نبوده است، از این روی گفتند: ﴿ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُون﴾.( به ولى او خواهيم گفت ما در محل قتل كسانش حاضر نبوديم و ما قطعا راست مى‏گوييم)
الله تعالی در باره اینان فرموده: وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنَا مَكْراً وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ (و دست به نيرنگ زدند و [ما نيز] دست به نيرنگ زديم و خبر نداشتند (50))، فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ (پس بنگر كه فرجام نيرنگشان چگونه بود ما آنان و قومشان را همگى هلاك كرديم (51))، فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِي ذَلِكَ لآَيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُون (و اين [هم] خانه‏هاى خالى آنهاست به [سزاى] بيدادى كه كرده‏اند قطعا در اين [كيفر] براى مردمى كه مى‏دانند عبرتى خواهد بود (52))، وَأَنجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ (و كسانى را كه ايمان آورده و تقوا پيشه كرده بودند رهانيديم (53))﴾.
چنین شد که خداوند بر سر کسانی که قصد شهید کردن حضرت صالح علیه السلام را داشتند، سنگ بارانید و قبل از بقیه ی قوم، عذاب آنان را تعجیل فرمود و ایشان را هلاک گردانید.
قوم ثمود صبح روز پنج شنبه را که روز اول از مهلت سه روزه به آنان بود دریافتند در حالی که چهره هایشان درست همان گونه که صالح فرموده بود، به زردی گرایید ، هنگامی که شب فرا رسید جار زدند که : آگاه باشید، که روز اول مهلت به پایان رسید! صبح روز بعد یعنی روز جمعه روی هایشان سرخ گردید، شب هنگام دوباره جار کشیدند که آگاه باشید که دو روز از مهلت تمام شد. در روز سوم یعنی شنبه چهره هاشان سیاه شد، و قتی شب فرا رسید ندا زدند: هان! که مهلت تمام شد! صبح روز یکشنبه خود را خوشبو کرده برای مردن مهیا شدند و منتظر نشستند که چگونه عذاب و بلا و نقمت بر سرشان خواهد آمد، نمی دانستند عاقبتشان چه خواهد شد، و عذاب از کدام طرف به سویشان خواهد آمد.
وقتی خورشید روز یکشنبه طلوع کرد، بانگی مرگبار از آسمان روی سرشان و و لرزه ای از زیر پاهایشان بر خاست ؛ جانها برآمدند و ارواح از جا برکنده شدند ؛ حرکتهاشان به سکون و صدا ها به سکوت بدل گشت؛ حقیقت به وقوع پیوست ، آنان در خانه هاشان تبدیل به مردگانی شدند، اجسادی که نه جانی داشتند و نه حرکتی. آورده اند که از میان این قوم کسی جز یک نفر زنده نماند جز کنیزی به نام (کلبه) بنت سلق که به او الذریعه نیز می گفتند . این زن کفر و دشمنی سختی با سیدنا صالح علیه السلام داشت؛
نشسته بود، وقتی عذاب خدا را مشاهده کرد پاهایش را آزاد کرد و با تمام سرعت پا به فرار گذاشت و دوان دوان خود را به محلی دیگر که اعرابی (غیر از قوم ثمود) در آنجا بودند، رساند و آنان را از واقعه ای که دیده بود، و بلایی که بر سر قومش نازل شده بود، خبردار کرد؛ از آنان مقداری آب برای نوشیدن خواست، و به محض اینکه آب را نوشید جان سپرد.
الله تعالی می فرماید: ﴿كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَ﴾ : گویی هرگز در رزق و ناز و نعمت و ثروت، در آنجا به سر نبرده اند،﴿أَلاَ إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاَ بُعْداً لِثَمُودَ﴾( هان که قوم ثمود به پروردگار خود کافر شدند، دوری مرگ بر قوم ثمود باد!) آری گویی زبان تقدیر و سرنوشت چنین چنین جمله ای را برای ایشان گفت.
