را معین کرده و علامت شان را در ناقص الخلقت بودن معین کرده؛ آنجا که می فرماید: « آیتهم رجل أسود، إحدی عضدیه مثل ثدی المرأة أو مثل البضعة تدردَرُ... »(1) 
«نشانه شان مردی سیاه پوست است که یکی از بازوهایش مانند پستان زن یا مانند پاره گوشتی است که رفت و آمد می کند...».
و آنان بودند که با علی بن ابی طالب(رض) جنگیدند آن گاه که از عقاید خویش برنگشتند و دست برنداشتند. حالا گمانت راجع به کسانی که با نص، تعیین نشده اند چیست؟
وجه پنجم: آن است که بیانش در ضمن تفسیر آیه ی: 
(وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ(118) إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ وَتَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ(119)) هود: ١١٨ - ١١٩ گذشت.
این آیه اشاره به این نکته دارد که اختلاف هیچ گاه برداشته نمی شود و جوابی که در این باره می آوریم و آن حدیث فرقه ها بود، این مطلب را تأیید می کند؛ چون این آیه به طور خصوص به جاهای اختلاف اشاره نمی کند تا این امکان باشد که اختلاف در ادیان باقی مانده و در دین اسلام اختلاف نیست ولی حدیث بیان می کند که در امت اسلام نیز اختلاف وجود دارد. پس آیه بدون شک اختلاف در امت اسلام را نیز شامل می شود.
وقتی این مطلب بیان و ثابت شد روشن می شود که تعیین فرقه ی ناجیه به  نسبت ما یک امر اجتهادی است و اختلاف نظر درباره ی آن از بین نمی رود هر چند ادعای قطع و یقین در این زمینه کرده شود. پس این یک امر نظری است و یک امر ضروری و بدیهی نیست. ولی ما با این وجود در این موضوع به امید خدا مسلک میانه ای را برمی گزینیم که عقل انسان منصف بدان اذعان می کند وکسی که به کلیات و جزئیات شریعت آگاه است صحت آن را تأیید می کند .
پس می گوییم: قبل از شروع به موضوع لازم است مقدمه ای را بیاوریم،  و آن این است که بدعت گذاری در شریعت از چند جهت به وجود می آید: از جهت جهل و نادانی،  از جهت گمان نیک داشتن به عقل،  و از جهت پیروی از هوا.
این موارد به حسب استقراء از کتاب و سنت می باشد و در این زمینه نمونه هایی که شاهد و مؤید این موضوع بودند آورده شد. ولی باید دانست که این سه جهت گاهی جدا از هم اند و گاهی با هم جمع می شوند. و وقتی با هم جمع شدند، گاهی دو جهت با هم اند و گاهی هر سه جهت با هم جمع می شوند.
جهت عقل ؛ گاهی مربوط به ابزاری است که مقاصد با آن فهم می شود و گاهی مربوط به مقاصد است .
جهت گمان نیک داشتن به عقل ؛ گاهی در تشریع و قانونگذاری همراه شریعت شراکت دارد و گاهی مقدم بر شریعت است. این دو نوع در واقع به یک نوع بر می گردند.
جهت پیروی از هوای نفس ؛ گاهی بر فهم غالب می شود تا جایی که صاحب اش بر ادله ی شرعی غالب می شود و گاهی به غیر دلیل استناد داده می شود. این دو نوع به یک نوع بر می گردند.
پس همه ی این جهت ها چهار نوع اند که عبارتند از : 
جهل به ابزار فهم  - جهل به مقاصد – گمان نیک داشتن به عقل، و پیروی از هوای نفس .
راجع به هر کدام از اینها سخن می گوییم . 
-------------------------------------------------------------------------------
1) متفق علیه بخاری 1321 و مسلم 1064.نوع اول
خدای عزو جل قرآن را به زبان عربی فصیح نازل کرده است به این معنا که الفاظ و معانی و اسلوب های قرآن بر اساس زبان عربی است. خداوند می فرماید: 
(إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ) الزخرف: ٣ 
‏ ما قرآن را به زبان عربي فراهم آورده‌ايم تا شما (بتوانيد پي به اعجاز آن ببريد و معاني و مفاهيم آن را) درك كنيد.
