 فرهنگ ایران بیش از حدِ تصور ما ارزشمند بود؛ زیرا در اثر همین نهضت بود که ده‌ها تألیف فارسی در هندوستان نگهداری یا بازنویسی شد تا از دستبرد روزگار مصون بماند، اگر در ایران قزلباشان و فقهای لبنانی و احسائی و حِلّی به نابودسازیِ برنامه‌ریزیِ‌شدة کتاب‌های فارسی اقدام کردند، بسیاری از این متون در هندوستان برجا ماند، و سپس به دست ما رسید، شاید خواننده تعجب کند اگر بشنود که جز چند کتاب، تمامی متون فارسیِ ماقبل صفویه که اکنون در دست ما است یا در هندوستان یا در عثمانی نگهداری شدند و بعد به ما رسیدند، یعنی: اگر این کتاب‌ها در هندوستان و عثمانی و بعضی هم در بخارا حفظ و تکثیر نشده بود، ما امروز از این گنجینة عظیم ادب و فرهنگ مکتوب ایرانی همان اندازه در اختیار داشتیم که از آثار رودکی و دیگر سخنوران و ادبیان بزرگ عهد طاهری و سامانی در اختیار داریم، به زبان دیگر: شاید ما امروز در کتاب‌ها می‌خواندیم که مثلا مولوی رومی یا حافظ یا سعدی یا... یا... یک شاعر بلندآوازه بوده و اشعار بسیار زیادی هم سروده بوده که نمونه‌هائی از آن این و این است، همچنانکه هر کتابی در آن دیارها حفظ نشد برای ما نیز محفوظ نماند، و می‌توان به چندین نمونه از این کتاب‌های مفقودشده اشاره کرد که تا پیش از صفویه موجوده بوده، سپس در زمان صفویه اعدام گشته است.
در آناتولی نیز از زمان سلجوقیان روم به بعد فرهنگ و زبان ایرانی رواج یافت، و تا زمان سلطنت سلطان سلیم اول عثمانی و جنگ‌های ایران و عثمانی ادامه یافت، اوج ترویج زبان و فرهنگ ایرانی در آسیای صغیر در قرن هفتم بود که با تألیف‌های بزرگ مولانا رومی (یعنی: دیوان شمس تبریزی و مثنوی مولوی) همراه شد، جذابیت و نفوذ ادب فارسی به حدی بود که از زمان سلطان محمد فاتح به بعد شاهزادگان عثمانی به فراگرفتن این زبان روی آوردند، و چنانکه در صفحات گذشته دیدیم سلطان بایزید، جم سلطان، و سلطان سلیم از جمله بزرگان دولت عثمانی بودند که زبان فارسی را بهتر از زبان مادری خودشان که ترکی بود می‌دانستند، و همین که به زبان فارسی شعر می‌سرودند، معنایش آنست که آنها احساسات خود را با این زبان بیان می‌کردند، و معنای دیگرش آن است که آنها به فارسی فکر می‌کردند، و حتی چه بسا که به فارسی خواب می‌دیدند.
با وجودی که پس از تشکیل دولت صفویه زبان فارسی در کشور پهناور عثمانی متروک ماند، بازهم اثر این زبان در سرزمین‌های تابع دولت عثمانی به صورتی احتضارآمیز به نیمه‌حیاتی ادامه داد. حتی در کشور مصر که از قرن‌های هفتم به بعد مرکز نشر زبان و فرهنگ عربی بوده، نیز زبان فارسی جای پای خویش را برای ما برجا گذاشته است، تا شاهد قابلیت ذاتیِ این زبان به عالمگیرشدن بوده باشد، کسی که به قاهره رفته و از بناهای تاریخی مصر دیدن کرده باشد دیده است که در قرن نوزده میلادی در مصر هنوز کسانی وجود داشته اند که بخواهند احساسات خود را به زبان فارسی بیان کنند، شاهد این مورد ابیاتی است که بر اطراف وضوخانة بزرگ حیاط زیباترین مسجد قاهره (مسجد محمد علی بیک کبیر) به فارسی بر سنگ نقش بسته است، و هرکس برای دیدار به آنجا برود چشمش به شماری از ابیات فارسی خواهد افتاد که به خط نستعلیق زیبائی نگاشته شده است؛ و اگر در زبان فارسی تبحر داشته باشد، وقتی آن را بخواند به خوبی متوجه می‌شود که اینها اصولا باید سرودة یک عرب‌زبان یا ترک‌زبان باشد که مطالعه در ادبیات فارسی داشته، و زبان فارسی را برای بیان احساسش بهتر از زبان خودش یافته بوده است، مگر نه اینست که اقبال لاهوری در قرن بیستم میلادی برای بیان احساساتش زبان فارسی را برگزید؟ او است که می‌گوید:
گرچه هندی در حلاوتْ شكر است
طرز گفتار دری شیرین‌تر است

اقبال به همان حجمی که به فارسی شعر گفته به اردو نیز شعر دارد، او ابتدا سال‌ها به زبان اردو شعر می‌گفته و بعد متوجه شده که به هیچ زبانی نمی‌تواند احساساتش را چنانکه باید و شاید ادا کند، مگر به زبان فارسی. آدم وقتی سروده‌های اردوی اقبال لاهوری را در کنار سروده‌های فارسی او می‌گذارد، به شرط این که زبان اردو بداند، آن وقت متوجه می‌شود که فارسی چقدر شیرین و جذاب است، و چه قدرتی برای بیانِ احساساتِ انسانی دارد!.
