د.
مهران آرزو داشت در نبردي كه در پيش دارد، چنان پيروزي بزرگي به دست آوردي كه پيروزي بهمن در جنگ جسر در مقابلش ناچيز جلوه كند و از خاطره‌ها گم شود. ولي اين آرزو چنان كه خواهيم ديد تحقق نيافت و به شكست لشكر و قتل خودش مبدل گرديد.
مثني در مرج السباخ از حركت لشكر پارس اطلاع مي‌يافت و صلاح نديد كه به انتظار ورود قواي امدادي مدينه در جايش كه براي جنگ مناسب نبود بنشيند، لذا به جرير بن عبدالله بجلي و ساير سرداران بزرگ كه در راه بودند پيام فرستاده مي‌گويد: (ما با كاري روبرو شديم كه نتوانستيم تا رسيدن شما در جاي خود بمانيم. پس عجله كنيد تا به ما برسيد، وعده‌گاه ما بويب مي‌باشد)(1). سپس با قوايش حركت و در بويب مستقر گرديد.
مهران نيز با لشكرش در محلي بنام نخيله به طوري كه بين دو طرف جز نهر فرات فاصله نباشد، روبروي لشكر مثني قرار گرفت و به اين ترتيب هر دو طرف براي جنگ مهيا و آماده كار شدند.
مثني به اصطلاح امروزي لشكرش را سان ديد. هر چند قوايش در برابر قواي بزرگ پارس ظاهراً چيزي نبود كه مايه اميدواري باشد و به علاوه پارسيان فيلهاي جنگي به ميدان آورده بودند. فيل در آن زمان مانند تانكهاي امروزي به كار گرفته مي‌شد، يعني تيراندازان از اتاقكي كه بر پشت آن بسته مي‌شد آسوده به سوي دشمن تيراندازي مي‌كردند. مع الوصف مثني به پيروزي‌اش اميدوار بود. زيرا امراء ونيروهاي قوايش از قبايل صحرانشيني بودند كه به سختيهاي زندگي عادت كرده و عمري در جنگ و پيكار بسر برده و يك دل و يك عقيده بودند. چنين مردمي هرگونه مشقتي را تحمل مي‌ كنند و در صحنه جنگ، پركار و پابرجا مي‌باشند.
اما پارسيان گرچه براي جنگ گرد هم جمع شده بودند، ولي بي‌شك به اين زودي آثار اختلاف داخلي آنها از بين نرفته بود و امكان نداشت دلهايشان با هم الفت يافته باشد. چنين مردمي در مقابل سختيهاي جنگ پايدار نخواهند ماند.
به هر حال مهران به مثني پيغام داد كه شما از نهر عبور مي‌كنيد و به طرف ما مياييد يا ما بياييم؟ مثني مصيبتي را كه در اثر عبور از نهر در جنگ جسر به مسلمين رسيده بود به ياد داشت. حضرت عمر نيز پس از جنگ جسر به او سفارش داده بود كه تا به پيروزي چشمگيري نرسيده، از نهر به آن طرف نرود، لذا جواب داد تا او به اين سوي نهر بيايد.
مهران با لشكر سنگينش از نهر گذشت و به طرف مثني آمد. لشكرش را صف‌آرايي نمود ودر سه صف كنار هم بياراست. جلوي هر صفي يك فيل قرار داد. مثني نير لشكرش را در صفوفي به طرز ميمنه، ميسره و قلب آرايش داد و در حالي كه لباس جنگ به تن و اسلحه حمل كرده و بر اسبش به نام شموس كه مخصوص اوقات جنگش بود، سوار شده بود، صفوف مسلمين را بازديد نمود و به آنها وعده و نويد پيروزي داد و آنها را براي جنگ و فداكاري تشجيع و احساساتشان را برانگيخت و راهنماييهاي لازم را كرد. در مقابل هر پرچمي از پرچمهاي فرماندهاي توقف نمود و گفت: مبادا شكست بخوريد. زشتي و زيان شكست براي ما غير قابل تحمل است، چه براي سپاه شكست خورده نابودي و براي بازماندگان مايه شرمندگي است». مردم از سخنان مثني به هيجان آمده جواب مثبت دادند. سپس گفت: من سه بار تكبير مي‌گويم. شما خود را در فاصله اين سه تكبير براي حمله آماده سازيد. همين كه تكبير چهارم را گفتم فوراً با هم بر دشمن حمله كنيد.
