زنداني داده و آن را از معجزات امام دانسته‌اند. 

مثلاً محمد بن علي بن بابويه نسبتا مقداري حديث از حفظ داشته اگرچه مقداري هم از خرافات بوده، ولي همين را از معجزة امام شمرده‌اند در صورتيکه اگر معجزه بود مخلوط به خرافات نباشد.

خبر چهل و چهارم، مي‌گويد: محمد بن جعفر که يکي از نواب بود، از غيب خبر مي‌داده‌است، در صورتيکه اين محمد بن جعفر مجهول الحال است و مشترک، و راوي و ناقل از او محمد بن شاذان بن نعيم نيز مجهول الحال است. اگرچه ممقاني مي‌گويد: چون وکيل ناحيه بوده ثقه بلکه مافوق ثقه‌است. ولي اين اشتباه‌است زيرا بسياري از وکلاي ائمه فاسق وگمراه و فاسد از کار درآمدند مانند علي بن ابي‌حمزة بطائني و زياد قندي و عثمان بن عيسي که اين سه از وکلا و قوام به امر حضرت موسي بن جعفر بودند و آن حضرت ايشان را به وکالت خود گماشته بود، ولي خيانت کردند و اموال حضرت را خوردند و باضافه مذهب واقفيه را ايجاد کردند و امامان پس از موسي بن جعفر را کذاب و بي دين خواندند. هرکس بخواهد به رجال شيعه مراجعه کند.

خبر چهل و پنجم، راوي آن اسحاق بن يعقوب مجهول الحال است، ولي چون راوي خرافاتي است ممقاني او را جليل القدر خوانده‌است. ممقاني از او روايت کرده که امام دربارة غيبت خود به او نوشته‌است که: وجه بهره بردن در غيبت من مانند بهره بردن از خورشيد است، چون زير ابر رود و من امانم براي اهل زمين چنانکه ستارگان امانند براي اهل آسمان. نويسنده گويد: اين تشبيه امام در حال غيبت به خورشيد در زير ابر، صحيح نيست و خرافي است از جهاتي از آن جمله: 

1- آفتاب وجودش در نزد همه مسلم و همه کس او را ديده، ولي امام غايب چنين نيست.

2- وجود خورشيد مقدم بر همه چيز زمين است و با تابش آن نباتات و اشجار و سنگها بوجود مي‌آيد ولي امام غايب چنين نيست.

3- آفتاب در پشت ابر هم باشد محسوس است چنانکه تشخيص روز مي‌توان داد و اگرچه ابر ضخيم باشد، ولي امام غايب چنين نيست.

4- دوام استتار خورشيد اندک است و اگر صد سال مثلاً در استتار باشد که هيچ کس آنرا نديده باشد آنرا ممکن است انکار کنند، ولي استتار امام بدوام است و استحقاق انکار دارد.

5- آفتاب را اگر در يک نقطة جهان نبينند در نقطه‌هاي ديگر ديده مي‌شود و امام غايب چنين نيست.

6- انتفاع از خورشيد از گرم کردن کرات تابعه و پرورش نباتات و اشجار و حيوانات و معادن و جزر ومد درياها و ساير منافع بيشمار آن و نيز استفاده‌هاي آن براي انسان بواسطة استتار قطع نمي‌شود، أما امام غايب چنين نيست مگر با بافندگي عرفان مداران.

منافع وجود امام که مربوط به او است از احياء معالم دين و رد بدعتها و رد خرافات و شبهات وهدايت مردم و بيان احکام و تشکيل حکومت اسلامي و ترويج دين و اقامة جهاد و اجراي حدود و اقامة جمعه و جماعات و جلوگيري از اشرار و نهي از منکرات هيچيک در حال غيبت او صورت نمي‌گيرد و محروميت مردم تنها از رؤيت نيست بلکه از تمام منافع است بلکه هيچ بهره و فايده‌اي در استتار او که مربوط به او باشد نيست بلکه هيچ بهره و فايده‌اي در استتار او که مربوط به او باشد نيست بخلاف خورشيد، در اينجا عقل و وجدان شاهد است، پس تشبيه غيبت او به استتار شمس بي‌مناسبت است. ولي اسحاق بن يعقوب جعال چون خود وام بوده نتوانسته چه ببافد.

و بعد مي‌گويد: امام فرموده: من امانم براي اهل زمين، چنانکه ستارگان امامنند براي اهل آسمان. و اينهم صحيح نيست زيرا حافظ و نگهبان اهل آسمان خداي تعالي است که فرموده: ﴿إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولا﴾ (فاطر/41): «خداوند آسمانها و زمين را نگاه مي‏دارد تا از نظام خود منحرف نشوند». 

