ين بار سجده را انجام دادم شادي زائد الوصفي بر من چيره گشت.با اينکه مسلمان نبودم اما براي اينکه نماز را ياد بگيرم کوشش به خرج مي دادم.احساس کردم که يک آرامش قلبي در من پديد آمده است؛اين آرامش را من سالها به دنبالش بودم اما آن را نيافته بودم.بيش از پيش تشويق شده بودم به خاطر همين با کساني که از کاتوليک وپروتستان به دين اسلام پيوسته بودندملاقات کردم واز آنها سؤالات مختلف را مي پرسيدم  که آنها نيزبه خوبي جواب مرا مي دادندوشک وشبهه را از دل من مي زدودند.

عبادت قبل از مسلمان شدن
ماه رمضان نزديک بود ومن تصميم گرفته بودم روزه بگيرم.کسي در جريان روزه گرفتن من نبود؛کار را زود شروع مي کردم ودر هنگام غروب به خانه مي آمدم تا افطار کنم.من مي دانستم که مسلمانان در اين ماه به خواندن قرآن بيش از هر زمان ديگري اهميت مي دهند؛علي رغم اينکه از خواندن قرآن در طي اين سالها اجتناب کرده بودم اما به نظر من الآن موقعش شده بود تا خواندن قرآن را شروع کنم.با خواندن آيات قرآن آراش بيشتري به من دست داد در آن موقع يقين حاصل کردم که اين کتاب حامل پيام راستيني است که از جانب خداوند نازل شده است..در شبهاي رمضان خواندن قرآن برايم خيلي لذت بخش بود به طوري که توانستم قبل از اينکه ماه رمضان به پايان برسد قرآن را ختم کنم.در آن سال بود که براي اولين بار با مسلمانان نماز خواندم اما تا آن موقع به همه مي گفتم مسلمان نيستم هرچند که در اين يک سال بسياري از عبادات اسلامي را به جاي آورده بودم.

تصميم نهايي
در جريان ديدارهايم که از بعضي از زنان مسلمان داشتم پي بردم که آنها در اعمال خير يد طولايي دارند..وقتي اين چيزها را از آنان ديدم با خودم گفتم ماداميکه در بين مسلمانان اين چنين زناني وجود دارد پس ترس من از چيست؟!تا اين لحظه قطعه قطعه اجزا عقيده ام را کنار هم چيده بودم  الا قطعه اي که راجع به پيامبر اسلام بود هنوز ناتمام مانده بود.تا آن لحظه من حضرت مسيح را آخرين پيامبر خدا به حساب مي آوردم؛در آن لحظه فکري در ذهنم خطور کردمن ايمان داشتم  که اين قرآن از جانب خداست درنتيجه خداوند اين آيات را بر پيامبر وحي کرده است تا به مردم ابلاغ کند پس انکار من بي جهت بود.زيرا بدون رسول الله  نه قرآن معني داشت ونه سنت او.

در اواخر رمضان بود که شهادتين را ادا کردم وبه وحدانيت خداهمچنين به رسالت پيامبر ايمان آوردم.با اينکه کلمات ساده اي بود اما يک سال کامل وقت گرفت تا من آن رااز قلبم بر زبان بياورم.بعد از آن با مردي مسلمان ازدواج کردم که حاصل اين ازدواج چهار فرزند است که براي تربيت آنان براساس تربيت اسلامي نهايت تلاش خود را به کار مي گيرم.

وظيفه ديني هر مسلمان
وقتي دين اسلام در قلبم رسوخ پيدا کرد متوجه عظمت وبزرگي اين دين شدم به خاطر همين برخود واجب دانستم تا در تبليغ اين دين نهايت سعي خود را به کار گيرم؛تا مردم بدانند اين تنها ديني است که از جانب خداوند مورد قبول است.من عقيده دارم هر مسلمان بايد يک عضو فعال در جامعه باشد تا بتواند به تبليغ اين دين بپردازد.بنابرهمين عقيده من به همراه شوهرم (ابوسليمان) مصمم شديم تا مرکزي براي تعليم زبان عربي داير کنيم.اين مرکز را در سال 2000در شرق لندن دايرکرديم که در آن به آموزش تعاليم اسلام نيز مي پردازيم.ما  کارمان رااز کودکان چهاروپنج ساله شروع کرديم.با توجه به اين که استقبال ازاين مرکز زياد بود اما به دليل ضيق مکان بيشتر از پانزده نفر نتوانستيم گزينش کنيم.ابو سليمان چهار جلسه در هفته برنامه آموزش زبان عربي دارد وبا توجه به اينکه تقاضا براي اين کلاسها زياد است در فکر جاي وسيع ترهستيم تا بهتر بتوانيم در رسالتي که بر دوش ماست عمل کنيم.بر هرتازه مسلماني که به اين دين پيوسته است واجب است سهمي در تبليغ اين دين حنيف داشته باشد.
والسلام. 
....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبراساس سرگذشت: هيا ــ اردن

