ناه برد.
بایزید و جم در ادبیات فارسی تحصیلات عالیه داشتند، به تاریخ و فرهنگ ایران دلبسته بودند، و هردو به زبان فارسی شعر می‌سرودند؛ و از آنها سروده‌های بسیاری به جا مانده است، بایزید با تخلص «عادلی» شعر می‌گفت، و تخلص جم نام خودش (جم) بود، بایزید دوم پادشاهی عارف مسلک و پابند احکام شرعی بود، اسماعیل حقی اوزون – مورخ ترک – می‌نویسد که سفیر و نیز در دربار عثمانی در زمان سلطان بایزید دوم در یکی از گزارش‌هایش اخلاقیات بایزید را چنین بیان می‌دارد:
مطلقا شراب نمی‌نوشد، غذا اندک می‌خورد، در اجرای هیچیک از فرایض دینی اهمال نمی‌کند، و صدقه بسیار می‌دهد، از این که از فلسفه بهره و معلوماتی دارد به خود می‌بالید، و زیاده از حد با هیئت و نجوم مشغول می‌شود(1).
بایزید به بزرگان فرهنگ و ادب ایران احترام می‌نهاد، و با شخصیت‌هائی که در قید حیات بودند مکاتبه می‌کرد، او با شخصیت‌هائی چون جلال الدین دوانی، نورالدین جامی، و مولانا تفتازانی مکاتبه و روابط دوستانه داشته است. او شاه‌نامة فردوسی را زیاد مطالعه می‌کرد، و به همین سبب به شدت تحت تأثیر داستان‌های شاه‌نامه بود و ایران را کشوری نیرومند و تسخیرناپذیر می‌پنداشت، او می‌گفت که ایرانیان ملت آزاده‌ئی هستند که هیچگاه زیربار حاکم غیر ایرانی نرفته اند، و تا پادشاه از میان خودشان نباشد در برابرش تسلیم نمی‌شوند، و از حاکم بیگانه فرمان نمی‌برند(2).
چون قزلباشان در ایران دست تعدی گشودند، و علما و فقها و مدرسان و بزرگان را قتل عام کردند، شماری از علما و بزرگان ایران به عثمانی گریختند، و از سلطان تقاضا کردند که برای متوقف‌کردن جنایت‌های قزلباشان اقدامی انجام دهد، بایزید کوشید که با مکاتبه‌های دوستانه با شاه اسماعیل رفتار ایران‌ستیزانة قزلباشان را تعدیل کند؛ ولی در این راه توفیقی نیافت، شاه اسماعیل که خودش را تنها نمایندة خدا بر روی زمین می‌پنداشت، به جای آن که نسبت به عثمانی رفتار سیاسی متقابل درپیش گیرد، خلیفه‌هایش را که عموماً از قبایل آناتولی بودند به طور مرتب به عثمانی می‌فرستاد، و توسط آنها عناصر تاتار را به ایران جلب می‌کرد تا ارتش قزلباش را نیرومند نگاه دارد. از اوایل سلطنت شاه اسماعیل تا سال 890 خ چندده هزار خانوار از چهارده قبیلة تاتار از نواحی مختلف آناتولی به ایران کوچانده شدند، و ده‌ها هزار تن از عناصر جوان این قبایل به ارتش قزلباش پیوستند. شاه اسماعیل در عین حال توسط خلیفه‌هایش در خاک عثمانی برای خودش تبیلغ می‌کرد تا بر تعداد مریدانش در میان تاتارها افزوده سازد، و بازهم شمار بیشتری از تاتارها را به ایران بکوچاند، چونکه همة ملت ایران با شاه اسماعیل و قزلباشانش دشمن بودند، او می‌کوشید که با واردکردن عناصر تاتار به ایران نیرویش را افزایش دهد.
