ا آزاد كند و از لبنان به ايران آورد.
چون ملت خبر شد كه كاشاني با هواپيما وارد تهران مي شود، لذا همان روز ورود ايشان از فرودگاه مهرآباد تا درب منزل ايشان مملو از جمعيت بود. ما آن روز در تهران فعاليت مي كرديم، تا استقبال خوبي از ايشان به عمل آيد.سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
		آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

خرقة زهد مرا آب خرابات ببرد
		خانة عقل مرا آتش میخانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
		که نخفتیم شب و شمع بافسانه بسوختسحرم هاتف میخانه بدولت خواهی
		گفت باز آی که دیرینة این درگاهی

قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن
		ظلماتست بترس از خطر گمراهی

بر در میکده رندان قلندر باشند
		که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
		وقت قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

سر ما و در میخانه که طرف بامش
		بفلک بر شده دیوار باین کوتاهی

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
		کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

تو در فقر ندانی زدن از دست مده
		مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی

حافظ خام طمع شرمی ازین قصه بدار
		عملت چیست که فردوس برین می‌خواهیسحرت هاتف بیگانه بدولت خواهی
		گفت باز آی که جاسوس درین در گاهی

همچو جم جرعه کشیدی که ز سر دو جهان
		پرتو جام جهان بین دهدت جم جاهی

تو و جم هر دو ز سر دو جهان بیخبرید
		ارزش هر دو نباشد بپر یک کاهی

قطع این مغلطه بی‌همرهی پیر مجو
		پیر آگه بود از شیطنت و گمراهی

بر در میکده رندان قلندر بخضوع
		اهرمن را بستایند ز بهر جاهی

قدرت اهرمن است آنکه به پیران بخشد
		اثر سحر دهد یک لقبی از شاهی

قدرت اهرمنی بین کچلی را بخشد
		لقب زلف علیشاهی دهدش خرگاهی

خشت تدلیس بزیر سر و در هفت اقلیم
		جادویش بین چه ازین دولت بهتر خواهی

سر تو شد در میخانه که طرف لافش
		بفلک بر شده دیوار باین کوتاهی

لاف را بین که بشیراز دَود از پی غاز
		دعوی سلطنت ماه کند تا ماهی

گذرت بر ظلماتست نباشد شکی
		عارف این ظلماتی و روی بیراهی

خضر بیزار بود زین ره تو حاجت نیست
		پیرکافی است ازو گیر رسوم واهی(1)

شرم کن این همه بر خضر جسورانه متاز
		نام پاکش منه از لاف بهر خود خواهی

خود در فقر چه دانی بزن و دست مده
		تا کنی خواجگی و منصب تورانشاهی
--------------------------------------------------------------
1) واهی = عاری از حقیقت.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1103.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1104.txt">حافظ شكن</a></body></html>دعا گوی غریبان جهانم
		وادعو بالتواتر والتوالی

سویدای دل من تا قیامت
		مبادا ز شوق سودای تو خالی

فحبک راحتی فی کل حین
		وذکرک مونسی فی کل حال

کجا یابم وصال چون تو شاهی
		من بد نام رند لا ابالی

خداوندا که حافظ را غرض چیست
		وعلم الله حسبی من سئوالیاَیا شاعر که هستی لا یبالی
		توکل کن بِحی لایزالی

برو یک صنعتی کن پیشة خود
		مگو مدح خسان روز لیالی

تو بردی آبروی ملتت را
		شدی بد نام و رند و لایبالی

مگر شاهت خدا باشد که گوئی
		وعلم الله حسبی من سؤال(1) 

بیا حافظ بترس از خالق خود
		وقُل هو مُؤنسی فِی کُلّ حال(2) 

تو تاکی عاشق روی شهانی
		همه عمرت بشد آشفته حالی

خدا داند که شاعر را هدف نی
		بجز کسب زر و سیم و وبالی

همانا برقعی خیر تو گوید
		وإن کنتَ غنیا عن مَقالی(3) 
-----------------------------------------------------
1) علم خدا کافی است که من چیزی از او بخواهم (خدا بحال من دانا است و همه چیز را میداند).
2) و بگو که او در هر حال مونس من می باشد.
3) و اگر چه تو از گفتة من بی نیاز هستی (آنقدر در رسوائی مشهور می باشی که لازم نیست من آنرا تذکر دهم).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1106.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1107.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
		سود و سرمایه بسوزی و مهابا نکنی

