بایندر به وضوح مشاهده کرد، در تاریخ نمی‌توان از «اگر» سخن گفت؛ لیکن اگر قزلباشان بر سر ایران درنمی‌آوردند آنچه را درآوردند، خواه و ناخواه یک دولت سراسر در ایران توسط دیگر قدرت‌خواهان تشکیل می‌شد و ایران مسیر درست‌تری می‌پیمود، و دوباره به میدان تمدن‌سازی و شکوه برمی‌گشت، ولی قزلباشان این راه را بر روی ایران مسدود کردند و ایران دوباره به دست ترکانی به مراتب ویرانگرتر از مغولان افتاد که ملت ما را دچار بلائی ناشناخته کردند که تا امروز همچون خوره هستیِ ایرانی را می‌خورَد.
قوم ایرانی در دوران اسلامی در سرزمین‌های پهناور موسوم به «جهان اسلام» موقعیت ویژه‌ئی کسب کرده بود که هیچ قوم دیگری هیچگاه نتوانست کسب کند، همین موقعیت ویژه سبب گسترش فرهنگ ایرانی در بخش بسیار وسیعی از جهان اسلامی شده بود، حتی در زمان حاکمیت مغولان و ایلخاهان و تیموریان بر ایران هم ایرانی نه تنها نتوانست این موقعیت را حفظ کند، بلکه آن را تقویت نیز کرد. ولی با آمدن قزلباشان، به این جریان خاتمه داده شد و ایران برای همیشه منزوی گردید، و ایرانی به یک ملت بی‌اثر تبدیل شد.
در آستانة ظهور قزلباشان، ایران‌زمین را چهار حاکمیت سیاسی در میان خود تقسیم کرده بودند، منطقة پهناور بلوچستان از پشت مرزهای غربی هند در سند و پنجاب، یعنی: از کویته در شمال تا کلاچی (کراچی امروزی) در جنوب و کرانه‌های دریای عرب در دست سرداران بلوچ بود. خراسان و سُغد و خوارزم از حد فرغانه تا طبس و گرگان جزو قلمر آخرین سلاطین تیموری بود، اینها نیز خودشان را شاهان ایران می‌نامیدند، منطقة شروان و داغستان زیر حاکمیت شاهان ایرانی‌تبار موسوم به شروانشاه بود که گویا آخرین بازماندگان خاندان ساسانی بودند، بقیة ایران از کرانه‌های غربی کویر و از گرگان تا سواحل خلیج فارس و جنوب دریای خزر تا ارزنجان و دیاربکر و عراق امروزی تا کرانه‌های فرات در دست شاهان بایندری بود، اینها نیز خودشان را شاهان ایران می‌خواندند، مجموعة قلمرو این چهار حاکمیت را ایران تاریخی تشکیل می‌داد، این همان سرزمینی بود که از آغاز پیدایش شاهنشاهی در ایران با نام ایران‌زمین شناخته می‌شد، و تا واپسین دم شاهنشاهی ساسانی نام و هویت خویش را حفظ کرد، پس از سلطة عرب نیز این سرزمین پهناور به هر صورتی که اداره می‌شد، ایران بود و هویت ایرانی داشت، و هرچند که پیوسته در میان سلسله‌های گوناگون دست به دست می‌شد و قلمروهای سلاطین محلی بزرگ و کوچک می‌گردید، چه آنها که در سغد و خوارزم و تخارستان حکومت می‌کردند، و چه آنها که در ارزنجان و دیاربکر بودند خود را شاه ایران و مروج فرهنگ و زبان ایرانی می‌دانستند، حتی بابُر تیموری که در فرغانه (غرب قرغیزستان امروزی) سلطنت می‌کرد، خودش را ایرانی و شاه ایران می‌نامید و زبان رسمی در بارش زبان فارسی بود، این پادشاه به زودی در برابر ازبک‌ها شکست یافته به کابل گریخت، و در آینده به هندوستان رفته تشکیل دولت تیموری هندوستان داد و زبان و فرهنگ ایرانی را در هندوستان ترویج کرد.
