أَتي فقلت: هل عِنْدَكِ شَيْء، فَإِنِّي رَأَيْتُ بِرسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم خَمَصاً شَدِيداً.
فَأَخْرَجَتْ إِليَّ جِراباً فِيهِ صَاعٌ مِنْ شَعِير، وَلَنَا بُهَيْمَةٌ ، داجِنٌ فَذَبحْتُهَا، وَطَحنتِ الشَّعِير فَفَرَغَتْ إلى فَرَاغِي، وَقَطَّعْتُهَا في بُرَمتِهَا، ثُمَّ وَلَّيْتُ إلى رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم، فَقَالَت: لا تفضحْني برسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم ومن معَه، فجئْتُه فَسَارَرْتُهُ فقلتُ يا رسول اللَّه، ذَبَحْنا بُهَيمَةً لَنَا، وَطَحَنْتُ صَاعاً مِنْ شَعِير، فَتَعالَ أَنْتَ وَنَفَرٌ مَعَك، فَصَاحَ رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم فقال: « يَا أَهْلَ الخَنْدَق: إِنَّ جابراً قدْ صنَع سُؤْراً فَحَيَّهَلاًّ بكُمْ » فقال النبيُّ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: « لا تُنْزِلُنَّ بُرْمَتَكُمْ وَلا تَخْبِزُنَّ عجِينَكُمْ حَتَّى أَجيءَ » . فَجِئْت، وَجَاءَ النَّبِيُّ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم يقْدُمُ النَّاس، حَتَّى جِئْتُ امْرَأَتي فقالت: بِك وَبِك، فقلت: قَدْ فَعَلْتُ الَّذِي قُلْت. فَأَخْرَجَتْ عجيناً فَبسَقَ فِيهِ وبارَك، ثُمَّ عَمَدَ إِلى بُرْمَتِنا فَبَصَقَ وَبَارَكَ، ثُمَّ قال: « ادْعُ خَابزَةً فلْتَخْبزْ مَعك، وَاقْدَحِي مِنْ بُرْمَتِكُم وَلا تَنْزلُوها » وَهُمْ أَلْفٌ، فَأُقْسِمُ بِاللَّه لأَكَلُوا حَتَّى تَركُوهُ وَانَحرَفُوا، وإِنَّ بُرْمَتَنَا لَتَغِطُّ كَمَا هِيَ، وَأَنَّ عَجِينَنَا لَيخْبَز كَمَا هُوَ.

520- جابر رضی الله عنه گفت:
ما در روز خندق زمين را حفر می نموديم که ناگاه با زمين سختی روبرو شديم که با کلنگ حفر نمی شد. خدمت پيامبر صلی الله عليه وسلم آمده گفتيم: زمين بسيار سختی در خندق پيدا شده! 
آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: من پياده می شوم. برخاست در حاليکه شکمش را به سنگی بسته بود و سه روز شده بودکه طعام نخورده بوديم. پيامبر صلی الله عليه وسلم کلنگ را گرفته زد و خاک نرم شد.
گفتم: يا رسول الله صلی الله عليه وسلم به من اجازه ده تا بخانه روم و به همسرم گفتم: به پيامبر صلی الله عليه وسلم چيزی را ديدم که بی طاقتی نموده آيا چيزی نزد تو موجود است؟
گفت: نزدم جو و ماده بزی است. ماده بز را کشته و جو را آرد نموده و گوشت را در ديگ سنگی انداختيم. سپس خدمت پيامبر صلی الله عليه وسلم آمدم در حاليکه خمير رسيده بود و ديگ سنگی بر سر ديگدان بود تا پخته شود. و گفتم: اندکی طعام دارم. پس يا رسول الله صلی الله عليه وسلم شما با يکمرد يا دو مرد برخيزيد. 
فرمود: آن چقدر است؟
برايش ياد آور شدم فرمود: بسيار و پاک است. به همسرت بگو که گوشت را از ديگ و نان را از تنور نکشد تا بيايم و فرمودند: بلند شويد مهاجرين و انصار همه بلند شدند، نزد همسرم رفته بوی گفتم: وای بر تو پيامبر صلی الله عليه وسلم و مهاجرين و انصار و کسانی که با آنانند آمدند.
گفت: آيا از تو پرسش نمود؟
گفتم: بلی
گفت: داخل شويد (و داد و بيداد مکنيد) سپس نان را گرفت و بر آن گوشت می گذاشت و آنرا پوشيده و درون خمير کرده می رفتند و به اصحابش نزديک کرده و باز می گشت و همين طور نان را شکسته و از ديگ می گرفت تا همه سير شدند و از آنها چيزی ماند و فرمود: از اين بخوريد و هديه دهيد، زيرا مردم به گرسنگی روبرو شده اند.