دیدة ما چو بامید تو دریاست چرا
		بتفرج گذری بر لب دریا نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
		از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده بر ابروی چو محرابش بر
		که دعائی ز سر صدق جز آنجا نکنیای که از عشق و هوا هیچ تو پروا نکنی
		مرض عشق و هوا را تو مداوا نکنی

حق‌شناسان که ز حق خوف و هراسی دارند
		پند و اندرز بگویند و تو پروا نکنی

عشق ‌و مستی که توان برد بیک خردل ‌هوش
		شرط انصاف نباشد که ز خود وا نکنی

دیوهای هوس و عشق و هوا دام رهند
		مخوری گول تفرّج تو بآنجا نکنی

زرق و برق بت تو دل نبرد از زاهد
		نزد زاهد نبری خویش تو رسوا نکنی

حافظا سجده بابرو و رخ پیر مکن
		خویش مشرک نکنی پیر تولا نکنی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1109.xml">345</a><a class="folder" href="w:html:1112.xml">346</a><a class="folder" href="w:html:1115.xml">347</a><a class="folder" href="w:html:1118.xml">348</a><a class="folder" href="w:html:1121.xml">349</a><a class="folder" href="w:html:1124.xml">350</a><a class="folder" href="w:html:1127.xml">351</a><a class="folder" href="w:html:1130.xml">352</a><a class="folder" href="w:html:1133.xml">353</a><a class="folder" href="w:html:1136.xml">354</a><a class="folder" href="w:html:1139.xml">355</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1110.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1111.txt">حافظ شكن</a></body></html>مگر ای شاعر صوفی ز تو ماهانه بسوخت
		قطع شد لطفت شه و نعمت شاهانه بسوخت

گر بُدت خرقة زهد آب خرابات نبرد
		ور بدت خانة عقل آتش میخانه نسوخت

خرقة زهد ریا بود که برد آب طمع
		عقلت از راه هوا آتش بیگانه بسوخت

گر گرفتار نموده است تو را پیر مغان
		دین و ایمان تو را یکسره جانانه بسوخت

ز حق اعراض بُدت مورد خذلان گشتی
		شاعرا هوش تو را آن می و میخانه بسوخت

چند از زلف و خط و خال بتان می‌گویی
		جانت از هجر بت و آتش بتخانه بسوخت

حافظا مجلس شه این همه افسانه مگو
		ذکری‌از صنعت ‌و دین‌ کز عدمش ‌خانه بسوخت

برقعی عمر بافسانه و اوهام مده
		همچو حافظ ‌که شبش شمع بافسانه بسوختبچشم کرده‌ام ابروی ماه سیمائی
		خیال سبز خطی نقش بسته‌ام جائی

امید هست که منشور عشق بازی من
		از آن کمانچة ابرو رسد بطغرائی

بروز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
		که می‌رویم بباغ بلند بالائی(1) 

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
		که حیف باشد ازو غیر او تمنائی

درر ز شوق بر آرند ماهیان بنثار
		اگر سفینة حافظ رسد بدریائی
-------------------------------------------------------
1) در برخی از نسخه ها مصرع اخیر اینطور آمده است:
که مرده ایم ز داغ بلند بالائیببین بیاوه سرائی بلند پروائی
		رسانده لاف محبت بحد رسوائی

اگر خوش است که تابوت تو ز سرو کنند
		خوش است قبر تو را چون مَبال(1)  هم جائی

که آن پلید قدت هم کنیف همره داشت
		چرا بقد نگری وز کنیف نستائی

هزار فرق بود بین وصل تا بفراق
		تو این غلط بگرفتی ز اهل هر جائی

رضای حق بطلب نی رضای غمزة یار
		که حیف باشد ازو جز رضا تمنائی

کسی تمنی جز حق نمی‌کند چو نبی
		جز از نبی نبود غیر لاف و دعوائی

کسی که خلد ببخشد بخاک کوی شهان
		چگونه غیر خدا نیستش تقاضائی

ولی چو قصد تو آن سرو قد بود نه عجب
		که بیشتر کنی از این بلند پروائی

اگر که شعر تو حافظ بماهیان برسد
		مکان کنند ز خجلت بقعر دریائی
-------------------------------------------------------------------
1) مبال = جائی که مردم در آن پیشاب نمایند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<htm