در جای دیگری می فرماید:(قُرآنًا عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِي عِوَجٍ) الزمر: ٢٨
‏ قرآن فصيحي كه به زبان عربي (نازل شده) است و خالي از هر گونه كژي (ظاهري) و نادرستي (معنوي) است‌ ؛ شايد كه ايشان پرهيزگاري پيشه كنند (و در پرتو فهم قرآن،  خويشتن را از خواري دنيا و عذاب سخت آخرت برهانند و به دور دارند) . 
نیز می فرماید:(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ(193) عَلَى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ(194) بِلِسَانٍ عَرَبِيٍّ مُّبِينٍ(195)) الشعراء: ١٩٣ – ١٩٥
‏ جبرئيل آن را فرو آورده است . ‏* ‏ بر قلب تو،  تا از زمره بيم دهندگان باشي . ‏* ‏ با زبان عربي روشن و آشكاري است . ‏
کسی که قرآن به او نازل شده از همه فصیح تر حرف ضاد را تلفظ کرده و آن کس محمد بن عبدالله (ص) است. کسانی که پیامبر (ص) در میان شان مبعوث شد نیز در زبان عربی فصاحت و بلاغت خاصی داشتند. پس خطاب قرآنی براساس عرف زبان شان بوده است. پس هیچ یک از الفاظ و معانی قرآن نیست که بر عرف زبان شان نازل نشده باشد و هیچ زبان غیر عربی در آن دخیل نشده باشد و خداوند از قرآن نفی کرده که چیزی از زبان غیر عربی در آن داخل شده باشد؛ می فرماید : 
(وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ) النحل: ١٠٣ 
‏ ما مي‌دانيم كه (كفّار مكّه تهمت مي‌زنند و) ايشان مي‌گويند:  (اين آيات قرآني را خدا به محمّد نمي‌آموزد و بلكه) آن را انساني (به نام جبر رومي) بدو مي‌آموزد . زبان كسي كه (آموزش قرآن را) به او نسبت مي‌دهند،  گنگ و غير عربي است و اين (قرآن) به زبان عربي گويا و روشني است (كه حتي شما عربها هم در فصاحت و جزالت آن حيران و از ساختن و ارائه كردن يك سوره‌اش ناتوان و درمانده‌ايد) . ‏
در جای دیگری می فرماید : 
(وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا أَعْجَمِيًّا لَّقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آيَاتُهُ أَأَعْجَمِيٌّ وَعَرَبِيٌّ) فصلت: ٤٤ 
چنان كه قرآن را به زباني جز زبان عربي فرو مي‌فرستاديم،  حتماً مي‌گفتند: اگر آيات آن (به عربي) توضيح و تبيين مي‌گرديد (چه مي‌شد ؟ در اين صورت ما آن را روشن و گويا فهم مي‌كرديم . و مي‌گفتند:) آيا (كتاب) غير عربي و (پيغمبر) عربي‌؟
هرچند پیامبر (ص) برای همه ی مردم مبعوث شده خداوند تمامی امتها و همه ی زبان ها را در این زمینه تابع زبان عربی گردانیده است. وقتی چنین است، پس کتاب خدا فقط از طریقی که خدا بر او نازلش کرده فهم می شود و آن طریق هم اعتبار الفاظ و معانی و اسلوب های زبان عربی است.
الفاظ زبان عربی که روشن است. راجع به معانی و اسلوب های زبان عربی باید گفت که از جمله چیزهایی که از معانی زبان عربی دانسته می شود، گستردگی زبان عربی است و با چیزی از آن مورد خطاب قرار می گیری که عامِ ظاهر است و عام ظاهر از آن اراده می شود و ابتدای آن از پایانش بی نیاز است و گاهی با عامِ ظاهر مورد خطاب قرار می گیری که از آن عام اراده می شود و خاص در آن داخل می شود. و گاهی با عامِ ظاهر مورد خطاب قرار می گیری که از آن خاص اراده می شود و گاهی با ظاهر مورد خطاب قرار می گیری که در سیاق اش دانسته می شود که مراد آن غیر ظاهرش است. علم به همه ی اینها در اول کلام یا وسط و یا آخر کلام وجود دارد.
تو جمله ای عربی را شروع می کنی که اول لفظ با آخر لفظ معلوم است یا آخر لف