امام احمد رحمه الله با این سند به روایت حضرت جابر از رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرموده اند: (حَدَّثَنا عبد الرزاق، حَدَّثَنا معمر، حَدَّثَنا عبد الله بن عثمان بن خثيم، عن أبي الزبير، عن جابر قال: لما مرّ رسول الله صلى الله عليه وسلم بالحجر قال: "لا تسألوا الآيات فقد سألها قوم صالح، فكانت - يعني الناقة - ترد من هذا الفج وتصدر من هذا الفج، فعتوا عن أمر ربهم فعقروها. وكانت تشرب ماءهم يوماً ويشربون لبنها يوماً، فعقروها فأخذتهم صيحة أهمد الله بها من تحت أديم السماء منهم إلا رجلاً واحداً كان في حرم الله" فقالوا: من هو يا رسول الله؟ قال: هو أبو رغال، فلما خرج من الحرم أصابه ما أصاب قومه") : ( وقتی که رسول خدا صلی الله علیه وسلم از وادی حجر عبور می کردند فرمودند: شما هرگز طلب معجزه مکنید، چون قوم صالح علیه السلام وقتی از او درخواست معجزه کردند، خداوند آن ماده شتر را خلق فرمود، که از همین درّه رفت و آمد می کرد و ، این قوم دستور پروردگار خویش را نادیده گرفتند و شتر را پی کرده کشتند، در نتیجه چنان فریاد مرگباری بر سر آنان زده شد که احدی را زیر سقف آسمان زنده باقی نگذاشت، مگر تنها یک مرد از آنان که در حرم الهی بود، عرض کردند : یا رسول الله آن مرد کیست؟ فرمود: ابورغال بود که او هم به محض اینکه از حرم خارج شد، دچار همان عذابی گردید که قوم را فرا گرفته بود.) ( این حدیث طبق شروط امام مسلم است، امّا در هیچ یک از کتب سته( ششگانه) وجود ندارد. والله اعلم)
عبدالرزاق نیز از معمر و او از إسماعيل بن أمية و ایشان از جناب رسول الله صلی الله علیه وسلم نقل می کند که بر قبری گذر کرده فرمودند: آیا می دانید این قبر کیست؟ عرض کردند خدا و رسول داناترند. فرمودند: این قبر ابورغال مردی از قبیله ی ثمود است ، او در هنگام نزول عذاب در حرم الهی بود، به همین دلیل در آن وقت دچار عذاب نگردید و به محض اینکه از حرم بیرون آمد به همان بلایی دچار شد که بر سر قوم ثمود آمده بود سپس در همان جا دفن گردید و شمشی از طلا نیز با وی مدفون شد سپس مردم آمدند و با شمشیر های خود قبر را نبش کرده، و طلا را از داخل آن بیرون آوردند. عبدالرزاق فرموده که زهری از معمر نقل کرده که ابو رغال همان جد بنوثقیف است[1] .
امّا همین روایت با سند متصل دیگری نیز آمده که محمّد بن اسحاق آن را در سیره از اسماعیل بن امیه از بجیر بن ابی بجیر روایت کرده است که فرمود از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما شنیدم که می گفت از پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم شنیدم که زمانی که به طرف شهر طائف به راه افتاده بودیم می فرمودند:" اینجا قبر ابورغال ، جد بنی ثقیف است ؛ او مردی بود از قوم ثمود و بودن او در این حرم باعث حفظ او از عذاب الهی شد، امّا به محض خروج از آنجا دچار همان بلای قوم ثمود گردید و در همین جا مدفون شد. به این نشان که یک شمش طلا نیز با وی در قبرش مدفون است، که اگر قبر را نبش کنید طلا را خواهید یافت؛ مردم قبر را نبش کردند و طلا را از آن بیرون آوردند.
{ سمعت عبد الله بن عمر يقول: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم حين خرجنا معه إلى الطائف، فمررنا بقبر، فقال: "إن هذا قبر أبي رغال، وهو أبو ثقيف، وكان من ثمود، وكان بهذا الحرم يدفع عنه، فلما خرج منه أصابته النقمة التي أصابت قومه بهذا المكان فدفن فيه، وآية ذلك أنه دفن معه غصن من ذهب، إن أنتم نبشتم عنه أصبتموه معه. فابتدره الناس فاستخرجوا منه الغصن"}
( این روایت را امام ابوداود از طریق محمد بن اسحاق روایت کرده و فرموده: شیخ ما حافظ ابوالحجاج معزی رحمه الله می فرمود این روایت حسن و عزیز است). 
