 ایرانی بوده و هیچ ارتباطی با ترکی نداشته است. اگر بگوئیم «زبان ترکی لجهة آذربایجانی» غلط نگفته ایم، ولی اگر ترکی آذربایجانی را «آذری» بنامیم غلط فاحشی مرتکب شده ایم. به همینگونه است اگر خیال کنیم همة مردم آذربایجان که ترک‌زبانند نژادشان ترک است چنین نیست، بخشی اعظم مردم آذربایجان ایرانی تبارند، ولی در اثر اجباری که در زمان صفوی داشته اند زبان‌شان ترکی شده است، در کشوری که اکنون ترکیه نامیده می‌شود نیز همین اتفاق رخ داده است، بخش اعظم جمعیت ترکیه ایرانی‌تبار، آشوری‌تبار، و یونانی‌تبارند. ولی – از کردها که بگذریم – زبان همة اینها امروز ترکی است، و حتی همه‌شان به ترک‌نژادبودن خودشان افتخار هم می‌کنند. درست به همینگونه ایرانیان از قرن‌های دوم تا چهارم هجری دین خودشان را رها کردند و مجبور شدند که مسلمان شوند؛ و بعد از آن چنان از آئین ایرانی بیگانه شدند که برخی از عربی‌نویسانِ ایران از دین کهن ایرانی با نفرین و لعنت یاد کردند، و هیچ احساسی هم نزد کسی برنیانگیخت. سپس در زمان شاه اسماعیل و شاه تهماسب و بعد از آنها مجبور شدند که مذهب‌شان را – هرچه بود، چه شیعه و چه سنی – رها کرده شیعة صفوی شوند تا از گزند تبرداران تبرائی برهند و به زندگی عادی ادامه بدهند، با گذشت زمان نسل‌های آینده به این دین عادت کرده و آن را از آنِ خود و نیاکان‌شان پنداشتند.
وقتی سلطنت شاه اسماعیل در ایران تشکیل شد نه کتابی که موافق مذهب قزلباشان باشد در ایران یافت شد و نه یک فقیهی پیدا شد که هم‌عقیدة آنها باشد؛ ملا شمس لاهیجی و قاضی محمد کاشی هم هرچند که ملای مکتب‌دار بودند، ولی هیچ کتاب مذهبی در خانه‌شان نداشتند، و البته دارای هیچ شناختی هم از کتاب‌های مذهبی شیعه نبودند، در اواخر سلطنت شاه اسماعیل و در سلطنت شاه تهماسب شماری فقیه شیعه از روستاهای جنوب لبنان وارد ایران شدند و در میان قزلباش‌ها به تبلیغ دین پرداختند، اینها برخی از کتاب‌های مذهبی را از لبنان را با خودشان به ایران آوردند تا از آنها به عنوان متون عقیدتی تشیع صفوی استفاده کنند. نخستین کتاب شیعی که یک فقیه لبنانی وارد ایران کرد، کتابی بود به نام «قواعد الاسلام» نوشتة جمال الدین ابن مطهر حلی. پیش از این کتاب، آنگونه که حسن روملو تصریح کرده است، نه کسی در ایران از اصول مذهب شیعه (البته شیعة صفوی) اطلاعی داشت، و نه هیچ کتاب مذهبی که در مذهب تشیع صفوی نوشته شده باشد در ایران یافت می‌شد(2). به تدریج بر شمار فقیهانی که از مناطق کوهستانی جنوب لبنان وارد ایران می‌شدند افزوده شد؛ و اینها همه کارة دین در دولت صفوی شدند و کل دستگاه دینی در انحصارشان قرار گرفت، و با تئوری‌هائی که پرداختند به آن مذهب شکل دادند.
