ر ماه رمضان می باشد. و اینکه پیامبر((ص)) پس از آن از رفتن به سوی مسلمانان امتناع کرد از ترس آنکه بر آنان فرض شود، دلیل منع بودن این کار به طور مطلق نیست؛ چون زمان پیامبر((ص)) زمان وحی و تشریع و قانونگذاری می باشد پس این امکان بود که هر گاه مسلمانان با اشتیاق به آن عمل کنند، بدان ملزم شوند. پس وقتی علت تشریع با وفات آن حضرت از بین رفت، موضوع به اصل خودش بازگشت و جایز بودن آن از قبل ثابت شده بود، پس ناسخ آن نیست.
ابوبکر رضی الله عنه به خاطر یکی از دو دلیل زیر اقدام به این کار نکرد:
یا بدین خاطر بود که دید مسلمانان در آخر شب، قیام می کنند و نماز شب را می خوانند و خیلی جدی هستند که این کار از نظر او بهتر از آن بود که آنان را بر یک امام در آغاز شب جمع گرداند. طرطوشی  آن را آورده است.
و یا در زمان خود وقت کافی برای تأمل و اندیشیدن در این مسائل فرعی نداشت به خاطر مشغول شدن به قضیه‏ی اهل رده و دیگر مسائل که مهمتر از نماز تراویح بود.
وقتی در زمان عمر بن خطاب رضی الله عنه اسلام قدرتمند و قوی شد و عمر دید که مسلمانان در مسجد، پراکنده نماز شب در ماه رمضان می خوانند- آن گونه که در روایت آمده است-، گفت:(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْکَ مِن رَّبِّکَ )المائدة: ٦٧ مردم را بر یک امام جمع گردانم، بهتر است. وقتی همگی پشت سر یک امام نماز خواندند و دیگر پراکنده نشدند، آنگاه به آنان گوشزد کرد که نماز خواندن در آخر شب، بهتر است.
سپس سلف صالح بر صحت و تأیید این کار اتفاق کردند و روشن است که امت اسلامی بر گمراهی جمع نمی شوند. اصول دانان تصریح کرده اند که اجماع حتماً دلیل و مستندی شرعی دارد.
اگر گفته شود: عمر، نماز تراویح را بدعت نامیده و با گفته‏ی:« نعمتِ البدعة هذه »: (خوب بدعتی است این کار)، آن را عملی خوب دانسته و وقتی بدعتی که در شریعت، خوب است، ثابت گردد، استحسان به طور مطلق در مسائل فرعی و فقهی ثابت می گردد.
در جواب باید گفت: عمر به اعتبار ظاهر حال و وضعیت از این جهت که رسول خدا((ص)) آن را ترک کرده بود و در زمان ابوبکر رضی الله عنه بدان عمل نشد، آن را بدعت نامید نه اینکه واقعاً بدعت و کاری نکوهیده است. پس کسی که این عمل را با این اعتبار بدعت بنامد، اسم و لفظ جای بحث نیست. در این صورت جایز نیست برای جواز بدعت گذاری با معنایی که مورد نظر ماست و از آن بحث می کنیم، به این واقعه استدلال شود؛ چون این کار نوعی تحریف و تغییر سخنان از جای خود می باشد.
عایشه رضی الله عنها گوید:« همانا رسول خدا((ص)) این عمل را ترک کرد و دوست داشت که به آن عمل کند، از ترس اینکه مبادا اگر مسلمانان به آن عمل کنند، بر آنان واجب گردد».(5) 
پیامبر ((ص)) از روزه‏ی وصال به خاطر دلسوزی و مهربانی به امتش، نهی کرد و فرمود:« إنیّ لست کهیئتکم، إنیّ أبیت عند ربی یِِطعمنی و یسقینی»(6)  :« من مثل شما نیستم، چون نزد پروردگارم روز را به شب می رسانم که مرا غذا و آب می دهد». مسلمانان پس از او روزه‏ی وصال گرفتند، چون دلیلِ علتِ نهی از آن را می دانستند. که به امید خدا بعداً بیان آن خواهد آمد.
-	قرافی از جمله‏ی مثال ها، عکس ائمه و قضات و حاکمان را آورده... تا آخر سخنانش، اما این کار بدعت محسوب نمی شود؛ به چند دلیل:
اوّل- خودآرایی به نسبت صاحب مقامات و افرادی عالی  رتبه، کاری مطلوب است و پیامبر((ص)) جامه ای داشت که برای هیأت اعزامی از مناطق دیگر با آن خود را می آراست. علت این کار همان است که قرافی گفته است. یعنی این کار آنان را با هیبت تر می گرداند و تعظیم و بزرگداشت و احترام آنان در دل های مردم  بیشتر جای می گیرد و خودآرایی برای  آقایان علما و کشیدن عکس آنان نیز چنین است؛ همان طور که در حدیث أشج عبدالقیس آمده است.
