عه‌ها و مدرسه‌ها و مسجدها و کتابخانه‌ها مراکز فصاد ناصبی‌های دشمن اهل بیت پیامبر محسوب می‌شد که باید از روی زمین محو می‌گردید، هیچ چیزی بیش از نام ابوبکر و عمر آنها را تحریک نمی‌کرد، و این نام‌ها در میان تزیینات دیواره‌ها و سردرهای همة مساجد و مدارس شیراز به چشم می‌خورد، آنها با هدف انهدام شیراز وارد آن شهر شده بودند، و این هدف را جانانه دنبال کردند، شیراز زیبا در خلال مدت کوتاهی به مخروبه‌ئی مبدل شد که اشباح مرعوب‌شدة انسان‌های در آن سرگردان می‌زیستند که از دست تجاوزهای قزلباشان چنان درمانده شده بودند که حتی از سخن‌گفتن با خودشان نیز هراس داشتند.
وقتی شاه اسماعیل و قزلباشانش در شیراز مشغول انهدام و غارتگری و تجاوزهای جنسی بودند، گروهی از قزلباشان به کرمان، گروهی به لارستان، گروهی به بصره، و گروهی به هرموز (بندر عباس بعدی) اعزام شدند، و از احکام این شهرها خواسته شد که به اطاعت شاه اسماعیل درآیند، کرمان پایداری نشان داد، و به قوة قهریه فتح شده ویران گردید، لار و هرموز که چندان نیروئی برای مقابله با قزلباشان نداشتند تسلیم شدند، پس از آن شاه اسماعیل شیراز و کل فارس را به الیاس بیک ذوالقدر و منطقة کرمان را به حسین بیک لله شاملو بخشید.
در میان شهرهای فارس، کازرون و فیروزآباد و کارزین حاضر نبودند دست از دین کشیده به اطاعت قزلباشان درآید، کازرون از دیرباز یک شهر نسبتاً مقدس به شمار می‌رفت، و بزرگانی همچون شیخ ابواسحاق کازرونی و علامه دوانی – هردو از سنی‌ها شافعی‌مذهب – از آن شهر سر برآورده بودند، عموم مردم کازرون، همانند همة مردم فارس شافعی‌مذهب بودند، و از تشیع و مذهب قزلباشان چیزی نشنیده بودند، شاه اسماعیل وقتی بر کازرون دست یافت دستور قتل عام و تخریب را صادر کرد، از مردم کازرون فقط آن عده زنده ماندند که توانستند از شهر بگریزند، بقیة مردم عموماً از دم تیغ گذشتند، مداحان فتوحات این «شاه شریعت پناه» حتی با افتخار از این یاد کرده اند که قزلباشان سگ‌ها و گربه‌های کازرون را هم به اتهام ناصبی‌بودن قتل عام کردند، و شهر را به آتش کشیدند، و همة خانه‌ها و ابنیة آن را با خاک یکسان کردند، شهرهای فیروزآباد و کارزین نیز همین سرنوشت را داشتند و به کلی ویران گشتند، در فیروزآباد نیز پس از کشتار همة مردم شهر از خرد و درشت، سگ‌ها و گربه‌ها را به جرم سنی‌بودن کشتند، شهر کارزین نیز چنان ویران شد، و مردمش چنان کشتار شدند که پس از آن دیگر هیچگاه نتوانست آبادی سابق را باز یابد، شهر لاغر نیز که نامش در میان بسیاری از کتاب‌های جغرافیائی به عنوان یک شهر مهم آمده است، از آن پس از صحنة روزگار محو گردید.