دوران کودکي
از کودکي دنبال ماهيت اين جهان آفرينش بودم.من در خانواده اي بزرگ شده ام که به تمام معني لائيک بودند وفقط به دنبال دلايل عقلي براي اثبات امور بودندوبه غير از اين چيز ديگري را قبول نداشتند.پدر ومادرم در شوروي[در زمان دانشجويي] با هم آشنا شده بودند وهردو عضو حزب کمونيست بودند.مادرم در اصل از مسيحيان اردن بود اما پدرم اسما ًودر گذرنامه اش مسلمان بود اما در عقيده هرگز اين چنين نبود.والدينم  به خاطر شغلشان دائم در سفر بودند به طوريکه به کشورهاي فرانسه ،مصر،الجزائر،ليبي،مسافرت کرده بودند اما بالاخره در سرزمين مادريشان سکونت يافتند.من وبرادرم در الجزائر به دنيا آمده ايم.

ايام تحصيل
وقتي به مدرسه وارد شديم  براي اولين باربا مسائل ديني آشنا شديم؛ذهن ما مملوازسؤالاتي بود که وقتي به خانه مي آمديم در قالب سؤالاتي آن را از والدينمان مي پرسيديم.وقتي از آنها مي پرسيديم آيا خداواقعا ً وجوددارد؟ جواب آنها طبق معمول اين بود که خدايي وجود ندارد.وقتي به آنها مي گفتيم پس اين چيزهايي که ما در مدرسه تعليم مي بينيم چيست؟ مي گفتند:اين چيزها را براي مردم عوام توضيح مي دهند تا آنها را از کارهايي نظير دزدي وخلاف باز دارند؛تا آنها هميشه احساس کنند که کسي آنها را مي پايد،درنتيجه هرج ومرج کاهش مي يابد.يادم مي آيد هميشه در دوران تحصيل به خودم افتخار مي کردم زيرا هرگز خود را ساده نمي پنداشتم تا به چيزي ايمان داشته باشم که هيچ اساسي ندارد.بالاخره هرديني اصل واساسي داردحتي در دين هاي قديمي مانند افسانه هاي يوناني(الياد واديسه) نيز خداياني هر چند باطل موجود بوده است.مانند الهه خورشيد يا الهه عشق وخدايگان ديگري که براي هر امري به آن معتقد بودند.در خانواده ما براي هرموضوع علمي تفسيري مي تراشيدند اما براي عباداتي که خداوند به آن دستور داده است، هرگز اجازه نداشتيم آن را به جاي بياوريم.روزي يادم هست که من وبرادرم فقط از روي کنجکاوي روزه گرفتيم بدون آنکه خانواده ام از اين موضوع با خبر باشند وقتي پدرومادرم مي خواستند نهارشان را بخورند ما از خوردن امتناع کرديم که اين موضوع آنها را به شدت عصباني کرد به طوريکه با ما برخورد شديد انجام دادند وتنبيهمان کردند،ومارا مانند ساير مردم احمق خواندند.جالب اين بود که مادرم که يک مسيحي بود چندان اعتراضي نداشت بلکه اين پدرم بود که به شدت به اين امر معترض بودزيرا بعد از سالها هنوز هم يک فرد معتقد به حزب کمونسيت بود.هنگامي که در کلاس نهم در مورد اعجاز قرآن مي خواندم با اينکه به من گفته بودند اين همه خرافات است اما بعد از تفکر نمي توانستم اين مطلب را قبول کنم زيرا غير ممکن بود تمام اين اعجازات علمي که در قرآن موجود بود ناشي از خرافات وافسانه باشد.وقتي به خانه رفتم از پدرم در مورد اصل اين جهان آفرينش سؤال کردم که او گفت اين جهان بر اساس يک انفجار قوي هسته اي که در يک ذره  رخ داده است که باعث شده است کهکشانها از هم جدا شوند وسبب ب