  شود،  در  اين  صورت  او  عاضل  و  مانع  محسوب  نمي‌شود  و  ولايت  از  او  منتقل  نمي‌گردد.

معقل  پسريسارگويد:  من  خواهري  داشتم‌که  او  را  از  من  خواستگاري  مي‌کردند. پسرعمويم  به  نزد  من  آمد  و او را  بعقد  نکاح  او  درآوردم‌،  سپس  او  را  بصورت  طلاق  رجعي  طلاق  داد  و  به  وي  مراجعه  نکرد،  تا  اينکه  عده  او  بپايان  رسيد،  چون  برايش  خواستگار  آمد،  دو‌باره او  به  نزد  من  آمد  و  او  را  خواستگاري‌کرد. من‌گفتم‌:  نخير،  بخداي  سوگند  هرگز او را  از تو نکاح  نخواهم ‌کرد  و  اين  آيه  درباره  من  نازل  شد:" وإذا طلقتم النساء فبلغن أجلهن فلا تعضلوهن أن ينكحن أزواجهن... [‌هرگاه  زنان  را  طلاق  داديد  و  عده  خود  را  به  پايان  رسانيدند،  مانع  ازدواج  آنها  با  همسران  سابقشان  نشويد...]"‌. او گويد: لذا  کفاره  قسم  را  پرداخته  و  مجدداً  خواهرم  را  بنکاح  او درآوردم. به  ازدوا‌ج ‌درآوردن  دختر  يتيم

پيش  ازبلوغ  مي‌توان  دختر  يتيم  را  به  نکاح ‌کسي  درآورد  و  اولياء  او  عقد  نکاح  را  اجراکنند  وپس  از  بلوغ  دختر  حق  “‌خيار"  دارد  و  مي‌تواند  اگر  راضي  نباشد  نکاح  خويش  را  فسخ‌کند. راي  عايشه  و  احمد  و  ابوحنيفه  چنين  است‌:

خداوند  مي‌فرمايد: " يستفتونك في النساء، قل الله يفتيكم فيهن، وما يتلى عليكم في الكتاب في يتامى النساء اللاتي لا تؤتونهن ما كتب لهن، وترغبون أن تنكحوهن    [از  تودرباره  زنان  سوال  مي‌کنند،  بگو  خداوند  در  اين  زمينه  به  شما  پاسخ  مي‌دهد  و  آنچه  در  قرآن  درباره  زنان  يتيمي‌که  حقوق  آنها  را  به  آنها  نمي‌دهيد  و  مي‌خواهيد  با  آنها  ازدواج‌کنيد...]‌”‌. عايشه  گفته  است‌:  مراد  دختر  يتيمه‌اي  است  که  تحت  سرپرستي  ولي  خود  مي‌باشد  و  ولي  او  بنکاح ‌کردن  او  رغبت  و  تمايل  مي‌کند  و  مهرالمثل  مناسب  و  شايسته  او  را  نمي‌دهد. لذا  اينگونه  اولياء  از  ازدواج  با  دختر  يتيم  موليه  خود،  منع  شده‌اند  مگر  اينکه  درباره  مهريه  آنان  راه  عدل  و  قسط  پيش‌گيرند.

در  سنن‌  چهارگانه  از  پيامبر صلي الله عليه و سلم   روايت  شده  است‌که" اليتيمة تستأمر في نفسها، فإن صمتت فهو إذنها وإن أبت فلا جواز عليها "  [‌بايد  از  دختر  يتيمه  اجازه‌ گرفت‌،  آنگاه  او  را  نکاح ‌کرد،  اگر سکوت ‌کرد،  سکوت  او  بمنزله  اجازه  او  است‌،  اگر  امتناع  ورزيد،  نکاح  وي  جايز  نيست‌]"‌.

امام  شافعي‌گويد:  تزوج  و  نکاح  دختر  يتيمه  درست  نيست  مگر  بعد  از  بلوغ‌،  چون  پيامبر صلي الله عليه و سلم    فرمود ‌“‌اليتيمه  تستامر“  و  بديهي  است‌که‌کسب  اجازه  پس  از  بلوغ  صورت  مي‌گيرد  چون‌کسب  اجازه  از  صغيره  و  نابالغ  فائده‌اي  ندارد.ازدواج ‌با  يکنفر  عقدکننده  منعقد  مي‌شود =  يکنفر مي‌تواند  وکيل  زوجين  با‌شد 

 هرگاه  يک  شخص  واحد،  ولايت  زوج  و  زوجه  را  داشته  باشد،  او  مي‌تواتد  عقد  نکاح  آنها  را  ببندد،  پس  جد  و نيا  مي‌تواند  دختر کوچک  پسرش  را  از پسر کوچک  پسر  ديگرش‌،  نکاح کند  و  عقد  نکاح  آنها  را  جاري  نمايد،  همانگونه ‌که  اگر  وکيل  هر  دو  باشد  نيز مي‌تواند  تنها  عقد  را  جاري‌کند.ولايت  سلطان  يعني  ولايت  قاضي

در  دو  حالت  ولايت  به  سلطان  منتقل  مي‌گردد: 
1-‌در  حالتي‌که  اولياء  با  هم  نزاع  و  مشاجره  داشته  باشند.
٢-  در  حالتي‌که  ولي  موجود  و  حاضر  نباشد،  خواه  اصلا  وجود  نداشته  باشد  يا غايب  باشد. 

