– از یک قبیلة بیابان‌های اسکندرون – به جای او مالک و حاکم این نواحی شد.
پس از خورده‌شدن لاشة قاضی محمد، یکی از رؤسای دسته‌جات تبرائی اصفهان که خود را میر سید شریف شیرازی می‌نامید به ریاست دستگاه دینی قزلباشان رسید، مقام وزارت دیوان نیز به مردی به نام یار احمد خوزانی سپرده شد، به این ترتیب هم رئیس دستگاه دینی و قضائی و اوقاف، و هم رئیس امور مالی از دست‌نشاندگان امیر نجم بودند، و فرمانده کل قوا نیز در اطاعت او بود، و نجم زرگر همه کارة کشور ایران شد.
حسین بیک لله و همدستانش نیز در برابر امیر نجم بیکار ننشستند، و چند ماه پس از این قضایا نجم زرگر قربانی توطئه‌ئی شد که حسین بیک لله چیده بود، دده بیک نیز در این توطئه با حسین بیک لله همکاری می‌کرد. شاه اسماعیل در همین سال (888 خ) به قصد شکار و عشرت از تبریز بیرون شده رهسپار خوی گردید، وقتی اردوی شاه اسماعیل به خامنه رسید، ناگهان امیر نجم بیمار شد و درگذشت، و اردوی عشرت شاه را به ماتم مبدل ساخت.
بعد از نجم زرگر، یار احمد خوزانی که از پروردگان او بود به مقام نیابت سلطنت منصوب شد، شاه اسماعیل نسبت به نجم زرگر ارادت خاص داشت، و برای آن که مرگ او را فراموش کند، به یار احمد دستور داد که از این پس نام خود را امیر نجم بگذارد؛ و یار احمد خوزانی لقب نجم ثانی برخود نهاد.
با وجودی که میر سید شریف شیرازی از دست پروردگان امیر نجم بود، نجم ثانی با او توافق نداشت، و همینکه به نیابت سلطنت رسید به او فشار آورد که از ریاست دستگاه دینی استعفا بدهد. میر سید شریف که می‌دانست قدرت مقابله با نجم ثانی را ندارد استعفایش را به شاه اسماعیل تقدیم داشت، پس از او یکی از رؤسای تبرائی اصفهان که خودش را میر عبدالباقی می‌نامید به ریاست دستگاه دینی رسید.
هم یار احمد خوزانی (نجم ثانی)، هم میر سید شریف شیرازی، و هم میر عبدالباقی، هرسه اهل اصفهان بودند، توجه به این واقعیت نیز خالی از فایده‌ئی نیست که در اصفهان آن زمان یک جمعیت بزرگ یهودی می‌زیستند که بیشترشان پیشة زرگری و صرافی داشتند و عموماً باسواد بودند، سابقة اسکان یهودان در اصفهان به دوران پیش از هخامنشی می‌رسید، در اواخر عهد ساسانی شهر اصفهان از دو بخش یهودی و زرتشتی تشکیل می‌شد که او اولی را جَهودِستان و دومی را جَی می‌گفتند، جهودستان را بعدها عرب‌های فاتح ایران یهودیه نامیدند(2). یهودیان اصفهان در عهد صفوی جمعیت قابل توجهی بودند، هرچند که آنها در زمان شاه اسماعیل و شاه تهماسب آسیبی ندیدند، ولی در اواخر دوران صفوی، فقهای لبنانی و در رأس آنها علامه مجلسی به ریاست دستگاه دینی گماشته شدند، و در کنار نابودسازی سیستماتیک بقایای سنی‌ها ایران، نهضت شیعه‌سازی یهودیان اصفهان را با روش‌های بسیار خشونت‌آمیزی به راه افکندند که داستانی دلخراش دارد.
یار احمد خوزانی موسوم به نجم ثانی که پیش از آن از یک بزهکار شهری به رئیس برخی از دسته‌های تبرائی تبدیل شده بود، ابتدا در مقام وزارت دیوان و سپس در مقام نیابت سلطنت دست به تاراج اموال و املاک ایرانیان زد، و در مدت کوتاهی چنان شد که – به نوشتة غیاث الدین خواندمیر - «ثروت و مکنتش از جمیع امرای عظیم الشأن بلکه از اکثر سلاطین نافذفرمان درگذشت». او برای خودش یک سپاه ویژه متشکل از پنج هزار سوار ورزیده تشکیل داد که از میان جوانان تبرائی دستچین کرده بود و شب و روز در خدمتش بودند و فرمانهایش را اجرا می‌کردند(3). او به وسیلة این نیروی آماده به خدمت زمین‌های بسیاری از روستاهای ایران را مصادره کرده به ملک خالصة خودش تبدیل کرد و قباله‌هایش را به امضای شاه رساند، و به یکی از مَلاکانِ بزرگ تبدیل شد.
