 / 342 – 343.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:26.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:27.txt">قسمت دوم</a></body></html>سلطان سلیم که می‌دید دخالت‌ها و تحریکات شاه اسماعیل در خاک عثمانی متوقف‌شدنی نیست، برای آن که به این دخالت‌ها پایان دهد هیچ راهی جز جنگیدن را در پیش خود نمی‌دید، او برای این که شاه اسماعیل را از اقداماتش برای سرکوب قزلباشان آناتولی آگاه سازد، یکی از خلیفه‌های شاه اسماعیل را که در پاکسازی اخیر دستگیر و زندانی کرده بود با یک نامه به ایران فرستاه به او گفت: «برو و آنچه را دیدی بازگو کن»(1). او امیدوار بود که شاه اسماعیل به مجرد دریافت پیام او به طرف مرزهای غربی ایران به راه خواهد افتاد و آمادة جنگ خواهد شد، او در اواخر اسفند ماه 892 امرای ارتش و بلندپایگان کشوری را به شهر ادرنه فرا خواند، و یک جلسة مشورتی با حضور آنها تشکیل داد، در این جلسه ضمن یک سخنرانی مفصل در بارة خطر شاه اسماعیل و قزلباشان او موافقت امرای ارتش را به جنگ با ایران جلب کرد، و از فقهای طراز اول کشورش فتوای جهاد گرفت، و به امرای ارتش دستور داد که ارتش را برای حرکت آماده کنند، او همچنین نامة مفصلی به عبیدالله خان نوشت، و به او پیشنهاد کرد که برای از میان‌برداشتن شاه اسماعیل با او متحد شود(2). ولی عبیدالله خان در آن زمان درگیر مسائل داخلی ماوراءالنهر و شرق خراسان بود، و برای حملة دیگری به قزلباشان آمادگی نداشت، و نتوانست پاسخ مساعدی به سلطان سلیم بدهد.
سلطان سلیم سه روز بعد از شواری ادرنه به اسلامبول منتقل و چند روز بعد با ارتش عثمانی وارد آناتولی شد، او در اوائل اردیبهشت 893 نامة دیگری توسط یکی از خلفای محبوس به نام قلیج خلیفه برای شاه اسماعیل فرستاد و رسما به او اعلان جنگ داد، او در این نامه به شاه اسماعیل نوشت که فقهای اسلام فتوای کفر و ارتداد وی و مریدانش را صادر کرده حکم به قتل وی داده اند، و اینک او در رأس سپاه عثمانی به سوی ایران درحرکت است، و تصمیم دارد که قزلباشان را از ایران ریشه‌کن کند، و آتش فتنه و فسادشان را فرو نشاند(3).
شاه اسماعیل در حالیکه در شکارگاه‌های اطراف اصفهان بود نامة سلطان سلیم را دریافت کرد، او اعلان جنگ سلطان را با ناباوری تلقی کرد، و قلیج خان را به جرم آن که به اسارت یک شاه سنی افتاده بود گردن زد، و بدون آن که واکنشی به اعلان جنگ سلطان سلیم نشان دهد به شکار و عشرتش ادامه داد، شاید او نزد خودش گمان می‌کرد که چون به حمایت ائمة اطهار مستظهر است، هیچ قدرتی در جهان وجود ندارد که یارای مخالفت با او را داشته باشد، شاید هم به راستی ابلهی می‌کرد و وقت را به بطالت می‌گذراند، این احتمال را نیز نمی‌توان از نظر دور داشت که او به خلیفه‌هایش در ارزنجان و دیاربکر دستور فرستاده بوده که جلو سلطان سلیم را بگیرند و او را از میان بردارند؛ و اطمینان داشت که قزلباشان آناتولی به نمایندگی از او کار سلطان سلیم را یکسره خواهند کرد، و نخواهند گذاشت که او به مرزهای ایران نزدیک شود. به هرحال، بی‌تفاوتی او در قبال اعلان جنگ سلطان سلیم هرچه بود، یک عمل ناشیانه و کودکانه بود که از یک مغز ناسالم و خودشیفته برمی‌آمد، او براساس باور موهومی که به حقانیت خویش و رسالت آسمانیش داشت، نزد خود می‌اندیشید که سلطان عثمانی «هیج غلطی نمی‌تواند بکند».
