ارند که مفاسد اخلاقی را ریشه‌کن کند که به طغیان، سرکشی و تبهکاری منتهی شد، خلاصه این که هر منکری به کار بدتر و زشت‌تر از آن تبدیل شد، و از فساد، فسادی بزرگتر زایید. این درختِ از ریشه فاسد، هر روز میوه‌ای از مصیبت‌ها و مفاسد به بار می‌آورد و جامعه غرب را به لاشه‌ای زخمی و نمک به زخم پاشیده تبدیل کرده که هر عضو و اندامی از دردی می‌نالد، پزشکان از درمان درد عاجز ماندند، آب از سرگذشت و مردمان غربی از این ناکامی و بدفرجامی سخت در رنج و زحمتند.
ملت‌های اروپایی در یک زندگی طاقت‌فرسا قرار گرفته اند که درد از هرگوشه در آن آشکار است. این درد، دانشمندان و معاجلان را به ستوده آورده است. قلب‌هایشان پریشان و روح‌شان تشنه است. آنان در جستجوی آبِ حیات می‌گردند ولی از این منبعِ حیاتی بی‌خبرند. گاهی افراد سرشناسِ آنان به گمان می‌افتند که سرچشمه‌ی همه‌ی بدبختی‌ها در شاخه‌های این درخت تمدن نهفته است. بنابراین، آن قسمت‌ها را قطع می‌کنند و از درخت جدا می‌نمایند و وقت و کوشش‌های خود را تلف می‌کنند، اما به نتیجه‌ای نمی‌رسند؛ چرا که از این غافل اند که منبع فساد در اصل و ریشه‌ی درخت نهفته است.
نهایت نادانی و کودنی است که انسان از ریشه‌ی فاسد و پلید، رشد شاخه‌ای پاک و مفید انتظار داشته باشد. تنها گروه اندکی از عالمان و آگاهان اروپا هستند که به فسادِ ریشه‌ی این تمدن پی برده اند، ولی چون این تمدن جدید و آثارش با پوست و گوشت آنان آمیخته است نمی‌توانند قایل به وجود اصلی دیگر غیر از تمدن اروپا باشند که بتواند مردم را راهنمایی و هدایت کند. بنابراین، آنان که می‌دانند مشکل و گیر کار کاست ولی اقدام نمی‌کنند با آنان که نمی‌دانند یکسانند؛ زیرا هر دو گروه به دنبال راه‌حلی هستند که درد‌هایشان را درمان کند و آنان را از این بیچارگی و درماندگی برهاند ولی آن را نمی‌یابند»( ).
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:193.txt">مصیبت‌های معنوی انسانیت در دوران استعمار اروپا</a><a class="text" href="w:text:194.txt">از بین‌رفتن شعور دینی</a><a class="text" href="w:text:195.txt">مرده از زخم وارده برآن هرگز متأثر نمی‌شود</a><a class="text" href="w:text:196.txt">از بین‌رفتن عاطفه‌ی دینی</a><a class="text" href="w:text:197.txt">َفوَران ماده و شکم</a><a class="text" href="w:text:198.txt">فروریختن اخلاق و جامعه</a></body></html>مصیبت‌های معنوی انسانیت در دوران استعمار اروپا
در صدد بحث از مصایب شرق و آسیا که از غرب متوجه ما شده است نیستیم و نمی‌خواهیم از این ناگواری‌های سیاسی، اقتصادی، تجاری و صنعتی سخن بگوییم. نمی‌خواهیم زیان‌های کشورها و سرزمین‌های آسیا و شرق را بنویسیم و شکست پی در پی آنان را منعکس کنیم، نمی‌خواهیم در باره‌ی پیروزی‌های سیاسی و مادی اروپا که به دنبال آن آسیا و شرق شکست می‌ورد بحثی به میان آوریم؛ زیرا این بحث‌ها مفصل است و این کتاب مختصر نمی‌تواند حق آن مطالب را ادا ند، دانشمندان شرق و غرب در باره‌ی این موضوعات کتاب‌ها نوشته و در کتاب‌های کوچک و بزرگ داد سخن داده اند.
مقصود من این است که زیان جهان را از ناحیه‌ی ضعف و انحطاط مسلمانان و پیشرفت اروپا باز بتابانم؛ زیرا زیان ضعفِ مسلمانان متوجه جهان بشریت است. چون روح و معنویات بشر و خلاصه سرمایه‌های بشری و آنچه از ماده و مادیات فراتر است، در برابر سیل خانمانسوز تمدن و نفوذ اروپا در معرضِ خطر قرار گرفته است.
