ي نمي کرد به خاطر همين به کتابخانه هاي مختلفي مراجعه مي کردم  تا کتب اسلامي ترجمه شده مختلفي را مطالعه کنم. 

ازدواج 
روزي با يک مصري که حسابدار بود آشنا شدم؛او به عنوان يک دعوتگر اسلامي توانست به خوبي چهره زيباي دين اسلام را براي من ترسيم کند.وقتي او به من مي گفت که خداوند هر گناهي را مي بخشد به جز شرک به گريه مي افتادم.من مسلمان شدم واو بعد از اسلامم از من خواستگاري کرد وبه ازدواج با او در آمدم.اسم او "محمد فهيم " بود؛هنگام نماز با او مي ايستادم ومانند او به نماز مي خواندم.
شوهرم نقش به سزايي در معرفي اسلام به من داشت؛بعد از اينکه اطلاعاتم را در مورد اسلام افزايش دادم فعاليتهاي خود را در زمينه ي دعوت اسلامي شروع کردم.خوشبختانه توانستم سه فرزندم(خالدويعقوب وامينه)همچنين مادر ومادر بزرگم به دين اسلام وارد کنم؛بعد از اين که اين اقدامات را انجام دادم دامنه فعاليتهايم را خارج از دايره خانواده ام توسعه دادم.

فعاليتهاي دعوي
متأسفانه اکثر دانمارکيها از اسلام چيزي نمي دانند؛من به همراه سه خواهر ديگر که دانمارکي بودند به اجاره اتاقي در منزلي جنب مسجد پرداختيم واز آنجا فعاليت خود را شروع کرديم.بعد از آن به نشر وپخش آگهي پرداختيم وبراي مردم محل توزيع کرديم.اين آگهي از اين قرار بود:
اگرمي خواهيد  جواب منطقي براي سؤالاتتان در مورد اسلام بيابيد؛ اگر مي خواهيد حقيقت را بيابيد پس با [گروه] خواهران مسلمان دانمارک تماس بگيريد."
 ما فعاليتمان را بيشتر گسترش داديم ودر مدارس دانمارکي نيز به تبليغ مي پرداختيم. ما پا را از اين نيز فراتر گذاشتيم و به پخش برنامه هايي در مورد دين اسلام در راديوي محلي پرداختيم؛
سپس به تأسيس مدرسه وکودکستان براي بچه هاي مسلمان پرداختيم تا بدين وسيله به پرورش فکري کودکان نيز کمک کرده باشيم. خوشبختانه با آزادي که در دانمارک وجود دارد ما توانسته ايم به نحو احسن به سود خودمان در تبليغ دين اسلام استفاده کنيم.

کمبودها وکاستي ها
مهمترين دست اندازهايي که پيش پاي ما وجود دارد بودجه کم واختلافاتي که مسلمانان با خود دارند مي باشد.بعد از نشر آگهي ها عده اي از کشيشان با ما تماس گرفتند وبه ما گفتند:"ما     مي خواهيم شمارا از آتش جهنم نجات بدهيم ؛وخيلي از اين بابت دلمان برايتان مي سوزد."آنها در تلاش بودند تا بعضي از تازه مسلمانان را از دينشان برگردانند که ما به آنها گفتيم:"خواهيم ديد که در روز قيامت چه کسي دلش مي سوزد.الحمدلله تا به امروز بعد از اينکه چهارنفر بوديم تعدادمان به 45 نفر افزايش پيدا کرده است.        
 والسلام.
....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبر اساس سرگذشت: اليزابت ـــ فيليپين

در فيليپين
آنجا ودر فاصله اي بسيار دور از سرزمين مادري خانواده اي مسيحي ازچين براي تجارت به فيليپين مهاجرت کرده اندبه اميد اينکه تحولي در زندگي آنها ايجاد شود..خانواده اي کوچک وبا امکانات کم ودور از موطن اصلي در فيليپين سکني گزيدند..در اين شرايط اليزابت در فيليپين متولد گشت وداراي مليتي فيليپيني شد اوهرگز سرزمين مادريش را نديده است.دوران کودکيش را با خاطراتي از کليسا در ذهن خود به همراه دارد،وبه ياد مي آورد که به همراه خانواده خود روزهاي يکشنبه وپنج شنبه را به کليسا مي رفته اند،رفتن آنها به کليسا برايش مهم نبود بلکه احساس چرت زدني که هنگام سخنراني کشيش به او دست مي داد برايش لذت بخش بودعلي الخصوص اينکه  وقتي از آنجا خارج مي شد آن احساس نيز از بدنش خارج مي شد!بارها اتفاق افتاده بود که هنگام سخنراني او به خواب رفته بود؛او معتقد به حضرت عيسي بودواز اين نظر او به مسلمانان بسيار شديد بودزيرا خرافات مسيحيان در مورد او را قبول نداشت؛او عيسي را پيامبري از جانب خداوند مي پنداشت ونه پسراو بلکه اعتقاد داشت که خداوند يکتاست که هيچ فرزند وشريکي ندارد.

