ بود هر کسی آن را شکند
		لیک اوهام شکن نیست مگر ربانی

سخت و مشکل بود اوهام شکستن بر ما
		ویژه اوهام که خوانند ورا عرفانی

هندیان گاو پرستند عجب نی باشد
		چون دهد پشکل و شیری عجب از ایرانی

که پرستند یکی شاعر با وزر و گناه
		می‌ندانند که جبری نبود قرآنی

برقعی پیشة تو بت شکنی شاکر باش
		نیست کاری به از این گر رَجُل(2)  میدانی

هر که شد مؤمن دیندار کند بت شکنی
		ویژه تو سید و از اهل قم و سَیّدانی(3) 
-----------------------------------------------------------------
1) خداوند را بر اینکه انسان را آفریده است شکر می گذارم، و بر اینکه بما نعمت ایمان بخشیده است او را ستایش می نمایم.
2) رَجُل = مرد.
3) سَیّدان = محلة در قُم که علامه برقعی در آنجا تولد شده است و در ابتدای الفیة خویش در نحو می گوید:
قال أبو الفضل هو السیدانی
الــبرقـعـی القمـی الفــانی.تمت بعون الله وله الحمد
1371 قمری هجری
لَقد وَضّح السبیلُ لِمَن أرادا
		ولیکن أینَ مَن تَرکَ العنادا

راه حق پیدا است لیکن طالب هشیار کو

5/ 11/ 2009م (پایان تحقیق و حواشی)
إسلام آباد – پاکستان<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:119.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:120.txt">حافظ شكن</a></body></html>آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
		آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
		کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت

احرام چه ب