در ماوراءالنهر نیز در عین حالیکه ازبکان با دولت صفوی دشمنی داشتند، زبان فارسی نه تنها زبان ادیبان بلکه زبان ادب حکمرانان ازبک نیز بود. عبیدالله خان خود به زبان فارسی شعر می‌سرود، و نمونه‌ئی از سروده‌های او را که مالامال از عشق به ایران بود در صفحات گذشته خواندیم، برای همین پادشاه بود که شیخ فضل الله روزبهان خنجی تألیفات معروفش را به رشتة تحریر درآورد، ولی ستیزهای مذهبی صفویه کرد با ماوراءالنهر آنچه کرد، و بالاتر اشاره‌ئی به آن داشتیم.
از بازی‌های روزگار آن که درست به هنگامی که فرهنگ ایرانی در اثر ویژگی‌های بالندگی منحصر به فردش می‌رفت تا جهانگستر شود، پدیدة ایران‌ستیز و دشمن‌آفرین قزلباشان پا به عرصة ظهور نهاد، و دولت صفوی با تعصبات جاهلانه و سیاست‌های ابلهانه اش بزرگترین ضربة تاریخی را به فرهنگ و تمدن ایرانی وارد آورد، پس از روی کارآمدن قزلباشان، چون میان ایران و عثمانی از یکطرف و ایران و ازبکان از طرف دیگر روابط خصمانة مذهبی برقرار شد، این خصومت در مدت کوتاهی به خصومت با هویت ایرانی در ترک‌های عثمانی و ماوراءالنهر تبدیل گردید، و آموزش و ترویج زبان فارسی نزد آنها متوقف و ممنوع اعلام شد، در سغد و خوارزم که از نظر تاریخی بخش جدائی‌ناپذیر ایران، و روزگاری زادگاه و پرورشگاه زرتشت بوده، و زمانی نیز مرکز سامانی‌ها و پرورشگاه بزرگانی چون رودکی و خوارزمی و فارابی و بیرونی و ابن سینا بوده، ترکانِ حاکم در واکنش به سیاست‌های منفور سنی‌ستیزیِ قزلباشان صفوی، به تدریج سیاست ایران‌ستیزی را در پیش گرفتند، و زبان ترکی را جایگزین زبان فارسی کردند.
هیچ قوم مهاجمی در طول تاریخ ایران به اندازة قزلباشان به ایران لطمه نزده بود، در تمام دوران سلطنت شاه اسماعیل و شاه تهماسب سیاست برنامه‌ریزی‌شدة کشتار همگانی علما و ادبا و دانشوران و انهدام آثار تاریخی و مراکز فرهنگی ایران دنبال شد، امکان انتشار متون سنتی (کلاسیکِ) فارسی به کلی در ایران از بین رفت، زیرا همة متون موجود در نظر قزلباشان صفوی به اهل سنت تعلق داشت، حتی برخی از متون فارسی چون کتاب‌های غزالی و خواجه نظام الملک و عطار و مولوی و جامی – بنا به فتوای فقهای لبنانی – در زمرة محرمات شرعی قرار گرفتند، و داشتن آنها جرمی نابخشودنی و در حکم کفر تلقی گردید که مجازات اعدام را به دنبال می‌آورد، تقریبا همة متون دینی که در ایران وجود داشت معدوم گردیدند، و همة کتابخانه‌هائی که به نحوی در سال‌های اولیة یورش قزلباشان از دستبرد آنها به دور مانده بودند، به تدریج نابود کرده شدند، در این دوران چنان اختناق فکری شدیدی بر کشور حاکم ش