همين كه مثني اولين تكبيرش را گفت، لشكر مهران فرصت بيشتري به او نداد و پيشدستي نموده و چنان حمله شديدي بر لشكرش كرد كه قسمتي از صفوف مقدمشان كه از بني بجيل جنگجويان مشهور بودند، در هم ريخت و تلفاتي بر آنها وارد شد، ولي بني بجيل مجدداً خود را آراسته و با شجاعت و ثباتي كه مخصوص قبايل بيابان نشين است با همكاري بقيه لشكر بر سپاه پارس حمله كردند. با اين حمله مجدداً‌ صفوف خود را منظم ساختند. پس از آن هر دو طرف به هم تاخته در آميختند و جنگ شديدي به ميان آمد كه سرنوشت هيچ كدام از آنها معلوم نبود.
مثني مي‌بيند كه هر دو طرف سرسخت و با شدت هر چه زيادتر مي‌جنگند. هر كدام مي‌كوشد كه گوي افتخار پيروزي جنگ را بربايد. با اين اوضاع طول خواهد كشيد تا معلوم شود كداميك پيروز و كداميك شكست مي‌خورد، لذا در انديشه كاري شد كه پيروزي مسلمين تضمين و جنگ بزودي خاتمه يابد. راهي نيافت جز اين كه بر مهران فرمانده لشكر پارس حمله كند و او را از ميان بردارد، چه با قتل او شكست لشكرش قطعي خواهد شد.
لذا براي اين كار دو نفر از فرماندهان ورزيده را به نام انس بن هلال النمري و ابن الفهر التغلبي كه هر دو عرب مسيحي و در لشكر اسلام با دشمن مي‌جنگيدند نزد خود خواست و گفت: شما اگر چه پيرو دين اسلام نيستيد، ولي عربيد و اين جنگ جنگي است بين عرب و غير عرب من مي‌خواهم شخصاً بر مهران حمله كنم. همين كه حمله كردم شما هر دو با هم به كمكم شتافته همكاري كنيد تا ان شاءالله به نتيجه برسيم.
سپس مثني در يك فرصت مناسب به سوي مهران تاخت و او را از جايش به عقب راند. چون لشكر پارس از ماجرا آگاه شد، قسمتي از آنها به حراست فرمانده خود پرداختند، فرصت فعاليت نظامي را از دست دادند و بدين ترتيب گرچه مهران از مهلكه نجات يافت، ولي قسمت مؤثري از لشكرش كه به محافظتش پرداختند از كار افتادند.
مثني كه وضع آنها را چنين ديد دلگرم شد و به لشكرش نويد داد و آنها را تشجيع و تهييج نمود تا بر شدت حملاتشان بيفزايند. در اين هنگام هر دو لشكر به حدي سخت به سوي هم تاختند كه غبار غليظي به هوا برخاست بگونه‌اي كه معلوم نمي‌شد كداميك از طرفين غالب يا مغلوب است. همين كه كمي از غلظت غبار كاسته شد، معلوم گرديد نظم سپاه پارس در اثر شدت حملات مسلمين بهم خورده و به طرف پل فرار مي‌كنند تا خود را به آن سوي شط برسانند.
چون مثني پيش‌دستي كرد و مانع عبورشان از پل گرديد، ناچار بطرف ساحل نهر شتافتند تا هر طور شده خود را به آب اندازند واز شمشير نجات يابند، ولي مسلمين فرصت اين كار را هم ازدستشان گرفته آنها را در محاصره گرفتند و به ياد تلفات جنگ جسر آنها را بي‌باكانه از دم شمشير گذراندند. در همين گير و دار يك نفر غلام مسيحي بر مهران دست يافت و او را به قتل رسانيد وبا صدايي بلند گفت: من غلام تغلبي هستم، من مهران را كشتم. بدين ترتيب جنگ با پيروزي مسلمين خاتمه يافت.
مسلمين در اين جنگ براي به دست آوردن پيروزي و شستن زشتي شكست واقعه جسر به حدي فداكاري كردند كه گويي اصلاً ‌مرگ را نمي‌شناسند. مسعود بن حارثه برادر مثني در اين جنگ كشته شد، ولي هرگز اندوه و سستي به مثني راه نيافت، بلكه از فرط كينه بر جلادت و فعاليت خويش افزود. همين كه مسعود در اثر اصابت ضربه شديد شمشير دشمن به زمين افتاد، يارانش غمگين شدند و به دورش حلقه زدند، ولي مسعود كه اندوهشان را احساس كرد، در حالي كه نفسهاي آخر را مي‌كشيد به آنها گفت: (اي جماعت بني بكر بن وائل!‌ پرچمها را بلند نگه داريد. خدا شما را عزت دهد، نبايد مرگم شما را دچار اندوه كند واز كارتان باز دارد).
انس بن هلال مسيحي امير تغلبي تا آنجا فداكاري كرد كه