قزلباشان پس از پرداختن به امر فارس راهی قم و کاشان شدند، این دو شهر که بر کرانة غربی کویر قرار گرفته بودند، از دیرباز مراکز تجمع بخشی از عرب‌های کوفه از تیره‌های قبایل مذحج از اصل یمنی بود، بنا به گزارشی که صاحب معجم البلدان آورده، قم یک شهر عرب‌نشین است که در زمان حجاج ثقفی ایجاد شده است، و هیچ آثاری مربوط به پیش از اسلام در آن وجود ندارد، او می‌نویسد که وقتی عبدالرحمان اشعث در شورش ضد حجاج به سال 83 ق شکست یافته به کابل گریخت، گروهی از عرب‌های قبایل مذحج که همراه او شوریده بودند به این ناحیه رفته هفت روستا را گرفتند و در آنها اسکان یافتند، آنها منطقه را به نام یکی از این روستاها – با تحریف در برخی از حرف‌ها – قم نامیدند، دیگرانی نیز از این قبایل از کوفه به قم رفتند و اسکان یافتند؛ و چونکه اینها شیعه بودند، قم و کاشان شیعه‌نشین شدند، به گونه‌ئی که هیچ فردی از اهل سنت در آنها وجود ندارد(1). و ابن حوقل می‌نویسد که «همة مردم قم بی‌استثناء شیعه اند و غیر از خودشان در قم وجود ندارد، اغلب‌شان عربند، ولی زبان‌شان فارسی است»(2). در دوران اموی و عباسی جماعات شیعة کوفه که از فشارهای سیاسی حاکمان به این ناحیه می‌گریختند در آنجا پناه می‌گرفتند، طبیعی بود که کسانی که در این آبادی‌ها می‌زیستند عموماً کینه‌های تسکین‌ناپذیری نسبت به دولت سنی در دل نگاه دارند، به همین سبب عموم شیعیان قم و کاشان از شیعیان افراطی به شمار می‌رفتند؛ و چون از نژاد عرب بودند، ذاتاً نسبت به ایران و ایرانی تعلق خاطری نداشتند؛ و تنها تعلق‌شان در این دنیا به مذهب‌شان بود؛ و اگر احیاناً از یکی از آنها پرسیده می‌شد که نسبت به ایران چه احساسی داری؟ حتماً پاسخ می‌داد «هیچ!».
در بارة خرافه‌پرستی شیعیان عرب‌تبار کاشان، قزوینی – مؤلف آثار البلاد – می‌نویسد که ابن بابه در کتاب فرق الشیعه آورده است که من در منطقه‌مان برخی از شیعیان امامی را دیده ام که همه‌روزه سحرگاهان شمشیرهایشان را گرفته سوار بر اسب از روستا بیرون می‌شوند، و انتظار دارند که امام‌شان ظهور کند و آنها همراهش بروند، و چون خورشید برمی‌آید و از امام خبری نمی‌شود، با اندوه بسیار به خانه‌هایشان بازمی‌گردند(3).
طبیعی بود که مردم قم و کاشان با شنیدن این که شاه اسماعیل و قزلباشانش شیعة اهل بیت علی هستند، مقدم آنها گرامی دارند، این دو شهر پیش از ورود شاه اسماعیل آذین‌بندی شدند، و مردمش به شادی فتوحات شیعیان جشن گرفتند، و با شور و هلهله از قزلباشان استقبال کردند، در باغ فین کاشان جشن باشکوهی ترتیب داده شد، و در حضور شاه اسماعیل بزم باده و موسیقی و رقص برپا گردید، مردی به نام قاضی محمد کاشی که گویا در آن هنگام حاکم کاشان بود، در این باغ به حضور شاه اسماعیل رسید، شاه اسماعیل به قدری از این مرد خوشش آمد که در عین حالی که ملا شمس لاهیجی در رأس دستگاه دینیش قرار داشت، این مرد را نیز به ریاست این دستگاه منصوب کرد، و او را شریک و همکار ملا شمس قرار داد، قاضی محمد از آن پس همراه اردوی شاه اسماعیل می‌رفت، و در رأس دسته‌جات تبرائی انجام وظیفه می‌کرد، و کسانی که در نظر او «ناصبی و بی‌دین» بودند را توسط تبرداران تبرائی هدایت می‌کرد، یا به جهان آخرت می‌فرستاد.
شاه اسماعیل وقتی از شیراز به راه افتاد دسته‌ئی از قزلباشان را مأمور فتح سمنان و فیروزکوه کرد، مردم این منطقه را از دیرباز شیعیان زیدی تشکیل می‌دادند که مذهب معتزلی داشتند؛ و طبیعی بود که با شخص‌پرستی و افکار اباحی قزلباشان مخالف باشند، در آن زمان مردی به نام حسین کیا چلاوی حاکمیت سمنان و خوار و فیروزکوه را در دست داشت، این مرد با قزلباشان مقابله کرده فرمانده‌شان را به قتل آورده، و سپاه را شکست و فراری داد، شاه اسماعیل پس از تحویل گرفتن قم و کاشان به قصد انتقام‌گیری از حسین کیای چلاوی حرکت کرد، او در آخرین روزهای سال 882 قلعة گلخندان را در منطقه به تصرف درآورد، و سه هزار تن پیر و جوان و زن و دختر کشتار کرد، اینها همه شیعة زیدی بودند، غیاث الدین خواندمیر که از مداحان شاه اسماعیل است، می‌نویسد که مردم این آبادی‌ها به «تمامی صغیر و کبیر و 