 و مورد پرستش قرار دادند. آنها امام علی و امامان شیعه را به جای توتم‌های سابق قبیله‌ئی‌شان نهادند و برای اینها خدائی قائل شدند، شیوخ و خلفای بکتاشی که از میان همین تاتارها برمی‌خاستند این عقیده را ابراز داشتند که نخستین روح مدبر هستی خدا باشد در محمد و بعد در علی حلول کرد و سپس به امامان شیعه منتقل شد، آنگاه از راه ائمه به شیوخ صفوی رسید و پس از شیخ حیدر در شاه اسماعیل حلول یافت. از این رو شاه اسماعیل هم برای آنها خدا بود هم پیامبر و هم امام و هم شیخ طریقت و دارای معجزات و کرامات؛ یعنی: شاه اسماعیل دارای ولایتِ مطلقه بود و به جای خدا بر آنها حکم می‌راند، آنها براساس این عقیده شاه اسماعیل را می‌پرستیدند.
عقاید بکتاشی را بعد از شیخ بدرالدین دو تن از رهبران بکتاشی آناتولی به نام‌های «سلطان حیدر» و «شاه اسماعیل ختائی» تنظیم کردند، سلطان حیدر کتابی تألیف کرد که در آن جهاد با سنی‌ها توجیه شده، گفته شده بود که جان و مال سنی برای شیعیان مباح است، و زن و دختر سنی برای شیعه حلال، و خرید و فروش پیروان مذهب سنی نیز حلال است، زیرا سنی در حکم کافر حربی است. شاه اسماعیل ختائی اشعار زیادی به زبان خودش (زبان ترکی) در مدح بسیار غلوآمیز علی و امامان شیعه سرود، او در سروده‌هایش مسئلة تناسخ روح خدائی مطرح ساخت، و خودش را تجلی ذات خدا و پیامبر و علی دانست، خلیفه‌های بکتاشی این سروده‌ها را در میان تاتارها پراکندند، و در حلقه‌های ذکری که پیروان شیخ بدرالدین برپا می‌کردند خوانده می‌شد، شاه اسماعیل ختائی به زبان فارسی نیز آشنا بود و اشعاری به تقلید از عارفان ایرانی نیز سرود، (سروده‌های او بعدها جمع‌آوری شده و تحت عنوان «دیوان شاه اسماعیل ختائی» در باکو به چاپ رسیده است). این شاه اسماعیل از شیعیان اهل حق بود که هنوزهم بقایایشان در جاهائی وجود دارند، و به آنها «درویشان علی اللهی» گفته می‌شود. از آنجا که سروده‌های او به زبان ترکی ساده و عام‌فهم بود، و به طور مکرر در حلقه‌های ذکر صوفیان بکتاشی خوانده می‌شد، بسیاری از بکتاشی‌ها آنها را از بر داشتند، شاه اسماعیل صفوی نیز پاره‌ئی از سروده‌های ترکی او را حفظ کرده بود، و در بزم‌ها و میدان‌های جنگ آنها را به ترکی می‌خواند؛ و گویا «خود نیز گاه به گاه تَفَنُّنًا به ترکی شعر می‌سرود»(1).
تشابه نام‌های سلطان حیدر صفوی با سلطان حیدر بکتاشی و شاه اسماعیل صفوی با شاه اسماعیل ختائی به زودی آنها را در ذهن‌های قزلباشان باهم درآمیخت، و حیدر و اسماعیل آناتولی را از یادها برد، وقتی شاه اسماعیل به سلطنت رسیده جانشین خدا و ولی مطلق و مرشد کامل شد، دیگر نیازی به یادآوری از شاه اسماعیل دیگری نبود، اشعار شاه اسماعیل ختائی که شاه اسماعیل صفوی می‌خواند به خود شاه اسماعیل صفوی نسبت دادند، و بدین ترتیب شاه اسماعیل صفوی نیز برای قزلباشان یک شاعر پنداشته شد که داد از خدائی و نبوت میزد. انتساب این اشعار به شاه اسماعیل صفوی به حدی مقبول افتاد که حتی یکی از فرزندان شاه اسماعیل به نام «سام میرزا» آنها را از آنِ شاه اسماعیل دانست، اخیرا آقای فیروز منصوری در کتاب «رازهائی در دل تاریخ» ثابت کرده که شاه اسماعیل صفوی اصلا شعر نمی‌گفته و انتساب این اشعار به او بی‌بنیاد است، قرائن و شواهد کافی وجود دارد که شاه اسماعیل صفوی چندان سوادی نداشته، فارسی را چندان خوب نمی‌دانسته، شعر نمی‌گفته، و از معنویات به کلی بی‌بهره بوده است.