کسانی علاقه دارند بنویسند که شیعیانِ ایران تا پیش از صفویه تحت فشار و در تقیه بودند، این ادعا در هیچ زمانی در ایران صدق نمی‌کند، و گزارش‌های تاریخی آن را تأیید نمی‌نماید. در زمان مغولان و ایلخانان و تیموریان آزادی همه‌جانبة دینی و مذهبی در ایران برقرار بود، و میدان فعالیت برای شیعیان به اندازه‌ئی باز بود که از عراق و لبنان مبلغان شیعه وارد ایران می‌شدند و آزادانه به تبلیغ می‌پرداختند؛ ولی موفقیتی حاصل نمی‌کردند، معروف‌ترین فقیه شیعه که در زمان اولجایتو و خواجه رشیدالدین فضل الله وارد ایران شد علامه حِلی بود که به دربار اولجایتو راه یافت، و حتی توانست اولجایتو را که تازه مسلمان شده بود شیعة امامی (اثناعشری) کند، در داستان شیعه‌شدن اولجایتو، علامه محمد تقی مجلسی داستانی را آورده که صاحب تاریخ العلماء آن را در کتاب خویش نقل کرده است(3). این داستان می‌گوید که اولجایتو همسرش را در یک حالت خشمی طلاق داد، ولی بعد پشیمان شد و خواست او را بازگرداند، فقهای ایران به او این اجازه را ندادند، کسانی به گوش اولجایتو رساندند که یک فقیهی در حلة عراق هست که می‌تواند گره از کارت بگشاید، اولجایتو کس فرستاد و علامه حلی را به ایران آوردند، اولجایتو فقهای ایران را دعوت کرد، و علامه چون خواست وارد مجلس الجایتو شود نعلین‌هایش را بیرون آورده زیر بغلش گرفت و وارد شد، و پس از آن که سلام کرد یکراست به جلو رفته در کنار اولجایتو نشست، چونکه علامه حلی فارسی نمی‌دانست، اولجایتو به مترجمش گفت: از او بپرس که چرا سر فرود نیاورده تعظیم نکرد، و چرا نعلین‌هایش را زیربغل گرفته به اینجا آورد و چرا کنار پادشاه نشست! علامه به عربی پاسخ داد که پیغمبر اسلام پادشاه بود و مردم فقط به او سلام می‌کردند؛ دیگر آن که چون در این مجلس جا نبود من کنار پادشاه نشستم؛ و اما این که نعلینم را با خودم دارم از بیم آنست که این حنفی‌ها مثل امام‌شان ابوحنیفه که نعلین پیامبر را دزدید نعلین مرا بدزدند، فقهای ایرانی بر این سخنِ او اعتراض کرده به اولجایتو فهماندند که ابوحنیفه در زمان پیامبر زنده نبوده، بلکه یک قرن بعد از پیامبر به دنیا آمده است. حلی گفت: شاید من اشتباه می‌کنم، شافعی بود که نعلین پیامبر را دزدید، گفتند: شافعی بعد از ابوحنیفه به دنیا آمده بوده است، حلی گفت: شاید امام مالکی‌ها بوده، گفتند: امام مالک هم در زمان پیامبر به دنیا نیامده بوده، گفت: شاید امام حنبلی‌ها بوده، گفتند: ابن حنبل هم در آن وقت‌ها نبوده است، حلی سپس به اولجایتو گفت: میشنوی که هیچکدام از امامان سنی‌ها در زمان پیامبر زنده نبوده، ولی سنی‌ها پیروان آنهایند، و ادعا می‌کنند که امامان‌شان علم‌شان را از پیامبر گرفته اند. ولی ما شیعه‌ها پیرو علی هستیم که برادر و پسر عمو و وصی پیامبر است، بعد از آن موضوع طلاق‌دادن اولجایتو پیش آمد، حلی گفت: چونکه طلاق در حضور دو شاهد عادل صورت نگرفته، پس طلاق واقع نشده است و او می‌تواند زنش را به خانه برگرداند.
این پیشامد سبب شد که اولجایتو بداند که مذهب شیعه در زمان پیامبر وجود داشته، ولی مذهب سنی‌ها یک قرن و بیشتر بعد از پیامبر ساخته شده است و ربطی به پیامبر ندارد؛ نیز متوجه شد که احکام شرعی را فقهای شیعه بهتر از سنی‌ها می‌دانند، در نتیجه اولجایتو مذهب حنفی را رها کرده شیعه شد، و به تشویق علامه حلی دستور داد که در تمامی ممالکش نام‌های امامان شیعه را بر روی سکه ضرب کنند، و خطبه به نام‌های دوازده امام بخوانند.
علامه حلی پس از آن در دربار اولجایتو ماند، و برای بیان بطلان مذهب سنی‌ها کتابی به نام «کشف الحق و نهج الصدق» به زبان خودش که عربی بود تألیف کرد، این نخستین کتابی است که در ایران در بارة حق‌بودن مذهب شیعه و باطل‌بودن مذهب سنی تألیف شده است، و ضرورت نابودسازی سنی‌ها را تبلیغ می‌کند.
البته اولجایتو در اثر استدلال‌های فقهای حنفی در اثبات درست‌بودن مذهب سنی، شیعه نماند و چندی بعد به مذهب حنفی برگشت و سکه‌هایش را نیز تغییر داد، علامه حلی نیز چونکه مُبَلِّغِ ستیزِ خشونت‌آمیز مذهبی بود، در میان شیعی