دي احساس کردي سريعا ً با من تماس بگيرومن در اسرع وقت خودم را به اينجا مي رسانم.هنوز سخنانم را به اتمام نرسانده بودم که من جايزه ام را از خداوند بزرگ گرفتم؛واين را فقط از برکت کاري مي دانم که براي نصرت دين خدا انجام داده بودم مي دانم،مجدي جمله اي به من گفت که زيباترين جمله اي بود که در آن لحظه شنيدم.او به من گفت :چگونه مي توانم به دين اسلام وارد شوم از شدت خوشحالي نتوانستم خودم را کنترل کنم واشک از چشمانم سرازير شد که اين از نگاه تيزبين مجدي دور نماند؛او برخواست ومرا در آغوش گرفت من نيز او را راهنمايي کردم تا شهادتين را ادا کند وسپس از او خواستم غسل کند.تا مدت يک ماه نزد او ماندم ومبادئ دين را به او مي آموختم سپس براي اعلان اسلامش به ازهر رفتيم وآنجا او ازمن خواست که اسمش را خودم برايش انتخاب کنم من نيز نام (عبدالله) را براي او برگزيدم.من از او خواستم تا مدتي اين امر را از آشنايانش کتمان کند تا من جايي را براي زندگي اش پيدا کنم..اما...

فقط دو روز بعد بود که دو برادرش تصميم گرفته بودند بيايند وبا او زندگي کنند آنها نيزدر خانه متوجه تغييراتي مي شوند که اسلام او را به طور اتفاقي برملا   مي سازد وشکنجه دادن آنها براي ارتداد او شروع مي شود اما او همانند کوهي استوار تمام اين آزار واذيت آنها را تحمل مي کند اما آنها او را رها نمي کنند بلکه از راهي ديگر وارد مي شوند وسعي مي کنند در دل او شبهه بيندازند تا بلکه او به نصرانيت باز گردد وبراي انداختن شبهه من که عامل مستقيم اسلام برادرشان بودم را دعوت به مناظره کردند.عبدالله ازاين پيشنهاد آنها خيلي خوشحال شد؛ومرا در جريان قرار داد من نيز از خداوند خواستم  ياريم کند وحق را بر زبانم جاري سازد؛خوشبختانه در جريان مناظره توانستم تناقضات را درعقايدشان برملا سازم وآنها را غلبه کنم وعاملي که خيلي به من کمک کرد تا برآنها غلبه کنم عدم علم نبودن آنها با مبادئ دين اسلام وحتي مسيحيت بود.من آنها را رها نکردم بلکه آنها را نيز به اسلام فرا خواندم وبرادرشان نيز خيلي در هدايت آنها مؤثر بود بالاخره عبدالله توانست آنها را هدايت کندوخوشبختانه آنها توانستند با قناعت تام به اسلام بپيوندند؛اسامي آنها را به ترتيب (عبدالمحسن)و(عبدالملک)گذاشتم....

يک ماه از اين جريان گذشت که برادر کوچکترشان عبدالله  در نماز شب ودر حاليکه اين آيه را مي خواند (ورحمتي وسعت کل شئ) به رحمت ايزدي مي پيوندد
در آن شبي که وفات مي کند اوحضرت سلمان فارسي وتميم الداري  در خواب ديده بود که به او گفته بودند نمازت را نزد ما کامل کن. بعد از اينکه  اورا کفن کرديم بر او نماز گذارديم ودر مقبره مسلمانان به خاک سپرديم.در مدت دو ماهي که با او آشنا شده بودم او تمام اين مدت را در روزه گذراند وثلث قرآن را از حفظ کرده بود هيچ شبي را بدون نماز شب به صبح نرساند،هر وقت او را به ياد مي آورم      نمي توانم خودم را کنترل کنم واشک از چشمانم سرازير مي شود.خداوند او را رحمت کند وبه بهشت برين رانصيبش کند را وما را نيز به او ملحق سازد.            
والسلام.
.....................
تهيه و ترجمه: شفيق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comبر اساس سرگذشت: مارگريت مارکوس ـــ آمريکا

چه زيباست هنگامي که انسان چشمانش به سوي حق روشن مي شود وحقيقت را بعد از گمراهي مي يابد.چه زيباست هنگامي که شخص با احساساتي روحاني مواجه مي شود وتمام بدنش را در برمي گيرد.مارگريت که اسمش را به مريم تغيير داده است يکي از زناني است که در جستجوي حقيقت بوده است که آن را يافته است...