سلطان سلیم پس از ورود به آناتولی یک لشکر بیست هزارنفری را روانة سیواس کرد، و یک نامه‌ئی تند و تیز دیگری برای شاه اسماعیل فرستاد، او در این نامه خود شرا «قاتل الکفره و الفجره» (کشندة کافران و تبهکاران) لقب داد، و شاه اسماعیل را «سرور شرور و سردار اشرار و ضحاک روزگار» نامید، و او را تهدید کرد که از ستم‌گری‌هایش دست بردارد، و مذهب ابداعیش را رها کرده به مذهب آبائیش برگردد یا کفن بردوش گرفته آمادة مقابله با ارتش عثمانی شود که هم اکنون به طرف ایران درحرکت است(4).
شاه اسماعیل در عین دریافت دو اعلان جنگ رسمی و با اطلاع به اینکه ارتش عثمانی در راه‌رسیدن به مرزهای ایران است، هنوز مسئله را جدی نمی‌گرفت و مشغول عیاشی و خوشگذرانی بود، ولی به این نامه پاسخ نوشت، او در پاسخ به نامة سلطان سلیم تصریح کرد که باورش نمی‌شود که سلطان قصد حمله به ایران را داشته باشد؛ زیرا به نظر او هرقدر هم که سلطان با او مخالف باشد نباید به ایران لشکر بکشد، او به سلطان گوشزد کرد که اکثریت جمعیت آناتولی مریدان و پیروان او و پدرانش هستند، و او مایل نیست که با دولت عثمانی وارد جنگ شود، و کاری که امیر تیمور با جد او «بایزید اول» کرد با او (با سلطان سلیم) بشود، او به سلطان سلیم توصیه کرد که کاری نکند که پشیمانی بخورد، او در این نامه تقدس خویش را به رخ سلطان کشیده نوشت که دشمنی با او که از خاندان مقدس امام علی است عاقبتی شوم دربر خواهد داشت، او شعری این چنین در نامه اش به سلطان سلیم نوشت:
بس تجربه کردیم در این دار مکافات         با آل علی هرکه درافتاد ورافتاد(5).

او این نامه را برای سلطان سلیم فرستاد و خود به عیاشی‌هایش ادامه داد، بدون آن که در صدد برآید که نیروئی به مرزهای غربی کشور بفرستد، و اقدام احتیاطی را برای مقابله با سلطان سلیم و خطر ارتش عثمانی انجام دهد.
سلطان در خردادماه 893 با صد و چهل هزار سپاهی در سیواس مستقر شد(6). سیواس نزدیکترین نقطه به مرزهای ایران در غرب ارزنجان بود، شاه اسماعیل خبر استقرار سلطان با این سپاه عظیم در سیواس را با بی‌تفاوتی کامل تلقی کرد و به شکارش در اطراف همدان ادامه داد، گوئی خیال می‌کرد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، او از وقتی که از خراسان برگشته بود مدام با ده هزار جوان قزلباش در نواحی خوش آب و هوای ایران در نقل و انتقال و عیاشی بود، و در هر منزلی اردو میزد با جگیرانش همچون بلای ناگهانی بر سر مردم آبادی‌های اطراف نازل می‌شدند، تا هزینة عیاشی‌هایشان را از مردم فلکزده اخاذی کنند، آنها برای فرونشاندن هوسهایشان دختران و زنان و پسران را به بهانه‌های مختلف گرفته می‌بردند، و پس از تجاوز جنسی رها می‌کردند، «ولی امر مسلمین» جان و مال و ناموس مردم ایران را برای سپاهش مباح اعلام داشته بود، و قزلباشان آزاد بودند که هرچه مایل باشند بر سر مردم بی‌دفاع ایران درآورند.
از روزی که نخستین اعلان جنگ سلطان سلیم به شاه اسماعیل رسید تا وقتی که سلطان در سیواس اردو زد نزدیک به سه ماه فاصله بود، «ولی امر مسلمین» در این مدت به جای آن که به فکر چاره‌گری برای دفاع از مرزهای کشور باشد به عیاشی ادامه می‌داد، شاید نورعلی خلیفه و محمد خان استاجلو به او اطمینان داده بودند که در آناتولی به حد کافی قزلباش دارند که بتوانند با «مرد بی‌دینی چون سلیم» مقابله کنند، شاه اسماعیل در اوهام جاهلانه غرق بود، و خیال می‌کرد که در لحظة مناسب امداد غیبی از آسمان فرا برسد و دشمن را تارومار کند.
سلطان سلیم در سیواس نیروهایش را به دو بخش کرد، یک سپاه چهل هزارنفری را در 