و مگر خدا عاجز شده که ستارگان امان باشند براي اهل آسمان؟.

و همچنين براي اهل زمين، خدا به رسول خود فرموده: ﴿وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً﴾ (الأنعام/107): «ما تو را نگهبان اهل زمين قرار نداديم».

أما چون اسحاق بن يعقوب و کساني مانند او به قرآن و کلمات إلهي بي‌اعتناء مي‌باشند و به بافته‌هاي خودشان دل خوشند باور کرده که امام چنين و چنانست.

و بعد گويد: امام نوشته: «أغلقوا باب السؤال عما لا يعنيکم» معلوم مي‌شود امام او نيز مانند خودش بوده که پرت و پلا به او نوشته‌است، بعد هم نهي کرده از سؤال. حال چگونه‌است که مجلسي و ديگران کلمات اسحاق را از معجزات امام شمرده‌اند.

خبر چهل و ششم، روايت کرده مفيد که او غلامي فرستاد نزد ابي‌عبدالله بن الجنيد در حاليکه او بواسط بود که آن غلام را بفروشد. در اين خبر چندين اشکال است:

 أولاً، معلوم نيست ضمير او غلامي فرستاد، او کيست و ضمير به که بر مي‌گردد، اگر امام غايب است که امام غايب غلام نمي‌خواهد و غلام ندارد.

ثانياً غلام فروشي کار بدي است که رسول خدا (ص) فرمود: «شر الناس من باع الناس». 

ثالثاً ابي عبدالله بن الجنيد معلوم نيست چه کاره و چه کس بوده‌است. و بعد مي‌گويد: ابوعبدالله بن الجنيد چون پول غلام را گرفت و عيارکرد هيجده قيراط و حبه‌اي کم آمد، از خودش روي آن گذاشت، ولي او به او برگردانيد، خيلي خوب او برگردانيد. اين چه ربطي به معجزه دارد مگر با سريشم آنرا معجزه نمايند.

خبر چهل و هفتم، روايت شده از محمد بن ابراهيم بن مهزيار که خود مدعي نيابت و از دکانداران وجوهات بوده‌است. ولي مطلب صحيح مفيدي در اين روايت نيست جز اينکه من نيابت به گردن خود انداختم و آن امر عظيمي است، زيرا محمد بن ابراهيم گويد: وارد عسکر شدم بعنوان زيارت، پس قصد ناحيه کردم و زني را ملاقات کردم که او از نامم پرسيد و گفت: بر گرد که در اين وقت به مقصود نمي‌رسي (حال اين زن که بوده و چه کاره بوده معلوم نيست) و گفت: شب بيا در باز است و در خانه چراغ است، گويد: شب رفتم در باز بود و بهمان خانه‌اي‌که زن گفته بود وارد شدم و در بين اينکه بين دو قبر ناله مي‌کردم صدائي شنيدم (اين خانه مال که بوده و دو قبر يعني چه و چرا ناله مي‌کرده هيچ معلوم نيست) و او مي‌گفت: اي محمد! از خدا بترس و توبه کن که امر بزرگي را به گردن انداخته‌اي. تا اينجا خبر تمام شد. حال او که مي‌گفت: اي محمد! از خدا بترس و از گناهان خود توبه کن مگر اين نايب امام و وکيل ناحيه چه کرده بود که بايد توبه کند؟! معلوم نيست شما را به خدا اين هم شد حديث. و اين خبر بي‌سر و تنه چگونه معجزه‌است خدا مي‌داند؟!.

خبر چهل و هشتم، راوي آن نصر بن الصباح است که تمام علماي رجال او را ضعيف و فاسد المذهب شمرده، و از غلاه که مورد لعن ائمه مي‌باشند. بوده‌است، ولي ممقاني چون اينجا از ناحيه صحبت کرده خواسته او را حسن الحال بشمرد، ولي اين روايت همان روايت وخبر پنجم است که تکرار شده و تماما صحبت از فرستادن اموال به ناحيه‌است. و همچنين خبر چهل و نهم که راوي آن همان نصر بن الصباح و همان فرستادن اموال به ناحيه‌است.

خبر پنجاهم، راوي آن محمد بن شاذان بن نعيم که در خبر چهل و چهارم ضعف حال او را بيان کرديم، و او خود مدعي نيابت امام و معجزه تر