و در روايتی آمده که جابر رضی الله عنه گفت: چون خندق حفر شد، پيامبر صلی الله عليه وسلم را سخت گرسنه يافتم نزد زنم آمده گفتم: چيزی داری؟ زيرا رسول الله صلی الله عليه وسلم  را سخت گرسنه يافته ام. وی کيسه ای بيرون کرد که در آن پيمانه ای از جو بود و گوسفندی خانگی داشتم آن را ذبح کرده و جو را آرد نمودم. چون فارغ شدم آنرا در ديگ انداختم و دنبال رسول الله صلی الله عليه وسلم  فرستادم.
زنم گفت: مرا در نزد رسول الله صلی الله عليه وسلم  و کسانيکه با وی اند رسوا مساز. بعد خدمتش رسيده پنهانی به وی گفتم: ای رسول الله صلی الله عليه وسلم گوسفندی را ذبح نموديم و پيمانهء از جو را آرد کرديم شما همراه عدهء بياييد. پيامبر صلی الله عليه وسلم فرياد زد و فرمود: ای مردم خندق بشتابيد که جابر برای شما ميهمانی ترتيب داده است. پس پيامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: ديگ را پائين مکن و خميرت را مپز تا بياييم. پس آمدم. پيامبر صلی الله عليه وسلم پيشاپيش مردم حرکت می نمود تا نزد زنم رسيدم.
گفت: چه کردی؟ چه کردی؟
گفتم: آنچه گفتی کردم. خمير را کشيديم و در آن آب دهنش را گذاشته و دعای برکت را خواند، بعد بسوی ديگ رفته و به آن نيز آب دهن گذاشته و دعای برکت نمود، پس فرمود: نان پزی را بخواه تا همراهت بپزد و از ديگ بردار و پائين اش مکن و آنان هزار بودند. سوگند به خدا که همه خوردند تا که باقی ماند و رفتند و ديگ همچنان می جوشيد، مثل اول و از خمير پخته می شد، چنانچه بود.

521- وعن أَنس رضي اللَّه عنه قال: قال أَبو طَلْحَةَ لأُمِّ سُلَيْم: قَد سَمعتُ صَوتَ رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم ضَعِيفاً أَعرِفُ فِيهِ الجُوع، فَهَل عِندَكِ مِن شيء؟ فقالت: نَعَم، فَأَخْرَجَتْ أَقَرَاصاً مِن شَعير، ثُمَّ أَخَذَت خِمَاراً لَهَا فَلَفَّتِ الخُبزَ بِبَعضِه، ثُمَّ دسَّتْهُ تَحْتَ ثَوبي وَرَدَّتْني بِبَعضِه، ثُمَّ أَرْسلَتْنِي إِلى رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم، فَذَهَبتُ بِه، فَوَجَدتُ رسولَ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم جالِساً في المَسْجِد، ومَعَهُ النَّاس، فَقُمتُ عَلَيهِم، فقالَ لي رسولُ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: « أَرْسَلَكَ أَبُو طَلْحَة؟ » فقلت: نَعم، فقال: « أَلِطَعَام » فقلت: نَعَم، فقال رسولُ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: «قُومُوا » فَانْطَلَقُوا وَانْطَلَقْتُ بَيْنَ أَيديِهِم حَتَّى جِئتُ أَبَا طَلْحَةَ فَأَخبَرتُه، فقال أَبُو طَلْحَةَ : يا أُمِّ سُلَيم: قَد جَاءَ رسولُ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم بالنَّاسِ وَلَيْسَ عِنْدَنَا ما نُطْعِمُهُم؟ فقالت: اللَّهُ وَرسُولُهُ أَعْلَم.
 فَانطَلَقَ أَبُو طَلْحةَ حتَّى لَقِيَ رسولَ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم، فأَقبَلَ رسولُ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم مَعَه حَتَّى دَخَلا، فقال رسولُ اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم: « هَلُمِّي ما عِندَكِ يا أُمِّ سُلَيْمٍ » فَأَتَتْ بِذلكَ الخُبْز، فَأَمَرَ بِهِ رسولُ اللَّه ففُت، وعَصَرَت عَلَيه أُمُّ سُلَيمٍ عُكَّةً فَآدَمَتْه، ثُمَّ قال فِيهِ رسول اللَّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وسَلَّم ما شَاءَ اللَّه أَنْ يَقُول، ثُمَّ قال: « ائذَن لِعَشَرَةٍ » فَأَذِنَ لَهُم، فَأَكَلُوا حَتَّى شَبِعُوا ثُمَّ خَرَجُوا، ثم قال: « ائذَن لِعَشَرَةٍ » فَأَذنَ لهم، فَأَكَلُوا حتى شَبِعُوا، ثم خَرَجوا، ثُمَّ قال: « ائذَنْ لِعَشَرَةٍ» فَأَذِنَ لهُم حتى أَكل القَوْمُ كُلُّهُم وَشَبِعُوا، وَالْقَوْمُ