 و سرزنش واقع شود یا زیان ها و آسیب هایی متوجه او شود. معلوم است کسی که خودش را از اظهار چیزی کنترل می کند و از آن خودداری می کند با وجودی که توانایی اظهار آن را دارد آن چیز به درجه ای نرسیده که بر او مسلط و چیره شود. بدعت نیز چنین است هر گاه بدعت گذار آن را پنهان کند.
2- یا گفته شود: کسی که بدعت در دلش نفوذ کرده و قلب اش محبت آن را نوشیده است همچون کسی است که به سوی آن دعوت کند و این دعوت با خارج شدن وی از جماعت مسلمانان و سواد اعظم همراه است و این ویژگی و خصلتی است که در میان خوارج و سایر کسانی که هم رأی آنان هستند ظاهر شده است.
مانند روایتی که ابن عربی در کتاب «العواصم » نقل می کند گوید: جماعتی از اهل سنت در شهر سلام به من خبر داده اند که استاد ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری صوفی از شهر نیشابور وارد شهر سلام شد. در مجلسی جهت ذکر نشست و افراد زیادی آنجا حضور داشتند. قاری این آیه را خواند : 
(الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى) طه: ٥ 
خداوند مهرباني (قرآن را فرو فرستاده) است كه بر تخت سلطنت (مجموعه جهان هستي) قرار گرفته است (و قدرتش سراسر كائنات را احاطه كرده است) . ‏
عالم ترین این افراد به من گفت: حنابله را دیدم که در اثنای مجلس بر می خیزند و با صدای خیلی بلند می گفتند: نشسته ! نشسته ! نشسته ! 
اهل سنت از یاران قشیری و حاضرین مجلس به طرف آنان هجوم بردند و دو گروه با هم درگیر شدند و اکثریت مردم بر آنان غلبه یافتند و آنان را سرکوب نمودند. مدرسه نظامیه را از آنان منع کرده و ایشان را در آن زندانی نمودند و تیرباران شان کردند پس افرادی از آنان فوت کردند.
این جریان نیز از قبیل کسانی است که فلب شان حب بدعت  را چشیده است تا جایی که آنان را به جنگ و درگیری کشانده است. پس هر کس به این درجه برسد، حق است که متصف به وصفی باشد که رسول خدا (ص) وی را بدان متصف کرده است و از جمله ی آن دسته به شمار آید.
همچنین است کسانی که به حوزه ی پادشاهی گام نهاده اند و حجت و برهان واهی  و بی اساس را برای مردم مطرح کرده اند و حمله ی سنت و حامیان امت اسلام را در جلو چشمان مردم کوچک کرده اند تا جایی که تلخی سختی و ناراحتی را به آنان چشاندند و افرادی را به طرف قتل کشاندند آن گونه که در زمان بشر مریسی در حضور مأمون و ابن ابی داود و دیگران این سختی و مصیبت واقع شد.
اگر بدعت صاحب اش را به این حد نرسانده باشد چنین فردی قلب اش حب بدعت را نچشانده است؛ مانند موردی که در حدیث فوق گذشت و بسیاری از بدعت گذاران بدعت شان به حد بدعت خوارج و دیگران نرسیده است بلکه جداً آن را پنهان کرده اند و به سوی آن دعوت نکرده اند و برخی از آن به سبب عدم شهرت در مذاهب و عقایدشان از زمره ی علماء و راویان و اهل عدالت به شمار می آیند.
ظاهراً این صورت، خیلی به صواب نزدیک تر است .
------------------------------------------------------------------------------------
1) تخریج آن از پیش گذشت.
2) تخریج آن در ابتدای این کتاب آورده شد.حالا این سؤال پیش می آید که این چشیدن حب بدعت که بدان اشاره شد آیا تنها به برخی از بدعت ها اختصاص دارد یا خیر این طور نیست و مربوط به همه ی بدعت هاست؟
چون ممکن است شأن برخی از بدعت چنان باشد که دل صاحب اش حب آن را چشیده باشد و برخی از بدعت ها چنین نباشد؛ مثلاً فلان بدعت شأن اش چنان است که به صاحب اش می چسبد همان طور که بیماری کَلَب به صاحب اش می چسبد ولی فلان بدعت چنین نیست.