پس  هرگاه  مرد  همکف‌ء  و  مناسب  پيدا  شد،  و  زن  بالغه  بوي  راضي‌گرديد  و هيچيک  از اولياء  زن  حاضر نبودند،  بدينمعني ‌که  بيرون  از  ديار  و  شهر “‌زوجين‌“  بوده و  غايب  باشند،  ولو  اينکه  نزديک  هم  باشد،  قاضي  دراين  حالت  مي‌تواند  عقد  نکاح  را  انجام  دهد،  مگر  اينکه  زن  و  خواستگارش  “‌زوجين" حاضر  باشندکه  تا  آمدن  ولي  غايب  انتظار  بکشندچون  اين  مساله  حق  زن  است  و  مي‌تواند  صبرکند،  اگرچه مدتي  نيز  طول  بکشد... ولي  اگر  زن  راضي  نباشد،  انتظارکشيدن  برگشت  ولي  غايب  واجب  نيست‌..در  حديث  نبوي  آمده  است‌: " ثلاث لا يؤخرن وهن: الصلاة إذا أتت، والجنازة إذا حضرت، والايم إذا وجدت كفوا     [سه چيز  را  نبايد  بتاخير  انداخت‌: نمازهرگاه  وقتش  رسيد،  جنازه  هرگاه  آماده  شد،  و  زن  بيوه  هرگاه  هم‌کف‌ء  يافت  و  خواستگار  مناسب  برايش  پيدا  شد]"‌. بروايت  بيهقي  و  ديگران  از  علي  بن  ابيطالب‌  سند  اين  حديث  ضعيف  است  دراين  باره  حديثي  آمده  است ‌که  همگي  سست  هستندکه  اين  يکي  ازهمه  آنها  بهتراست. وکالت‌ در ازدواج

وکالت  بطورکلي  ازجمله  عقود  جايزه  است‌،  چون  در بسياري  ازمعاملات‌،  مردم بدان  نياز  دارند: باتفاق  فقهاء  هرعقدي  راکه  انسان  خودش  بتواند  آن  را  انجام  دهد،  مي‌تواند  براي آن  وکيل   بگيرد،  مانند  خريد  و  فروش  و  اجاره  و  حق  خواهي  و  اقامه  دعوي  و  مطالبه  حقوق  و  داوري  و  ازدواج  و  طلاق  و امثال  اينها  از جمله  عقودي‌که  نيابت  را  پذيرا  هستند. بتحقيق  پيامبر صلي الله عليه و سلم    براي  برخي  از  ياران  خويش‌،  بعنوان  وکيل  آنان‌،  عقد  ازدواج  را  انجام  داده  است‌.     ابوداود  از  عقبه  پسر  عامر  روايت ‌کرده  که  پيامبر صلي الله عليه و سلم    به  مردي‌گفت‌:"  أترضى أن أزوجك فلانة؟   ‌... [‌آيا  راضي  هستي  فلاني  را  به  عقد  ازدواج  تو  درآورم‌]"‌،  اوگفت‌: آري  و به  زن  نيزگفت‌:" أترضين أن أزوجك فلانا    [‌آيا  راضي  هستي  ترا  به  عقد  ازدواج  فلاني  درآورم‌]"‌. اوگفت  آري  پيامبر صلي الله عليه و سلم    عقد  ازدواج  آنان  را  بست  و آن  مرد  با  آن زن  ازدواج  و  عروسي ‌کرد  و  هيچ  مهريه‌اي  را  براي  او  فرض  نکرد  و  چيزي  را  به  وي  نداد. آن  مرد  از  جمله  کساني  بودکه  در  ‌“‌حديبيه‌‌“  همراه  پيامبر صلي الله عليه و سلم    بودند،  از  غنايم  خيبر  سهمي  داشتند. چون  او  در  آستانه  مرگ  قرارگرفت ‌گفت‌: براستي  پيامبر صلي الله عليه و سلم   فلان  زن  را  بازدواج  من  درآورده  است‌،‌که  من  مهريه‌اي  براي  او  قرار  نداده‌ام  و  چيزي  را  به  وي  نداده‌ام  و  من  شما  را گواه  مي‌گيرم ‌که  سهم  خود  از  غنايم  خيبر را،  بعنوان  مهريه  به  وي  دادم‌،  آن  زن  سهم  او  راگرفت  و  آن  را  بيک  صد  هزار  فروخت‌“‌. از  اين  حديث  برمي‌آيدکه  نفر  مي‌تواند  وکيل  هر  دو  طرف  ازدواج  باشد.

از  ام  حبيبه  روايت  شده  است‌که  ‌“‌او  از  جمله‌کساني  بود،‌که  به  سرزمين  حبشه  مهاجرت‌کرده  بود  (‌پس  از  آنکه  شوهرش  مرد)  نجاشي  پادشاه حبشه  ام  حبيبه  را  بعقد  ازدواج  پيامبر صلي الله عليه و سلم    درآورد  و  حال  آنکه  ام  حبيبه  هنوز  در  حبشه  بود. بروايت  ابوداود کسي ‌که  صيغه  عقد  را  اجرا کرد  عمر‌و،  پسر اُ‌ميه  ضمري  بود که  وکالت  را  از  طرف  پيامبر صلي الله عليه و سلم    داشت  اما  چون  نجاشي  مهريه  او را  پرداخت  تزويج  را  به  وي  نسبت داده‌اند.

چه‌کسا‌ني  را  مي‌توان  وکيل کرد  و چه‌کسا‌ني  را  