بایزید در سال 888 بر بستر بیماری افتاد، و پسرانش برای دستیابی به مقام ولیعهدی او به تلاش و رقابت افتادند، بایزید چهار پسر داشت که هرکدام در منطقه‌ئی از آناتولی حکومت می‌کرد، بزرگترین پسرش شهنشاه بود که حاکمیت قونیه را در دست داشت. احمد دویمن پسرش بود و بر آماسیه در شرق آناتولی – در همسایگی ایران – حاکم بود، قورقود حاکم مانیسه در منتهاالیه غرب آناتولی بود، و کوچکترین پسرش سلیم حکومت ترابزون را در دست داشت که از جهت جنوب شرق در شمالغرب ارزنجان با ایران همسایه بود، هرچهار پسر بایزید نزد معلمان ایرانی تحصیل کرده بودند، و به زبان فارسی آشنائی کامل داشتند، بایزید به علت علاقه اش به تمدن و فرهنگ ایرانی برای تعلیم فرزندانش معلمان و مدرسان ایرانی استخدام کرده بود، تا زبان فارسی را خوب بیاموزند و با فرهنگ ایرانی آراسته شوند، شهنشاه و احمد و سلیم چنان در ادبیات فارسی تبحر داشتند که زبان ادبی‌شان به طور کلی زبان فارسی بود، و عموماً در کتاب‌های فارسی مطالعه می‌کردند، سلیم در دوران حاکمیتش همه شب متون ادبی و تاریخی فارسی را مطالعه می‌کرد، و به دست خودش بر این متون به فارسی تفسیر و حاشیه مینگاشت، (برخی از این کتاب‌‌ها با حاشیه‌نویسی‌های سلیم است، اکنون در موزه استانبول نگهداری می‌شود).
سلیم که کهترین پسر بایزید بود از همه‌شان بلندپروازتر و باتدبیرتر بود، و از نظر شخصیتی شباهت زیادی به جدش سلطان محمد فاتح داشت، در مقابل او احمد از همه مسالمت‌جوتر بود، بایزید علاقه داشت که احمد را ولیعهد سازد، ولی سه پسر دیگرش هرکدام به نوبة خود سلطنت را برای خودشان می‌خواستند، چونکه مانیسه مرکز حاکمیت قورقود به پایتخت (اسلامبول) نزدیک بود، سلطان برآن شد که قورقود را از آن محل دور سازد، تا هرگاه احمد را به عنوان ولیعهد اعلام کند، این برادر مشکلی برای احمد ایجاد نکند، او حاکمیت انتالیه در جنوب مرکزی آناتولی را به وی داد، و از او خواست که فوراً از مانیسه به انتالیه نقل مکان کند، قورقود از این مسئله ناراضی شد و به بهانة سفر عمره با یک کشتی و شماری خدم و حشم راهی مصر شد، بایزید چند ماه بعد وسائلی انگیخت و رضایت او را جلب کرده به آناتولی بازآورد، و با وعدة این که به زودی مانیسه را به او بازخواهد داد او را روانة انتالیه کرد.
در سال 889 بایزید با جلب موافقت وزیر اعظم و دیگر بلندپایگان کشوری و لشکری احمد را رسماً ولیعهد کرد، سلیم از این امر به شدت ناراضی شد و شماری از افسران ارشد ارتش عثمانی را با خود همنوا ساخته لشکری آراست، و از ترابزون به قصد پایتخت حرکت کرد تا پدرش را به انصراف از این تصمیم وادارد، او با این برنامه در روملی شرقی (شرق بالکان) مستقر شد، در همین وقت شهنشاه بیمار شد و پس از چند روزی درگذشت، قروقود که در انتالیه بود به بهانة در دست‌گرفتن حاکمیت مانیسه از انتالیه حرکت کرد و در مانیسه مستقر شد، احمد نیز برای تحویل‌گرفتن حکم ولیعهدی از آماسیه به طرف اسلامبول به راه افتاد، پیش از آن که احمد به اسلامبول برسد سلطان بایزید با وجود پیری و بیماری در رأس یک سپاه بزرگ به مقابلة سلیم شتافت، و با او وارد مذاکره شده وعده داد که تا زنده است حکم ولیعهدی به هیچکدام از پسرانش ندهد، او از سلیم خواست که به ترابزون برگردد، سلیم به پدرش اعتماد نداشت، و چون خبر حرکت احمد به طرف اسلامبول را نیز شنیده بود در روملی ماند، و پدرش به ادرنه برگشت، و همینکه احمد وارد اسلامبول شد حکم ولایت‌عهدی را برایش فرستاد، سلیم به محض شنیدن این خبر به طرف اردوی پدرش به راه افتاد و آمادة جنگ شد.
در تیرماه 890 میان پسر و پدر جنگ درگرفت، و سلیم شکست یافته به سواحل غربی دریای سیاه گریخت، چون احمد در اسلامبول مستقر شد، امرای هوادار سلیم ارتش را به شورش کشاندند، و با تصمیم سلطان دائر بر اعلام ولایتعهدی احمد مخالفت نمودند، احمد به مشورت پدرش به آماسیه برگشت، و بایزید کوشید که شورش ارتش (ینی‌چری) را با تدبیر فرونشاند، در این زمان امرای هوادار قورقود وی را به اسلا