نامه هايي از جزيرة العرب
در يکي از روزها ودر ابتداي جواني نامه اي از يکي از بستگانش که به عنوان کارمند در يکي از شرکتهاي سعودي به کار مشغول بود دريافت کرد.نامه اي عجيب بود؛ در آن از احساس علاقه مندي يک عرب سعودي که مسلمان بود براي ازدواج با او نوشته بود. براي او مسخره آميز بود، شخصي که نه او را ديده است و نه با او ملاقات داشته است دارد از آن مسافت از او خواستگاري مي کند! از دست آن شخص آشنايش به شدت عصباني شد. اين پيشنهاد را به شدت رد کرد؛ اما از جانب خواستگارش نامه اي را دريافت کرد که در آن در مورد دين اسلام واخلاقيات يک فرد مسلمان را مطالبي را بيان کرده بود. او به نامه آن شخص نه جوابي را داد ونه پيشنهادي به او داد؛ کم کم سعي کرد اين حادثه را به بوته فراموشي بسپرد، بعد از سه ماه محتويات آن نامه دوباره به يادش آمد اين بار تصميم گرفت جواب آن نامه را بدهد،او در آن نامه موافقت ضمني خود را با ازدواج بيان کرده بود هرچند که محتويات آن نامه موضوعي فراتر از ازدواج را فرا مي گرفت وآن پيوستن به دين اسلام بود.

از ظلمت تا روشنايي 
بعد از ماهها  که به تحقيق پرداخت او به اين دين علاقه مند شده بود؛خواستگارش خيلي از اين خبر خوشحال شد...احساس مي کرد او خوشبخت ترين مرد عالم است.اليزابت سؤالات بيشماري را درمورد دين اسلام از او پرسيده بود واينکه چگونه مي توانست به اين دين وارد شود؟

او تصميم خودش را گرفت ومسلمان شد؛کسي از اعضاي خانواده اش مخالفت نکرد،زندگيش از اين رو به آن رو شد،مسجد جاي کليسا را گرفت؛او قرآني که خواستگارش برايش فرستاده بود را بين دستانش گرفت،صفحاتش را ورق زد چيزي از محتوياتش سر در نمي آورد، او توسط کتابهاي جديدي که برايش ارسال شده بود سعي کردبا مبادئ دين اسلام بيشتر آشنا شود ؛او اسلام را نزديک تر از آنچه تصور مي کردمي ديد.شش ماه از مسلمان شدنش مي گذشت در اين مدت فقط به آموزش دين پرداخت.خواستگارش به فيليپين سفر کرد وبا او ازدواج کرد واو اسمش را از اليزابت به جميله تغيير داد.سپس به همراه شوهرش به سرزمين مقدس سفر کرد ودر شهر رياض سکني گزيد.

زندگي در شهر رياض
اولين مشکلي که در شهر رياض با آن مواجه بود تنهايي بود؛ ساعتهاي متوالي بين چهار ديواري خانه اش به تنهايي سپري مي کرد. محيط ساکت خانه بر وحشتش مي افزود؛ شوهرش از صبح که براي کار خارج مي شد تا شب برنمي گشت.شوهرش درد غربت همسرش را درک کرده بود وکاري نمي توانست بکند جز آوردن کتب مختلف تا او را از تنهايي به درآورد، گهگاهي نيز در کنارش مي نشست وآن کتب را برايش تشريح مي کرد. اليزابت در اين انديشه بود که چيزي برايش فرقي نکرده جز اينکه از اليزابت به جميله تغيير نام داده است واز فيليپين به عربستان آمده است.با اين تغييرات او احساس مي کرد چيزي در داخلش تغيير نکرده است.اودر ديانت سابقش به خدا ايمان داشت که الان نيز به خدا ايمان دارد،در دين سابقش به حضرت عيسي به عنوان پيامبر خدا ايمان داشت که هم اکنون به  حضرت محمد نيز ايمان آورده است.در گذشته