قزلباشان هیچ آشنائی با احکام شرعی نداشتند، نماز نمی‌خواندند، روزه نمی‌گرفتند، و میگساری و لواط را فضیلت می‌پنداشتند، این موارد در اغلب کتاب‌هائی که توسط مداحان شاه اسماعیل تحریر شده ذکر گریده است، شاه اسماعیل کشور ایران را مملکت قزلباش نامید. این یک نام با مسمی بود، و خبر از آن می‌داد که قزلباشان از جاهای دوردستی آمده ایران را از مردم گرفته به تملک خودشان درآورده اند، و باید نام آنها بر روی این کشور گذاشته شود. سلجوقی‌ها، مغول‌ها و تیموری‌ها وقتی ایران را گرفتند، هیچگاه کشور ایران را از آنِ قوم خودشان ندانستند، بلکه خیلی زود کوشیدند که ایرانی شوند؛ ولی شاه اسماعیل برعکسِ آنها کشور ایران را به قزلباشان تاتار منتسب کرده مالکیت ایرانیان بر کشور خودشان را سلب کرد.
قزلباشان که در طول تاریخ همواره در نقل و انتقال زیسته، و هیچگاه در یکجا استقرار نیافته بودند، نمی‌توانستند مفهوم کشور و میهن را درک کنند، آنها به عنوان فاتحان بیگانه از ایران اقوام ایرانی را بردگان خویش می‌خواندند، و عقیده داشتند که ایران را گرفته و مردمش را به بندگی درآورده اند، و ایرانی همچنان باید بندة آنها بماند، آنها برای ایرانی لفظ «ایرانی» به کار نمی‌بردند، بلکه ایرانی را «تات» می‌گفتند که معنای «غلام» را ایحا می‌کرد، برای آنها زبان ایرانی نیز زبانی بود که به بردگان و بندگان تعلق داشت و زبان مردمی – به توهم آنها – ذلیل بود، در دولتی که آنها تشکیل دادند زبان فارسی فقط در مراسلات و مکاتبات رسمی به کار می‌رفت، در خارج این محدوده زبان ترکی رسمیت کامل داشت، و در همة ادارات و دستگاه‌های اداری دولت قزلباشان تنها زبان محاوره (گفتگو) زبان ترکی بود. سلجوقی‌ها، مغولان و تیموری‌ها وقتی به ایران آمدند زبان ایرانی را فرا گرفتند و به زبان فارسی صحبت می‌کردند، و زبان رسمی و محاوراتی همة آنها فارسی شد. ولی شاه اسماعیل هیچگاه اجازه نداد در محاورات دربار و ادارات دولتی زبان فارسی اعمال شود، بلکه در همة ادارات دولتی زبان ترکی رواج داشت، و مردم کشور مجبور بودند برای مراوده با این اربابان ناخواسته و فارسی‌مدان زبان ترکی را یاد بگیرند. ایرانی و زبان ایرانی در زمان شاه اسماعیل و شاه تهماسب چنان تحقیر شدند که هرکس می‌خواست خودش را به قزلباشان نزدیک سازد و شخصیتی کسب کند، یا خودش را ترک می‌دانست یا به هر نحو بود ترکی می‌آموخت و ترکی می‌گفت. در آذربایجان که پیش از دیگر مناطق به دست قزلباشان افتاد و قزلباشان سلطة بیشتری داشتند و پایتخت در آن ناحیه واقع شده بود، بقایای مردم که به نحوی زنده مانده بودند خود را مجبور می‌دیدند که برای آن که از دست ستم‌های قزلباشان برهند خودشان را ترک نشان بدهند. از این رو مردم آذربایجان خیلی زود خود را مجبور یافتند که زبان ترکی را عمومیت دهند، و در مدت کوتاهی گویش آذری که یک لهجة ایرانی بود متروک ماند و زبان ترکی جایش را گرفت، و آذربایجان عملا یک منطقة ترک‌زبان شد؛ و کار به جائی رسید که کسانی در قرن حاضر گمان کنند این منطقه از دیرباز منطقة ترکان بوده است.
از چند دهه به این سو بعضی‌ها در ایران علاقه دارند که زبان ترکی آذربایجان را آذری بنامند، این یک غلط تعمدی است که معلوم است از کجا سرچشمه گرفته است، زبان ترکی زبان آذری نیست، ولی زبان آذری وجود داشته است، زبان آذری یک لهجه از زبان‌های