دوّم- به فرض اگر قبول کنیم که این کار دلیل  مخصوصی ندارد، اما باید گفت این کار مربوط به مصالح مرسله است و قبلاً گفتیم که مصالح مرسله در شریعت اسلام ثابت است.
-	آنچه قرافی اظهار داشته که عمر نان جو می خورد و برای کارگزارانش نصف گوشت یک گوسفند را تعیین می کرد، در این کار بزرگ کردن چهره‏ی امام یا بزرگ کردن آن نیست، بلکه آنچه را که کارگزارانش به آن نیاز داشتند، برایشان تعیین می کرد و گرنه نصف گوشت یک گوسفند برای برخی از کارگزاران گاهی کافی نبود، چون زن و فرزند زیادی داشتند یا میهمان شان می آمد. و سایر چیزهایی که به آن نیاز داشتند از قبیل پوشاک، سواری و مانند آنها. پس اینها به خوردن نان جو نزدیک اند.
به علاوه آنچه مربوط به خوردن و آشامیدن است، به نسبت برخورداری مردم از آن، تجمل در آن وجود ندارد.
-	اینکه قرافی گفته:« پس آنان به نوسازی امکانات زندگی و سیاست هایی که قبلاً نبوده، نیاز دارند و چه بسا در برخی اوضاع و شرایط واجب باشد»، نیاز به تأمل و دقت دارد. به طور کلی این گفته با گفته اش در پایان بحث تناقض دارد، آنجا که گوید:« خیر همه اش در اتباع از سنت و شر همه اش در بدعت گذاری می باشد».
-	چون این سخن اقتضا دارد که بدعت گذاری همه اش شرّ و بد است، پس امکان ندارد که با وجوب جمع شود، چون قبلاً گفته بود که بدعت گاهی واجب است و هر گاه واجب باشد، عمل به آن لازم است در حالی که بدعت همان طور که خود قرافی گفته همه اش در بردارنده‏ی شرّ و بدی است. پس در اینجا از یک طرف به بدعت در صورت وجوب امر شده و از طرف دیگر به ترک بدعت امر شده و جدایی آنها از هم امکان پذیر نیست- هر چند این دو از دو جهت مختلف می باشند- ؛ زیرا وقوع آن مستلزم جمع بودن با هم است و این دو مثل نماز خواندن در زمین غصب شده نیست، چون جدایی در وقوع ممکن است و اینجا وقتی بدعت در یک مورد خاص واجب شود در حالی که در طرف دیگر قائل به این بود که در بدعت شر وجود دارد، در این صورت تناقض لازم می آید. اما در صورت تفصیل قضیه، قائل شدن به اینکه نوسازی امکانات زندگی جزو بدعت است، خطای محض است.
-	اما راجع به سیاست های تازه باید گفت اگر این سیاست ها به مقتضای دلیل شرعی، اتخاذ شوند، بدعت نیست و اگر به مقتضای دلیل شرعی اتخاذ نشوند، چگونه مندوب است؟ این موضوع جای اختلاف نظر عالمان اسلامی است.
قرافی در قسم مکروه، نمونه هایی آورده که به طور کلی بدعت محسوب می شوند و ما حرفی نداریم، یا از زمره‏ی تعبدی بودن عبادات محض است که نباید کم و زیاد شوند، و این هم صحیح است؛ زیرا کم و زیاد در عبادات محض بدعت های ناپسندی هستند.
نامبرده در قسم مباح، موضوع غربال برای آرد را آورده که این کار در حقیقت بدعت نیست، بلکه از باب استفاده از نعمت ها و امکانات زندگی جهت رفاه می باشد و به کسی که از نعمت مباحی جهت رفاه استفاده می کند، گفته نمی شود که بدعت ایجاد کرده است. این کار صرفاً به جانب اسراف و زیاده روی در خوردنی ها بر می گردد؛ چون اسراف همان طور که جهت کمی دارد، جهت کیفی هم دارد. بنابراین استفاده از غربال از دو حال خارج نیست: اگر اسراف و زیاده روی از امکانات و دارایی هایش باشد، مکروه است در غیر این صورت بخشوده می شود. البته با