فرهنگ ایرانی در طول تاریخ بیست قرنة پیش از عهد صفوی فرهنگ مسلط خاورمیانه بود، و ضمن همة فراز و نشیب‌هائی که ایران در این دوران دراز پشت سر نهاد، این فرهنگ همواره سلطة معنوی خویش را در منطقه حفظ کرد، و پیوسته به طرف بالندگی و شکوه بیشتر به جلو رفت، ایرانی همیشه – حتی در صد سالی که تحت سلطة عرب‌ها می‌زیست – سرافرازترین ملت خاورمیانه بود، زبان فارسی از قرن‌های چهارم و پنجم هجری به بعد زبان رسمی فرهنگ و ادب بخش اعظم کشورهای مسلمان‌نشین از فرغانه تا ارزنجان بود، و در رشد فرهنگ اسلامی با زیور ایرانی در این بخش از خاورمیانه کمک کرد، بالندگی فرهنگ و زبان ایران اسلامی چنان بود که تا قرن هفتم هجری زبان و ادبیات فارسی حتی در جنوب شرق آسیا و در مناطق دورافتاده‌ئی چون جاوه و هرجای دیگر که مسلمان وجود داشت رواج یافت، در قرن هفتم هجری زبان فارسی زبان شرع و ادبیات در دهلی و لاهور و حیدرآباد و بنگال بود، و سخنسرایان پارسی‌گوی در این سرزمین‌ها یک ایران دیگری را به وجود آورده بودند که بخش اعظم عناصر فرهنگ ایرانی را به خود جذب کرده بود، و فارسی‌دانی و فارسی‌گوئی بزرگترین افتخار شمرده می شد، یک شاعر هندی قرن هفتم هجری به نام تاج الدین سنگریزه با افتخار از این یاد می‌کند که هندی است، ولی به آداب ایرانی مزین است:
مولد و منشأ ببین در خاک هندوستان مرا      نظم و نثرم بین که با آب خراسان آمده

در عهد سلاطین خَلَجی در هندوستان ادب فارسی رشد بسیار داشت، و شاعران و نویسندگان بزرگی در این سرزمین پا به عرصة ادب نهادند که امیر خسرو دهلوی یک نمونه از آنها است، شاید برخی از خوانندگان این کتاب ندانند که نخستین اثر منثور صوفیانه به زبان فارسی – موسوم به «کشف المحجوب» - در هندوستان تألیف شده؛ یا شاید ندانند که «دیوان عراقی» در هندوستان سروده شده است؛ یا شاید ندانند که واژه‌نامه‌های کلاسیک فارسی به فارسی در هندوستان نوشته شده اند.
جلال الدین فیروز خلجی که در آستانة حملة مغول به ایران بر هندوستان سلطنت می‌کرده یک نمونه از شاهان ادب‌دوست و فارسی‌سرای هندوستان است، یک رباعی او به مناسبت بنای کاخی در دهلی نشانگر تواضع و انسانیت این مرد است که از فرهنگ ایرانی برخاسته است:
آن را که قدم بر سر گردون ساید
از تودة سنگ و گل چه قدر افزاید
این سنگِ شکسته ز آن نهادیم درست
باشد که دل شکسته‌ئی آساید

در این باره که توجه عمومی مراکز و محافل علمی و ادبی در کشورهای اسلامی در اقصی نقاطِ جهان تا پیش از عهد صفوی معطوف به ایران بوده، و فرهنگ ایرانی همواره در شرق و غرب در حال گسترش بوده است، شواهد بسیاری وجود دارد، داستان دعوت‌کردن شاه بنگال (سلطان غیاث الدین) از حافظ شیرازی به بنگال (اینک بنگلادیش) که نشانگر گستردگی دامنة شعاع فرهنگ ایرانی در دورترین نقاط جهان است را همه شنیده ایم، 
در قرن‌های 7 تا 10 هجری ادب و فرهنگ ایرانی در شبه قارة هند به شکوه بسیار زیادی دست یافت، و در زمان سلطنت اکبرشاه (قرن 10 هجری)، کتابخانه‌های عظیم هند مالامال از کتاب‌های فارسی بود که توسط ده‌ها خطاط و نساخ تهیه می‌شد، و مترجمان فارسی‌نگار دست به کار ترجمة کتاب‌های سانسکریت و عربی به زبان فارسی بودند، مؤلفان چیره‌دستی در زمان این پادشاه در دهلی می‌زیستند که کتاب‌های ارزشمندی به خصوص در تاریخ هند به زبان فارسی به رشتة تحریر درآوردند، تا اکنون برای ما یادگار شکوه فرهنگ و زبان ایرانی در هندوستان باشد، (همینقدر که بدانیم که اکنون منابع اصلی تاریخ هندوستان در بین قرن‌های ششم تا یازدهم هجری به زبان فارسی است که در خود هندوستان تألیف شده، گستردة فرهنگ ایرانی در هندوستان در آن برهة دراز تاریخی برای‌مان نمایان می‌شود). نهضت ادبی همراه با ترویج زبان فارسی در هندوستان برای میراث