من می گویم: این حدیث را تنها بجیر بن ابی بجیر روایت کرده، و او را تنها با این حدیث می شناسند، و کسی غیر از اسماعیل بن امیه کسی از وی روایت حدیث نکرده، شیخ ما فرمود شاید رفع و نسبت آن به پیامبر اشتباهی اتفاق افتاده باشد، و این سخن تنها کلام عبد الله بن عمر و یارانش باشد والله أعلم.
من می گویم: اما هم در حدیث مرسل قبلی و هم در حدیث جابر رضی الله عنه شاهدی برای این روایت وجود دارد. والله اعلم
این فرموده الله تعالی: ﴿فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِنْ لاَ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ﴾ : (از آنان روی بر گرداند و گفت: ای قوم ، من رسالت خداوندی را به شما ابلاغ نمودم ، و خیرخواهی شما کردم امّا شما دلسوزان خویش را دوست ندارید.) نقل قولی است از زبان حضرت صالح علیه الصلاة و السلام که بعد از هلاکت قومش به محل نزول عذاب تشریف می برد و آنان را چنین خطاب قرار می دهد و می فرماید: ﴿يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ﴾: ای قوم ! من تا جایی که در توان داشتم، تلاش زیادی برای هدایت شما کردم، و با گفتار و کردار بر هدایث شما مشتاق و حریص بودم ﴿وَلَكِنْ لاَ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ﴾. امّا دوست داشتن کسانی که دلسوز شما بودند، جزو اخلاق شما نبود، و حق را نمی پذیرید و دوستش ندارید، به همین دلیل دچار این عذاب دردناک شده اید که همیشه تا ابد در آن در آن خواهید ماند.و دیگر کاری از دست من بر نمی آید، و نمی توانم عذاب را از شما دفع کنم .من وظیفه ی خود یعنی ادای رسالت الهی و خیرخواهی را در حق شما انجام دادم ، امّا الله هرچه بخواهد انجام می دهد.
خود پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز به همین صورت، بعد از گذشت سه شبانه روز، از مرگ کشته شدگان چاه بدر، سوار بر مرکب خویش بر سر مدفن آنان ایستاد و در حالی که آخر شب دستور رفتن را صادر فرموده بود، ایشان را خطاب قرار داده فرمودند: ای افتادگان در چاه! آیا وعده ای را که خداوند به شما داده بود، حق و راست یافتید؟ زیرا من وعده ی الهی را در یافتم که حق بود. سپس در بین سخنانش به ایشان چنین فرمود: " با پیامبر خود چه بدرفتار بودید، شما مرا تکذیب کردید، در حالی که مردم مرا تصدیق نمودند، شما مرا از شهرم بیرون کردید، امّا مردم مرا پناه دادند، به راستی طایفه ی بدی برای پیغامبر خویش بودید"
"عمر رضی الله عنه به حضرت فرمودند: ای پیامبر خدا! آیا با کسانی سخن می گویید که جسدهاشان متعفن شده؟ حضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: قسم به آن ذاتی که جانم در دست اوست، شما(که زنده هستید) آنچه را می گویم نمی توانید، بهتر از آنان بشنوید، آنها فقط نمی توانند پاسخ دهند."
آورده اند که صالح علیه السلام بعد از این واقعه به سوی حرم آمد و تا پایان عمر شریفش در آنجا اقامت گزید.
امام احمد رحمه الله می فرمایند: (حَدَّثَنا وكيع، حَدَّثَنا زمعة بن صالح، عن سلمة بن وهرام، عن عكرمة، عن ابن عبَّاس قال: لما مرّ النبي صلى الله عليه وسلم بوادي عسفان حين حج قال: "يا أبا بكر أي واد هذا؟" قال وادي عسفان. قال: "لقد مرّ به هود وصالح عليهما السلام على بكرات خطمها الليف، أزرهم العباء، وأرديتهم النمار يلبون يحجون البيت العتيق".): ( ابن عباس فرموده اند هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وسلم در وقت حج بر وادی عسفان گذشتند، فرمودند: ای ابوبکر اینجا کدام وادی است؟ فرمود: وادی عسفان است. حضرت صلی الله علیه وسلم فرمودند: " زمانی هود و صالح علیه