مارگريت مارکوس
او در يکي از حومه هاي نيويورک در سال 1934از پدرومادري يهودي متولد شده است.تعليمات ابتدايي را در منطقه "ويستشير" که يکي از مناطق شلوغ نيويورک محسوب   مي شود گذرانده است.طرز فکر او وروش زندگي اش از همان ابتدا نشان مي داد که زلزله اي در درون او در حال شکل گيري است که باعث تغيير در زندگي او مي شود.او هنگامي که نوجواني بيش نبود به کتاب وکتاب خواندن علاقه وافري داشت.از همان ابتدا با سينما ورقص وموسيقي پاپ مخالف بود وهيچگاه در جلسات مختلط شبانه شرکت نداشته است.
مريم مي گويد:وقتي ده ساله بودم بسيار به کتاب خواندن علاقه داشتم مخصوصا ً کتبي که در مورد عربها سخن مي گفت.آنجا بود که فهميدم اين اعراب نبودند که اسلام را ساختند بلکه اسلام بود که اين قبايل بدوي وابتدايي را سروران عالم ساخت.

بعد از موفقيت در دبيرستان در سال 1952 به قسم پژوهشهاي ادبي دانشگاه نيويورک ملحق شد؛ولي به علت بيماري که در سال دوم تحصيل به آن دچار شد مجبور شد به مدت دوسال از درس وتحصيل دور باشد اما در اين مدت او بيکار ننشست بلکه به تحقيق در مورد دين اسلام پرداخت؛وقتي که به تحصيل برگشت سؤالات زيادي را در ذهن داشت که به دنبال آن احساس عاطفي  نيز نسبت به اعراب پيدا کرده بود.در دانشگاه با يک يهودي ديگر آشنا شد که او مصمم به دخول به اسلام بود؛او نيز يک احساس عاطفي نسبت به اعراب داشت وتوسط او با دوستان عرب بسياري آشنا شد.او ودوستانش در جلسات سخنراني يک حاخام يهودي به عنوان " تعاليم يهود دردين اسلام" شرکت مي کردند.اين حاخام يهودي سعي مي کرد ثابت کند که تعاليم اسلام تماما ً وبه طور مستقيم از کتاب  تلمود(که تفسير تورات درنزد يهود بود) گرفته شده است.او در اين زمينه از روي کتابي که خود تأليف کرده بود به توضيح اصول دين اسلام مي پرداخت وبا ذکر آياتي از قرآن مجيد آن را به کتاب تلمودربط مي داد.

تناقض وادعاهاي باطل
در آمريکا صهيونيست ها با آزادي کامل به ترويج افکار خود مي پردازند،آنها از طريق تبليغات وهمچنين توليد فيلم به تمجيد دولت صهيونيست مي پردازند؛ولي براي او اين امر متفاوت بود زيرا او اين امور را ناشي از برتري دين اسلام نسبت به يهوديت مي دانست؛جالب اين جاست که نخست وزير سابق اسرائيل "بن گوريون" که صهيونيستها او را از برزرگان يهود مي شمارندنه تنها به خدايي که برتر از ساير موجودات بود اعتقادي نداشت بلکه به معابد يهوديها نيز داخل نمي شد وپايبند شريعت يهودي نيز نبود،در عصر حاضر نيز همين طور است به طوري که بسياري از صهيونيستها مي پندارند خداوند نماينده املاک جهاني است که هرکجا که دلشان بخواهد به آنها زمين اختصاص مي دهد بدون اينکه به ساير بندگانش تخصيص دهد.!
هرچه بيشتر مريم به اين افکار مي انديشيد متوجه پوچي عقايد يهود وتتناقضات عجيب در دين آنها مي شد؛او به اين نکته پي برده بود که علماي يهود به شدت از اسلام وپيامبر اسلام متنفر بودند واين تفکرات باعث شده بود که مريم بيش از پيش از آنها فاصله بگيرد.روزي که او به قرائت ترجمه قرآن کريم پرداخت براي او يقين حاصل شد که اين کتاب از جانب خداوند عليم نازل شده است که در آن تمام امور بيان شده است.او تقريبا ً روزانه به کتابخانه بزرگ نيويورک مراجعه مي کرد وبيشتر اوقات را با ترجمه کتاب سترگ "مشکاة المصابيح" که در چهار جلد نگاشته شده است مي پرداخت.در اين مدت او ت