مثلاً بدعت خوارج از جهت چشاندن حب آن به دل همچون بدعت منکران قیاس و تمسک جویندگان به ظاهر در فروع از جهت دیگر می باشد. و ممکن است این مطلب در هر بدعتی جاری شود و برخی از اهل آن بدعت قلب شان حب آن بدعت را چشیده باشند و برخی از آنان چنین نباشند و این حالت دوم بیشتر به چشم می خورد. این موضوع با آوردن چند مثال روشن می شود: 
اول – بدعت قدر: برخی از اهل این بدعت، بدعت به وی چسبیده همان طور که درد سگ به صاحبش می چسبد؛ مانند عمرو بن عبید همان طور که از او نقل شد که وی به سبب این عقیده، آیه ی : 
(تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ) المسد: ١ ‏ نابود باد ابولهب ! و حتماً هم نابود مي‌گردد . ‏
(ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًا) المدثر: ١١ ‏ مرا واگذار با آن كسي كه او را تك و تنها (و بدون دارائي و اموال و اولاد) آفريده‌ام . ‏
را انکار کرد و برخی از آنان به این حد نرسیدند ؛ مانند تعدادی از غلمای مسلمانان همچون فارسی نحوی و ابن جنِّی .
دوم - بدعت ظاهر: این بدعت به افرادی چسبیده تا جایی که هنگام شنیدن آیه ی : 
(الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى) طه: ٥  ‏ خداوند مهرباني (قرآن را فرو فرستاده) است كه بر تخت سلطنت (مجموعه جهان هستي) قرار گرفته است (و قدرتش سراسر كائنات را احاطه كرده است) . ‏
می گفتند: نشسته ! نشسته ! نشسته ! و آن را اعلان نمودند و بر سر آن جنگیدند و کسان دیگری به این حد نرسیده اند ؛مثل داود بن علی در مسائل فرعی و امثال او .
سوم - بدعت التزام و پایبندی به دعا پس از نمازهای فرض برای همیشه و به صورت جماعت. این بدعت برخی از طرفدارانش را به جایی رسانده که از نظرشان ترک آن موجب قتل است . قاضی ابوالخطاب بن خلیل روایتی را از ابوعبدالله بن مجاهد آن انسان عابد و پارسا نقل کرده که گوید: مردی از سران دولت و صاحب مقام – که به قدرت و توان و تأثیر زیاد مشهور بود– کنار ابن مجاهد نشست و پشت سرش در مسجدی که در آن امامت می کرد نماز خواند .
ابن ماجد پس از نمازها بر اساس مذهب مالک دعا نمی کرد؛ چون دعا خواندن پس از نمازهای فرض در مذهب مالکی مکروه بود و ابن مجاهد به این امر محافظت می کرد. آن مرد ترک دعا را ناپسند دانست و به او امر کرد که دعا بخواند .ابن مجاهد از این کار امتناع کرد و بنا به عادت اش همچنان پس از نمازها دعا را ترک می کرد .
وقتی این مرد در یکی از شب ها در مسجد نماز عشاء را خواند به حاضرین در مسجد گفت: به این مرد گفتم که پس از نمازها دعا بخواند و او امتناع کرد. فردا صبح گردنش را با این شمشیر بزن .
و به شمشیری که در دست داشت اشاره کرد. حاضرین از گفته ی این مرد با توجه به شناختی که از او داشتند بر ابن مجاهد ترسیدند. پس جماعتی به خانه ی ابن مجاهد مراجعه کردند. ابن مجاهد به طرف آنان رفت و گفت: چرا این جا آمدید ؟ گفتند: به خدا قسم می ترسیم که این مرد بلایی سرت بیاورد . و اکنون به خاطر اینکه پس از نماز دعا را ترک کردی، به شدت از تو عصبانی است . ابن مجاهد به آنان گفت: عادت خودم را ترک نمی کنم و این مطلب را به اطلاع وی برسانید .آنگاه با تبسمی به آنان گفت : بروید و نترسید،  چون او کسی است که فردا صبح به امید خدا گردنش زده می شود . سپس وارد خانه اش شد و آن جماعت، با حالت ترس از گفته ی آن مرد، روانه شدند . فردا صبح، جماعتی همراه عبید مخزن به خانه ی آن مرد رسیدند و او را با حالت خشم بر او برداشتند . 
افرادی از اهل مسجد و کسانی که از حال و وضعیت دیشب باخبر بودند، او را دنبال کردند تا اینکه وی را به دارالاماره کنار دروازه ی جوهر شهر اشبیلیه رساندند . آ