سیاه‌کاری‌های نجم ثانی در جنگ‌های خراسان و به خصوص در قتل عام مردم خراز را خواندیم، و دیدیم که او در سال 891 در جنگ با عبیدالله خان به اسارت افتاد و کشته شد و روزگارش به سر رسید، شاه اسماعیل پس از کشته‌شدن نجم ثانی منصب نیابت سلطنت را به میر عبدالباقی داد که در آن هنگام در مقام ریاست دستگاه دینی قزلباشان (صدارت) بود، این مرد تا سال 893 در این مقام ماند، و در جنگ چالدیران کشته شد. پس از او حسین بنای اصفهانی که بالاتر شناختیمش، و در آن هنگام وزیر دیوان (حسابدار اموال) دورمیش خان – حاکمِ قزلباشِ اصفهان – بود، نائب السلطنة شاه اسماعیل شد. ولی این میرزا حسین در مقام عالی‌ترین مرجع تصمیمگیری کشور چنان شیوه‌های خشنی درپیش گرفت، و به قدری در جمع‌آوری مال و ملک دست تعدی گشود که حتی قزلباشان نیز از دستش به ستوه آمدند و برآن شدند که وی را از میان بردارند. سرانجام در فرور دین 902 یکشب که او مست و مدهوش از بزم شاه اسماعیل بیرون آمده روانة کاخش بود، چند تن از قمه به دستان قزلباش به همراه یکی از فرماندهانشان به نام مهتر شاهقلی بر سر راهش کمین گرفتند، و او را به ضرب کاردو و خنجر تکه پاره کردند(4).
همانگونه که شاه اسماعیل برای خودش وزیر و وکیل و صدر داشت، هرکدام از سران قزلباش که تیولدار یک ناحیه از ایران بودند و صفت حاکم را یدک می‌کشیدند، نیز برای خودشان وزیر و صدر داشتند. آنها ایران را میان خودشان تقسیم کرده بودند، و هرکدام در جائی حکومت می‌کردند، بدون آن که از حکومت‌کردن چیزی جز غارتگری آموخته باشند، گاه یک نفر از اینها تیولداری دو سه ناحیة جداافتاده را در دست داشت، مثلا: حسین بیک لله هم حاکم فارس نامیده می‌شد، هم حاکم خراسان و هم حاکم گیلان و مازندران. دورمیش خان هم حاکم اصفهان نامیده می‌شد، و هم حاکم بخشی از خراسان. این حاکمیت در حقیقتش تیولداری بود، و از آن رو به آنها حاکم می‌گفتند که درآمدهای زمین‌های کشاورزی منطقه و مالیات‌های صنایع و بازرگانی را شاه به آنها بخشیده بود، این حاکمان تاتار در حقیقت رؤسای کل تاراجگرانِ قزلباش بودند و نه چیز دیگری. هرکدام از وزرا و وکلا و صدرهای شاه اسماعیل نیز به نوبة خودشان بخش‌های وسیعی از کشور را به خودشان اختصاص داده بودند، و در عین حالی که همراه شاه می‌رفتند حاکم آن بخش‌ها به حساب می‌آمدند، و املاک و اموال ناحیة حاکمیت‌شان به آنها تعلق داشت.
هر تیولداری در منطقة حاکمیتش یک دستگاهی تشکیل داده بود که وزیر و صدرش آن را اداره می‌کردند، دورمیش خان در اصفهان میرزا حسین بنا را وکیل و وزیر کرده بود، و خودش همراه شاه اسماعیل می‌رفت و میرزا حسین مسئولیت‌های او را انجام می‌داد. هر وزیر منطقه‌ئی به نوبة خودش تیولدار بخشی از روستاهای منطقه بود که اربابش به عنوان ملک شخصی به او بخشیده بود؛ و او افرادی را مأمور ادارة این روستاها و جمع‌آوری مالیات‌ها ساخته بود، در هر منطقه یک صدر وجود داشت که ریاست دستگاه دینی قزلباشان را در دست داشت، و رؤسای دسته‌جات تبرائی زیر دست او کار می‌کردند، اموال اوقاف را برایش جمع می‌آوردند، و با شیوه‌های خشن و چندش‌آوری که همراه با سیاهترین جنایت‌ها و کشتارهای همگانی ب