این بدبختی‌ها مصیبتی نیست که با تسلیت تسکین پذیرد، زخمی نیست که با مداوا و معالجه بهبود یابد، کسانی که این مصیبت را درک کرده اند معدودند و کسانی که از این مصیبت سخن گفته اند به مراتب کمترند.
با توجه به این که نظام اسلام و نظام جاهلیت باهم رقیبند. بنابراین، اگر روزی نظام و احکام جاهلیت به قدرت رسد، مصیبت مسلمانان بیش از سایر ملت‌ها خواهد بود و سهم آنان از این فاجعه‌ی جهانی افزون‌تر خواهد بود. اسلام و جاهلیت مانند دو کفه‌ی ترازو هستند که هرکدام سنگینی کند، به همان نسبت، دیگری سبک خواهد شد. اکنون یکایک این مفاسد و بدبختی‌ها را بررسی می‌کنیم:
 
از بین‌رفتن شعور دینی
دنیا به کجا منتهی می‌شود؟ فرجامِ آن چه خودهد بود؟ آیا بعد از زندگی این جهان، زندگی دیگری هست؟ و اگر باشد چگونه خواهد بود؟ آیا در زندگی دنیا آموزه‌ها و رهنمودهای مربوط به مسایل آخرت موجود است؟ راه صحیحی که انسان را به زندگی رضایت بخش و ابدی آخرت برساند چیست؟ و نقطه‌ی شروع این راه کدام است؟ بهترین راه برای رسیدن به نعمت‌های ابدی و بی‌پایان آن جهان، کدام است؟ این راه از کجا به دست آوریم؟
اینگونه پرسش‌هاست که شرقیان فرزند از پدر به ارث برده اند و خاطر آنان را به خود متوجه داشته و اندیشه‌ی‌شان را در طول قرون متمادی به خود مشغول کرده است، شرقیان هیچگاه قادر نبودند این پرسش‌ها را فراموش کنند، حتی در حالت خوشگذرانی و غم، لهو و لعب و اندوه، همیشه و همه جا با این افکار دست به گریبان بوده اند.
این پرسش‌ها در روح مردم شرقی جای مهمی برای خود باز کرده است. آنان از هزاران سال قبل در حال رد و یا تأیید این موضوعات بوده اند. هیچگاه نتوانسته اند آنها از نادیده گیرند، بلکه با میل و رغبت به آنها روی آورده اند. از هزاران سال قبل اینگونه پرسش‌ها مکان اول را در زندگی آنان داشته است، آنچه را که ما به نام «متافیزیک»، «ماوراء الطبیعه»، الهیات»، «اشراق»، «ریاضت نفس»، «علم»، «حکمت» و امثال آن می‌نامیم فقط عکس العمل چنین پرسش‌هایی است که خواسته اند پاسخی برای آنها مهیا سازند و در این راه تاریک و طولانی قدم گذارند، تاریخِ فلسفه‌ی شرق شاهد گویایی است که شرق به این مسأله چقدر اهمیت می‌دهد.
این روحیات به تمام معنا قبل از ظهورِ تمدنِ غرب، در شرق و در بین اکثر افراد بشر از سرزمین‌های معتدل رواج دشته است، اگر این رویه را در قالب اصطلاحات فلسفی بریزیم باید بگوییم: شرق غیر از حواس پنجانه دارای حس ششمی است به نام «حس دینی»؛ زیرا همان طوری که سایر حواس انسان دارای محدوده‌ی کاری خاصی است که طی آن محسوساتِ ویژه‌ای از آن حاصل می‌شوند، این حس نیز دارای محدوده‌ی کاریِ خاصی است. اگر چشم می‌بیند، گوش می‌شنود، بینی می‌بوید و دهان تلخی و شیرینی را به ما اطلاع می‌دهد، حس دینی نیز آثار مخصصو به خود دارد که هیچگاه شرق آن را رها نکرده است.
همانطوری که چشم، شعاع فعالیتی دارد و اگر انسان آن را زا دست داد نمی‌تواند آن منافعی را که از دست داده از سایر حواس خود تأمین کند، جز از طریق معجزه، همچنین اگر کسی در اثر امری عارضی یا کمبودی فطری، حس دینی اش را از دست داد، از تمام نتایج مخصوص به آن حس محروم می‌شود و هیچگاه نمی‌تواند آنها را تصور و یا تصدیق کند.
مانند کوری که اجرام و رنگ‌ها را ندیده و چه بسا در انکار آنها لجاجت نیز می‌ورزد و یا مانند کرِ مادرزادی که دنیای پرهیاهو در گوش او شهر مردگان است و گویا سخنگویی وجود ندارد.
به همین شکل آن